چند شب پیش همین جوری ییهو ساعت ۱:۳۰ نصفه شب اس ام اس اومد از یه شماره ناشناس که بله من شما را می شناسم و از شعر خوانی تان خوشم آمده است!!! و ...
اما موضوع اینها نبود! داداش ما قصدش مناظره بود.ما هم بوهایی برده بودیم! فحش کلیدی "گور بابای امتحان و خواندن" را دادیم و در مقام مناظره شدیم! لا مصب عشق سیاست آخرش ما را در خویشتن غرق خواهد ساخت.گرچه چون برادرمان خودش را معرفی نمی کرد خیلی هم جدی جدی سیاسی نشد.ادبی سیاسی بود... قسمتی از این مناظره ی بی سر و ته بدین شرح است:
ناشناس (ن ش):چه هراس انگیز است،چراغی برافروختن در آنجا که جز زشتی هیچ نیست!
احسان:به راستی که چنین است.حالا برادر چراغ برافروز تا بدانیم کیستی زیبا!
در اینجا شصتاد تا! حدس و گمان رد و بدل اس ام اسی شد و داداش ما نگفت کیه! گر چه ما در همان اولین حدثها پرسیدیم که ن هستی؟ اما ایشان تایید ننمودند! و چون حدث میزدند که ما به جایشان نمی آوریم چنین ادامه دادند که:همیشه صداهای بلند را می شنویم،پر رنگ ها را می بینیم،سخت ها را می خواهیم،غافل از اینکه خوبها آسان می آیند،بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!
(در واقع یعنی اینکه نمی شناسیمون!)
احسان:نکنه شما شیطانی دادا؟(به شوخی خدا شاهده!)
ن:آره همداستانشم که به هیچ آدمی سجده نکنم!( با بغض و دلخوری یحتمل!)
آقا ما چند تا جمله ی در هم بر هم فلسفی ریختیم بیرون و داداش ما رو خیال آن افتاد در سر که مثلاً داریم پز اطلاعات میدیم و قیافه میایم و از این حرفا...
واسمون نوشت:پر ادعا! یادت باشه: "تا خویشتنی به وصل جانان نرسی"
از جملش بغض (در مقابل حب!) می بارید و ما هنوز نمی دانستیم چرا؟! اما به هر حال حرفش راست بود.تا خویشتنم به وصل جانان نرسم! خیلی هم خوب...
احسان:آقا ما زدیم به خطِ گذشتن از خویش اما گیریم هنوز.خدا شاهده می جنگیم روز و شب واسه بی ادعا شدن.
ن:در طریق عشق بازی امن و آسایش خطاست.
بدی مناظره ادبی همینجاهاست! جملات ادبی پر اند از تشبیه و تشبیه هم کار رو به کنایه می کشونه.ما دیدیم نه فایده نداره ادبی.بزنیم به خط سیاسیت محض! گفتیم دادا ما رو میشناسی دیگه؟ خودت میگی.بسیجی صفر همین آب و خاکیم! به جز فحش خوری هم چیزی از توش حاصلمون نیومده (البته دنیاییش)سر راست بگو بینیم چی میگی؟
دوباره از ادعایِ ما گفت و اینکه بسیجی صفری پس ادعا نکن!
ما گفتیم داداش کدوم ادعا؟!! صفر؟!!!
گفت:نعمت روی زمین قسمت پر رویان است / خون دل می خورد آنکس که حیایی دارد!
از ادبی نمیومد پایین! گفتیم: داداش حالا ما کدومیم پررو؟
گفت:ولش کن ناشناسی رو بچسب!
کلی با پروژه سر کار نهادن ما حال کرده بود! (خدایا این حال خوش را از هیچ کس مگیر اگر ما باعثشیم!)
ما سر سیاست خودمان ماندیم گفتیم:دایی بسیج عشق است...ما هم از توش نعمتی نجستیم!
فرستاد:ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم/او (مثل شما (منظورش با من بود))گشت عاشق،ما به معنی سوختیم!!!
دیدیم نه.آقا گاز شعر رو گرفته و میره.همه چی رو طعنه میفهمه و بعدش ادبی مثلاً می پاسخه.چاره ای نبود.زدیم در ادب:
احسان:چون من بسوز تا بدانی چه می کشم - احساس سوختن به تماشا نمی شود
ما را نه ادعای عشق در سر است - دردیست کنج سینه که حاشا نمی شود (تو پرانتز واسش نوشتم به درد خوردیا رفیق! بیت دومش از خودمه!)
ن:از شعر خوندنتون خوشم اومده.حالا چه چاره سازم با عشق چاره سوزت؟
احسان:اگر شعر میخوای دادا باید معرفی کنی خودت رو تا با ایرانسلم واست بفرستم.شعرا کپی رایت دارند! اطمینان!
ن:آنان که اعتماد می کنند خیانت می بینند و آنان که خود خیانت کارند اعتماد نمی کنند.
احسان:اینجوری هام نیست دایی.جهان این قدرام دو قطبی نیست.میشه آدم اعتماد نکنه خیانت کار هم نباشه.شریعتی زیاد می خونی؟
ن:غمین از دوریت جانا حدیث مرگ می خوانم - مرا یک مو نمی خواهی خودم این ماجرا دانم / نه متاسفانه بدبختیام فرصت مطالعه نمیدن!
بعدش زدیم به خط امام زمان! واسمون نوشت این قدر نگو برادر این از کلماتیه که باهاش نون در میارند.گفتیمش داداش به فرضم که در بیارند مشکل از کلمه برادر نیست برادر! باید کلمه رو از تو دهن دزدش بیرون کشید.بعدش ن گفت که شماها گذاشتید تو دهن اونا! خوبه که به هم بگیم غریب آشنا دوست دارم بیا!
گفتیم:دادا...ما کلمه ی برادر را نمی فروشیم.ضمناً یه غریب آشنا بیشتر نمی شناسیم که ارتباطی هم با گوگوش! نداره.غریب آشنای ما آقامونه...یوسف زهرامونه
گفت:خداییش من نمی دونستم مالِ گوگوشه.خوش به حالت که همه شعراشُ حفظی.لابد مخ! لصی!
گفتیم:چی بگیم.آقا خوش باشی.اون که جایِ حقه خودش میدونه ما مخ لصیم یا مخلص.خدا کنه فقط از رو شناخت به ما بندازی چون در غیر این صورت میشه همون "ادعا".میشه حرف خودت.من عادتمه داداش،از تو خونه متلک میشنوم تا برسه به هر جای دیگه حتی توی صحبت با کسی که میگه غریبست! (شما) یا علی...یا غریب نخلستان.خدا نگهدارت عزیز...
بعد از قریب ۲:۳۰ ساعت مناظره اس ام اسی که بخشیش نوشته شد آخرین اس ام اسا اینجوری شدند: ن: تویِ عزیزی که تاب شنیدن حرف یه بچه! رو نداری چطوری میخوای فردا روز سینه سپر کنی؟لابد اونجام میگی از بچگی شانس نیاوردی.پس بای! تا نخوابیدی زیراندازتو بزن کنار و پیشانیتو بذار زمین تا آروم بشی.(و تازه اینجا اسمش را نوشت واسم که یعنی : دیگه گند رو زدیم بهت و شیییییییییییییییییییش!)
خب راستش گند هم زد بمون.فقط فحشمون نداد.آقا خودشم بسیجیه! یا لااقل بوده! یادمه روزایِ اولی که میومدم دفتر بسیج دانشگاه باهام سلام هم نمی کرد! اون موقع گمونم این بود که ایراد از ماست. (البته هنوزم گمونم همونه!) شاید واسه آستین کوتاهمونه! بعد تر ها فهمیدیم مشکل کمی از شریعتی خوندن ماست! (که این فهمیدن البته اشتباه بود!).بگذریم.داداش نونِ ما قبلا هم حضوراً به ما لطف داشته.مثلاً با اون دادی که زد سرمون و سری که تکون داد واسمون که: حبّ الدنیا راس کل خطیئه! و ما ندانستیم لااقل کدام قسمت دنیا را منظورش است! باز هم بگذریم.تو آخرین اس ام اس واسش نوشتیم:
داداش چشم.سرمون رو هم میزاریم زمین آروم شیم.گوگوش هم گوش نمیدیم.آقامون هم غریبه. (چون گفت شما آقا رو غریبش هم کردید؟ آقا آشناست!!!)
بعد از این مناظره ی ادبیِ مریض! البته داش نِ ما به ما خیلی لطف اس ام اسیِ شعری و ادبی کرد.هرچند کل حرفاش اصلاً لطف بود.مهم نیست چرا این قدر کینه داره نسبت به ما! مهم اینه که کینه هاش! در یک فرآیند عجیب! حریف صفا و برادریش نمیشه.من یک دونه از طعنه های ن رو با قشنگترین تعریف ها از خودم و شعرامو رفتار و کردارمو عوض نمی کنم...تحملشون میارم...مرورشون می کنم...کاش هیچ کدومشون راجع به من صحیح نباشه اما کاش تر (به قول امیرخانی) اینکه تذکراتش حالا نه تو اون موردا اما تو جاهایِ دیگه به کارمون بیاد...
سلامت باشی داش ن.دوست داریم.اگه بسیجی باشی یا نه.از خودت اما داداش بپرس دعوات با کیه؟ با گذشته ی بسیجی خودت؟ یا با بسیجیای حالا؟!!!
این شعر فوق العاده رو هم در جریان این مناظره به غنیمت بردیم:
از بــاغ می برنــــد چـراغانی ات كننــــد
تا كـاج جشــن های زمستانی ات كننــد
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنهــا به اين بهانـــه كه بارانی ات كنند
يوسف! به اين رهـا شدن از چاه دل مبند
اين بار می برند كه زنــــدانی ات كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن می روی
شايد به خاك مـردهای ارزانی ات كنند
يك نقطـه بيش فرق رحـيم و رجـيم نيست
از نقطه ای بترس كه شيطانی ات كنند
آب طلب نكــــرده هميشــه مـــــراد نيست
گاهی بهانهای است كه قربانی ات كنند
(فاضل نظری)