عین شین قاف منتشر می کند!

تقدیم با عشق خدمت دوستان و عزیزانِ مستغرق! در فلسفه و عرفان :

نامه [اخلاقى به خانم فاطمه طباطبايى (پرهيز از استغراق در اصطلاحات)].
زمان: آذر 1365/ربيع الاول 1407 (1) مكان: تهران، جماران.
موضوع: لزوم توجه به حقايق و پرهيز از استغراق در اصطلاحات و اعتبارات.
مخاطب: طباطبايى، فاطمه.

به علت طولانی بودن نامه را در ادامه ی مطلب بخوانید !

+ بعضی ها دوست دارند بگویند امام روح اللهِ ما ، همچون انبیاء الهی و همچون معصومین از ابتدا تا به انتهای عمرش در هیچ راهی پا نگذاشت مگر آنکه تا به آخر عمر همچنان بر سبیل همان گونه طی طریق کردن ماند و بر سر همان مواضع! ، نامه ی فوق که الحمدلله والمنّه از خود حضرت روح الله ست و بی هیچ کم و کاست و دستبرد! در اختیار قرار گرفت ، به خوبی نا صحیح بودن چنین عقیده ای - که محکماً نزد بعضی دوستان محفوظ است و دست مایه ی به اصطلاح تحلیل ایشان می باشد - را نشان می دهد. اینان البته به گمان خودشان دارند مقام امام عزیز ما را پاس می دارند، حالیا که درست نشناختن، خود ظلمی ست به حق آن بزرگ مرد تاریخ .

+ الف نون! راسخاً اعتقاد دارد همانا اگر تاریخ از داشتن بزرگ مردی چون روح الله ِ امام، محروم می ماند ، کار حوزه های علمیه  آخرالامر به جاهایی می کشید به مراتب بدتر از کلیسای کاتولیکی تکفیرگر! اینست که آنان که عین شین قاف! را از پیش می شناسند می دانند که آن گوشه ی سمت چپ ِ وبلاگ نوشته شده بود :

 نامبرده - الف نون - در اظهارات خود - تا چه خود پنهان کند از پیش! - آورده که گویا آنکه او را می آفرید، عشق و عقل و جانش را همه شیفته در دم روح الله پیر جماران سرشت ... - او که در هزاره ی نو مسیح دین محمد شد و آفتاب کرد در این ظلام-  و گفته است با "هبوط" شریعتی در جنین عشق و ایمان و شور شد و در پس آن خدایش پسندید که او را به حج بخواند و با دیدار کعبه اش دوباره به تولد آورد... و این بار روح او انقلاب کند و انقلابی شود و تا به آنجا که: زیستنش را جز در انقلاب و با انقلاب و آقای انقلاب نخواهد...

+ آدم حال امام را که نگاه می کند و نکوهش نفس و تاسف او از جوانی از دست رفته اش!!! را که می خواند دوست دارد زمین دهان باز می کرد و او را می بلعید و می فرستاد به عدم! حال روح الله بزرگ و پاک کجا و حال چون منی در عینیت ِ خسران!

+ همچنان التماس دعا داریم .

ادامه نوشته

نظر آقا محمد خان ...

البته این نظر را باید کس دیگری جواب می داد اما چون این نظر در نظرکده ی وبلاگ ما گذاشته شده خب ما هم مداخله نمودیم در این نزاع !!!

اول نظر :

خانوم تارا

اولا که به نظر ما سبزک ها ، خواننده بودن و رقاص بودن نه تنها عیب محسوب نمی شود، بلکه هنرهایی به قدمت تاریخ بشر اند ، و فقط کوته فکران و دگم اندیشانند که آنها را تقبیح می کنند.

دوما من نمی دانم سروش کیست ، ولی هیچ اشکالی در همراهی آقای سروش با جنبش مدنی سبز نمی بینم

سوما به نظر من اگر با عقیده ای مخالفید ، به جای فحاشی و تهمت زدن و رفتارهای کیهان مابانه ، مثل یک انسان بگویید چطور ما سبزها ، ما مردم عادی و نه افراد خاص ، توسط زور  و زر استعمار پیر و گوگوش و جمیله !  دوپینگ شدیم

چهارما که از شما عذر می خواهم ، من دارم با شما به زبان منطق سخن می گویم ، در حالی که مخاطبم خود را طرفدار کسانی می داند که به مخالفان خود تجاوز جنسی می کنند ،خانواده ی آنها را به گروگان می گیرند ، برادران و خواهران خود را به گلوله می بندند و از اولیای آنها در ازای تحویل جسد تقاصای پول گلوله می کنند.

و حاصل مداخلات ما در وبلاگ خودمان! :


بله خانم تارا ...
خواننده بودن و رقاص بودن نه تنها عیب محسوب نمی شود، بلکه هنرهایی به قدمت تاریخ بشر اند ، و فقط "کوته فکران" و "دگم اندیشانند" که آنها را تقبیح می کنند. تازه این آقا محمد برای نمونه این چند هنر ناب و گهربار و اصیل انسانی!!! را نام بردند ... یک نمونه ی دیگر از هنر اصیل انسانی که قدمتی به درازای عمر بشر دارد همین هنر فحشاست مثلاً ...هنر دزدی مثلاً که خیلی قدمت دارد ... هنر هوچی گری ... هنر قتل! ...اگر بدانید قابیل چه هنرمندی بود!...و حالا سایر هنر های قدمت دار بشری ... آن وقت دگم اندیشانی مثل شما بیایند و بگویند که بر فرض فحشا زشت است ... بگویند رقاصی زشت است ... شما اگر بدانی این گوگوشی که بدش را می گویی چقدر اصیل مثل یک اسب مثل یک مادیان و بل چابک تر در سنّ "لب گور" می رقصد ! دیگر این امل بازی ها را درنمی آوری ...
دوما سروش را این آقا محمد نمی دانند کیست ... خب از این اسم هایِ نامعروف!!! نگویید ... هیچ اشکالی ندارد که ایشان جنبش! مدنی! سبز! را حمایت کند ...
فلذا خانم تارا ... بهتر است به جای فحاشی و تهمت زدن و رفتارهای کیهان مابانه ، مثل یک انسان به ایشان! بگویید چطور این سبزها ، که مردمی عادی  اند و نه افرادی خاص!!! ، توسط زور و زر استعمار پیر و گوگوش و جمیله ! دوپینگ شدند ...
می فهمید چه می گویم؟!! مثل یک انسان توضیح دهید!!!  با منطق و مودب درست مثل محمد خان نه مثل کوته فکران و دگم اندیشان ، نه مثل "این سرخ تلخ" نه مثل ...  نه مثل ...
خب آقا محمد خان سخت است این که تو می خواهی ...
اولاً می خواهی مثل "انسان" و دقیق تر که منظورتان را برسانم مثل شما باشیم!!! دوما می خواهید فحش هم ندهیم ما مردم کوته فکرِ دگم اندیش ... سوماً و از همه سخت تر آنکه می خواهید برای شما چیزی را (حالا هر چه می خواهد باشد) توضیح دهیم!!!
خب قربانت بروم نمی شود ...
تا شما فکر کنی مثلاً با استفاده از لغات جنبش مدنی و دگم اندیشی و این دست تعابیر ، شده ای روشنفکر و همه چی دان از دست خانم تارا که هیچ از دست هیچ کس کاری ساخته نیست ... خود خدا هم کسی را که دست در گوشش کرده که نشنود و پرده بر دیده انداخته که نبیند هدایت نمی کند چه برسد به آدمی زادش ... برادر ِ من برو بشین لااقل دو کلام راجع به مدنیت بخوان بعد بندازش گوشه ی دهان و به کارش ببر ... مدنیت در اوج معنای خودش به اعتراف و اعتقاد تئوریسین های غربی اش ( نه ممد تمدن و میرموس و کروب پلنگ مثلاً ) در تضاد مسلم با مفهوم خداست ... آنجا که می گویند جامعه ی مدنی که آمد خدا خواهد مرد ... بنیان مدنیت بر طرد حدود الله بسته شده پسر ... برو برادر معنای دگم را یک بار دیگر از چند تا منبع به غیر از بی بی سی و VOA در بیار و قرائت کن که در این جهل مرکب نمیری ... مگر کسی در این دنیا دگم اندیش تر از تئوریسین های تروریسم و صهیونیسم وجود دارد امروز ... شما وقتی یک کلام از این ها را نمی دانی خب معلوم است که نمی فهمی در زمینی بازی می کنی که توسط زور و زر استعمار پیر و نوین! تعریف شده ... هر چند که تو نخواهی و یا ندانی که در دست زور و زر آنانی... هر چند سرت کلاه رفته باشد و یک قران از این سرمایه ها در جیبت نرفته باشد ...بله راست می گویی ... اتفاقاً شما خیلی گناه دارید ... پولش را کس دیگری می گیرد و بارش را شما می کشی ...  و آخر هم  من باب توجه عرض می کنم ... اگر یک نگاه مختصر به وضع دادگاههای ایران بکنی می بینی که مثلاً مدیر مسئول همان کیهانی که می گویی را با شکایت شیرین عبادی! (که لابد باز نمی شناسیش)  می برند دادگاه ... مدیر مسئول اون یکی روزنامه با شکایت مهدی هاشمی ... اون دیگری با شکایت فائزه هاشمی ... تو این نظامی که اینجوری قلدری می کنند اعوان و انصار زور وزر و تزویر به نظرت اگر می تونستند واسه این ادعاهای بند چهارم نوشتت چهار تا مدرک رو نمی کردند ؟!! البته که اگر داشتند تو بوق و کرنا می کردند و هزار تا از این دادگاه ها رو با استفاده از  قضات و وکلای باندِ خودشون راه می انداختند ... البته گوییا که می دانم این ها را هم بی بی سی می گوید بازی سیاسی شما هم تکرار می کنی دیگر ... گریزی نیست ...

چه کار زشتی ...

ناصر فرموده است:

سلام
اتفاقا عشقی که ازش بدت میادمال اینوری هاست
مگه خبر نداری توی کارگاه قلم بحث صحبت از ازدواج و ....
اونم توی ی جمع مختلط!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
واویلااااااااااااااااااااااااااااااا
راستی اگه فرصت کردی جواب نظراتوبده چیزی ازت کم نمیشه داداش

این سرخ تلخ :

وای وای وای !!!

امان امان امان!!!

راست میگی داداش؟!

صحبت از ازدواج بوده تو کارگاه؟

نچ نچ نچ!!! چه کار قبیحی ...

چقدر زشت ...

پانوشت :داشِ من موضوع سالروز ازدواج علی (ع) و فاطمه (س) بوده ...

متن های خوانده شده موجود است!

به آنتن های شریفتان اطلاع دهید برفکی نگیرند!!!

اشکال از گیرنده هاتان است .لطفاً به آنها دست بزنید!!!

با خصوصی نوشته های شما

داداش صادق گذاشته است:

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد!
آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت!
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد!
آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت...
نزدیک ظهر بود که غزل اختراع شد...
آدم که سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول و فاعلات و فعل اختراع شد...
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»
اینگونه بود ها...! که بغل اختراع شد...
یک شب میان شهر خرامید و عطسه زد
فرداش... پنج دی...و گسل اختراع شد

(حامد عسکری)

 

"خلوت دل" به خاطر پست یلدا ما را نصیحت فرموده اند:

در نای خشک مرثیه خوان ، نا نمانده است
طفلی برای زینب کبری نمانده است
باید به جای حافظ و سعدی ، لهوف خواند
دیگر برای ما شب یلدا نمانده است

 

"داش ناصر" هم نظر گذاشته که :

"سلام داداش
میترسم نظرمو به نمایش نذاری واسه همین فعلا التماس دعا دارم
همش حل ميشه (با اون 81 تومنيا)!"

داداش خیالت راحت نظرات شما تام و تمام تایید می شود

اما و اما و اما ...

جوابت رو هم سرخ و تلخ خواهی گرفت داداش ...

همین جا ...

اگه هستی که بسم الله ...

 بچرخ تا بچرخیم ...

بنویس می نویسیم ...

 

حاج رقم هم که شعرهایی گذارده اند دعوا راه بیانداز !!!

خودتان خواستید در نظر کده بخوانیدشان ...

یک رامین !

یک رامین گفته است:

مائیم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مائی

ما می گوییم:

حریفیم دادا ! لیک فرصت نیست.داریم می ریم همدان!

بالاخره فهمیدن ما رو باید به همدان فرا بخوانند!

جناب ۲۲۱ عزیز! فعلاً به نظام مقدس خدمت بنما تا وقت حریف کِشی و حریف کُشی

هم فرا برسد ...

221

دوستی درخواست کرده بودند ۲۲۱ را معرفی نمایم...

به علتهایی از جمله اینکه ایشان در جناح مخالف بنده توپ می زنند! و خودشان نمی خواهند که به صورت علنی جدال! بورزیم از ارائه ی بیوگرافی ایشان معذوریم.

همین قدر می توان توضیح داد که ایشان هم سلولی سالهای نه چندان دور بنده در نایِ سمپاد! (سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان) بوده اند.در واقع ۲۲۱ کد این زندانی عزیز است.و بنده دیریست منتظر بازگشت ایشان از زندان جدیدشان! "سربازی" هستم تا با یکدیگر به ادامه منازعات و مناظرات و مجادلات بپردازیم! 

این حاج مهدی ساختارشکن

حاج مهدی:سلام به تو و به مهندس گرام که هر چه از الطاف خفیه اش بگوییم جرعه ای از دریا حاصل نگردد.که خداش نگهدار باد تا یوم الحشر که لا یعرفون به سیما. منتظر نقد آتشینت بر مقاله "سالمرگ گفتگوی تمدن ها" بودم که گویا اصلا به چشم شما نیامد یا لا اقلکم قابل توصیف و نکوهش نبود.به فکرم آنرا برای عمه ات لود کن شاید به نظر افتاد. ما را که بس است دیگر حرف بی عمل و نامه در چاه ریختن

ر ا س ت ی! عمه چنگیز عزیز یک شخص نیست! یک شخصیت است! با تمام زوایای حقیقی و حقوقی اش! حواست باشه کا!

الف نون:بله جناب حاج مهدی.خوب خیالی کردی.انتظار نقد آتشین هم داشته باش! اما می دونی که مشغله ی فراوان! (خور و خواب!) رخصت پرداخت به این مناظرات و مجادلات را کمی به تعویق خواهد انداخت.تازه اینکه بنده ابتداً باید جواب ۲۲۱ و همین طور عمه چنگیز را بدهم! و سپس روی چشم! چیزی که مفت است آتش! روی نوشته ی شما هم می گیریمش!

اینم نظر از کشک!

انکار تو بی چون چرا دست دل است!!!
با دل توچه کرده ایی چنین سوخته است!!!!
عاشق نشدی که هیچ ظالم شده یی!!!
بی عشق!بمیر!گوره پدرت!!!!!!!!!!!!
هاهاها.واقعا شعر گفتن سخته هرکاری کردم نشد.
کشکتون شور! یاهو

از جناب کشک هم به شرط اینکه منظورش پدر مانباشد متشکریم!

نظر هم نظرهایِ قدیم!

یه بنده خدایی! "عاصی!!" اندر خصوصی کده ی وبلاگِ ما در جوابِ شعرِ زیر نظر داده اند که:

سلام احسان جان
اولین روزی که برای اولین بار وبت رو خوندوم اولین میلم رو برات گذاشتم که اولین برداشت من از محتوای اولین صفحه وب و اولین پیام سربسته برای تو بود امیدوارم در اولین فرصت خونده باشیش.
می خوام بدونی بعد از اون همه اولین کار هر روزم شده سرزدن به تو و وب تو.
اینم اولین نوشته من توی وب تو باشه که مینویسم در -شاید نشه گفت-جواب "چاره نیست" باشه که همیشه خوشت باشه.
"امید که هست"
باید "رسید"،چاره در "گمان میکنم" که نیست/باید "نهفت" و "دمی" را "نخفت"، "چاره" که نیست
اول بگویمت! دیگر دلیل موجه "دوچشم" که نیست/دوم، باید بمانی و جان دربری، "دوستیمان" بیخود که نیست
"عطر گیسو" که خانه نشد، خانمان برانداز است/مسافر زمان باش و بی مکان، درد ما "آوارگی" که نیست
باور اینکه تو و کولی!، عجب اقتران محالی/آنچه در کف اقبال تو هست و نیست، "بی سبب" که نیست
از قهقه ی خشم تو در یاد خود، آرامم/بگذار ببارد دوچشم تو، طهارت دریچه نگاه "گناه" که نیست
هی! همین تو ای سراینده ی "این سرخ تلخ"/گنگی "حقیقت"، برای قلم "این سرخ تلخ" که نیست
قافیه را واگذار، کجایی؟ شاعر یتیم شد/این را که گفته ای بگو، برای "این" که هست "آن" که نیست
باشد به پای برهنه ات بوسه میزنم،مران/خان و خان زاده گان را، دودمان بدون "رعیت" که نیست
خنده موهایت سفید نکرد،آن از ایمان توست/غر هم می خواهی بزن،آخر دل من هم "جوان" که نیست
اعتراض نه! تو به در گاه خدا صندوقچه ی راز آورده ای/موسی و شبان را نِه،بیان عجز و نیاز "عیب" که نیست
آرام! اصلاً مردی که گریه نکند آدم نیست/چراکه نه! بگو هرچه به هرکه "ازتو" که نیست
هوای عشق اطلاع اولی و ثانوی را چه کار؟ بگو باش/ نماز هم "اَزآن" است، نیازی به "اَذآن" که نیست
باشد به بهانه ضیق وقت هم که شد دلت را بکش/زمان زمانه ی بی زبانی است، "بی پروایی" بهانه که نیست
بوی یأس که نه بوی بغض فرو خورده ی کال می دهد/بازم بخوان، ببین، نگرانم ... عیان "نارسیده" که نیست؟!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

احسان: و با اینکه می بوسم دستت را عاصی جان اما به جانِ خودم من رِنجِ آی کیوم داغونه! نفهمیدم اینا یعنی چی؟!!

امان از نسلِ جنگ!

در جواب پستِ قبلی،خودِ جناب آقای محمد نمازی! ابوی گرامی ما اینچنین نظر خصوصی گذاشتند برایِ ما:

"يه چيزی تو جوابيه ات كم گفتی كه از بد جنسان روزگاری!"

خدایا! امان از نسلِ دفاع مقدست! اینا چرا این ریختی اند آخه؟!!!

آقای نمازی! بله ما از بد جنسان روزگار! شما چی خوش جنس؟!!!

بزارید همین جا گله کنم و شکایت و خاطره هم توامانش ضمیمه کنم: از همین امثالِ جناب نمازی که عکاس و خبرنگار جنگ بودند مثلاً شروع کنم...باور کنید تو خونه ی ما قدرِ ۵ دقیقه هم از دفاع مقدس حرفی،خاطره ای،چیزی! گفته نشده و نمیشه توسط این بابای محترم! (بعد می گند این نسل جدید از آرمان ها دور شده!!! کدوم آرمان ها؟؟؟شما رو بزارند که بنالید! حالا شما هستید ما هم هستیم ایشالله ببینیم کی ظهور آقا رو رقم میزنه...)

کلّ خاطراتش از جنگ ۲ تاست! یعنی واسه ما دو تاست! یحتمل اون ۸ سال جنگ رو گذاشته واسه از ما بهتران تعریف کنه!باز جایِ شکرش باقیه که عکاس بوده...ما یکی.. دو ...سه... چهار ... نه... بیشتر... یه چند صدتایی عکس دیدیم ازش!!! وگرنه که هیچ!احتمالاً می اومد واسه بچش یه نظر خصوصی می گذاشت تو وبلاگ که بله...راستی احسان جان! ما جنگ هم بودیم ها! ای دلِ غافل...بگذریم...دو خاطره یِ ابوی ما از جنگ عبارتند از :

۱- پرش دو نفره با موتور از روی خاکریز به درونِ بیلِ مکانیکی هنگام فرار از آتشِ دشمن! (بیچاره اون بابایی که ترکِ بابا رفت تو بیل!) مربوط به جبهه ی شیر پاستوریزه ی آبادان (گرچه خاطره ش پاستوریزه نبود همچی!)

۲-هنگام شهادتِ یه بزرگی میرسه بالایِ سرِش که آب بده بهش...شهیدم خودت بهتر می دونی دیگه!..میگه روزه ام کا...شایدم کا رو نمی گه! اما اصلِ ماجرا اینه که تشنه لب شهید میشه مثلِ مولاش حسین...

و دیگر ابویِ ما هیچ خاطره ای ندارد!

بین خودمان باشد بنده که پسرش باشم کمی هم به قضیه مشکوکم...۸ سال جنگ و دو تا خاطره!

البت خب به خودم مشکوک ترم! بازم بینِ خودمان باشد بنده اصولاً به دلیلِ گرایش هایِ نسل پرستانه! نسل خودم را از نسل انقلاب برتر می دانم! از این رو خودم هم خیلی پی خاطره نیستم! خاطره بشنویم که چی؟!! آقا محسن رضایی مردِ خاطراتِ جنگ مگه چه گلی زده به سرِ ما که ما بزنیم تو کارِ خاطره؟؟؟...شهادت رو باس فهمید...گیرم که خاطره یه راهش باشه...اما خودِ شهیدا با خاطره خوانی نرفتن پیِ شهادت...فهمیدند...سر فرود آوردند...عزم کردند و خلاص...عشق و عشق و عشق...

از تبارِ گرمِ آبادان

"احسان جان؛ یه سؤال!:
شما با عکّاس و رزمنده ی جبهه های نبرد حق علیه باطل، جانباز سرافراز «حاج عبدالمحمّد نمازی» نسبتی دارید؟"

این را مردِ آبادانی در نظرات وبلاگ حقیر یادگاری گذاشتند واسه یِ ما!

بله مرد! بله اخوی! یه نسبتایی دارم! پسرشم!بلایِ جونشم! خونِ دلشم!مارِ تو آستینشم!

اما بزرگ! دو تا تیر خطا زدی!

یک اینکه:پدرِ بنده جانباز نیست! یعنی به عرفِ معمول نیست! بالاخره هر رزمنده ای جانبازه! با جونش بازی کرده! به تعبیر من عشق کرده! عاشقی کرده! تجارت کرده با خدا! اما در عرفِ معمول نه.پدرِ بنده جانباز نیست!

نه تیری! نه ترکشی! تو بدنش نیست... عشق اون سالها فقط مونده تو جونش...

ما هم همه ی این عشقشو درسته بالا کشیدیم!!!

اما خطایِ دوم اینه که ابوی ما! حاجی هم نیست متاسفانه...

سر بزنید به وبلاگِ آبادانیِ این مردِ آبادانی...

این روزها

مهندس محمدی طیِ سخنانی بازخواست گون اظهار داشتند چرا زدی به خطّ شعر!

هی راه به راه شعر می زنی تو وبلاگ!

مهندس محمدی که اگر نباشد اصلاً سوژه هم نیست...

مهندس جان تو که بهتر می دانی! طالبان سیاست آن هم از نوعِ احسانی! زیاد نیستند!

دیدیم ظاهراً ملت شعر بیشتر دوست دارند!

 اما مهندس جان بین خودمان باشد! تو که می دانی این شعرها دام است و طعمه! ملت گمان می دارند ما شاعریم می آیند شعر بخوانند یکهو می بینند ای دل غافل این بابا هم که زده به خطّ سیاست! مهندس جان می دانی که! وبلاگ نویسی گاهی بسیجی بازی بر نمی دارد! باید ادایِ روشنفکری هم خب درآورد! تو می گویی لازم نیست؟!! البته که لازم است!

بنده یک روشنفکرم! و روشنفکر به قول امیرخانی سنگ نیست! به قولِ من هویج است!

تازه مهندس! سوژه کم شده است! نه این که نیستا! نه! مثلاً می توان کلی از انرژی هسته ای و نیروگاهِ بوشهر گفت و نوشت!بعدش هم لابد باید به عنوان یک مقامِ آگاه! جواب یاوه گوییِ دشمنان را هم بدهم!  اما مهندس جان! آخه مرا چه به جواب دادن به "جان بولتن" و امثالهم؟!!

من استراتژیست ارشدِ اتاقِ خودم و هومن! را آخر چه به دهان به دهان شدن با این جوجه اردک های تا ابد زشت؟!! جواب اینها را خود محمود جانِ احمدی نژاد بدهد بهتر است!که اگر رئیس جمهور محترم صحبت کردن در میان داخلی ها را بلد نیست! در عوض لحنش برایِ آن بی پدر و مادرها خیلی هم مناسب است!خلاصه مهندس جان می توان از این چیزها نوشت...یا مثلاً می توان گیر داد به مشایی! اما تَهَش چه فایده آخر؟ بابا "حبِ الشّیِ یعمی و یصم"! و محمود جان به این شیٌ عجّاب! حب دارد،علاقه دارد! بنویسیم که چه؟!! تو که می دانی من به قدر استاد مصباح تحملم نمی شود! اگر یکهو برگردد بگوید خب نظر بعضی مراجع نسبت به ایشان مصاعد نیست و مثلاً نظر بعضی استراتژیست ها! خب مهندس بهم بر خواهد خورد و آن وقت بیا و درستش کن!!! مهندس جان...مهندس...بزار ما همان شعرمان را بنویسیم فعلاً...

 

شب کامپایلری!

شبِ امتحان کامپایلر "بیوتن" امیرخانی می چسبد...خصوص برای من که بی وطنی ام با همان "ط" معمول خودمان است!

در زیر سقفِ خویشتنی بی وطن!

                              در غربتی قریب!

       پایِ صحبتم با خیال گیسوی تو افتاده است

                                 وطن وجبیست از آغوش تو

                                               و تاراج یعنی...یعنی...

                         خودت می دانی...پای غریبه ها را باز نمی کنم!

راستی چرندیات فوق به "بیوتن" آقا رضای امیرخانی ارتباطی ندارد! به رضا باجناق بنده مرتبط است

که دوباره خیلی رک بهم بگوید این چرندیات چیست می نویسی آخر؟!! بگوید تو دو جور شعر می گی!

بعضی هاش مثل مورد فوق چرت و پرت اند! و بعضی هاش یحتمل مثل مورد زیر قشنگ اند!

 

 

باز چشمانت

راحت بگویم، شاعر ِ شعری که می خوانی...
من نیستم! دیشب مرا کشتند چشمانت

ممنون از یک رامینِ دوست داشتنی

شعر مالِ کیست نمی دانم! شاید خودِ رامین.در جوابِ شعر زیر!

یک رامین

آمد و برایم نظر گذاشت که "عالی" و من ندانستمی که چه عالی بود؟!!ا راستی چه عالی بود داداش؟!!

امروز سر زدم به وبلاگت.دیدم یه مطلب تحتِ عنوان اینک،ایدئولوژی زدی.البته کلِ وبلاگت با عرضِ شرمندگی یکدسته.چه اول رو بخونی چه تهش رو همش یه بو رو میده...بی اجازت! می خواستم نقد اون مطلبتو اینجا تو وبلاگِ فکسنی خودم بنویسم.امیدوارم ناراحتت نکنه.هر چی نباشه ما ۷ سال هم بند زندانِ "سمپاد" بودیم.کلی انفرادیِ عشق کشیدیم تو اون "تیزهوشان"ِ ملعون! هم نفس بودیم.هم خونی مون که یادت نرفته؟! خلاصه به دل نگیر داداشی که نقضِ غرض میشه کارم...

اول لینک مطلب: نگاه از بالا

دیم خود مطلب:     الف)بنیادگرایان دینی، کسانی اند که سودای زنده کردن و بازگشت به نصوص و سنت ها را دارند. یعنی ظاهر دین. از این رو، آنها را می توان رادیکال ترین گروه در طیفی دانست که میانه روهایشان، متکلمان و فقیهان هستند: طیف ظاهرخواهان. از آن رو، باطنی گران و عارفان، سودای معنای دین و حقیقت آن را دارند و اغلب غایتشان اخلاق است. اینها نیاز به گفتن ندارند. ب) اما گاه در این دنیا، می بینیم که این دو کنار هم می نشینند. یعنی عرفان و بنیادگرایی، کنار هم می نشینند. از آن جمله، زمانی است که دین جامه ایدئولوژی بر تن می کند. ج) یعنی دین برای چیزی جز سعادت انسان می شود، سلاح می شود، سودایش سودای دوست و دشمن است و غایتش «هویت دینی». این همان نگاهی است که اکنون در سطوح اجرایی دارد جا می افتد. دم زدن از آزادی و تعظیم بد حجابان خارج نشستن و نشستن سر سفره کمونیست ها از سویی دعای فرج خواندن و آرمان انقلاب و امام را علم کردن از سوی دیگر.

سیم نقدِ بی انصافانه ی اینجانب بر نوشتار ناعادلانه ی شما...این به خاطرِ بی خبری اون به خاطر نادرستی.

اولاً آخر بندِ الف (البته بخش بندیش از خودمه)  گفتی که اینها (تعاریفت) نیاز به گفتن نداره.اتفاقاً بسیار نیاز داره.تعریفی که از بنیادگرایی کردی یه تعریفِ لغت نامه ایِ صرف بود که فقط میشه روبروی Fundamentalism از حیثِ مسیحی اون قرار داد.البته خب ریشه ی پیدایش این کلمه هم از همون جا آب می خوره .این درست اما وقتی اون رو برمی داری میاری با یه معنایِ کاملاً متفاوت تو جامعه ی خودت هم کفو میگیریش این میشه یا بی انصافی یا بی اطلاعی.که بدبختانه تو به اولیش گرفتاری. 

ارتودکسیسم،فاندامنتالیسم،یا همان بنیادگرایی اول بار روبروی تئوری "ماندنِ" کلیسای فاسد کاتولیک و از طرفِ دیگه هم پروتستانِ نوظهور با تئوری "رفتن"قد علم کرد.و تئوری خاصی نداشت الّا "بازگشت".به هیچ وجه نمیشه با بنیادگرایی و اصول گرایی که ما مدّ نظرمون هست مقایسش کرد به دو دلیل آشکار.1- فاندامنتالیست ها از این حیث برمیگرند به نصوص دین که گمانشان صحت و سقم دین است و حال اونکه می دونیم نیست.نص دین اونها به خودیت خودش دچار مشکلِ انحرافه.از این نظر حتی نمیشه اونها رو با سلفی گرهای اسلامی که واقعاً به نصوص اثباتی دین دسترسی دارند مقایسه کرد.حالا چه برسد به بنیادگرایی شیعی(داداش گذشت آن زمانی که با این کلمات می شد قبح معنا به وجود آورد. ) 2- بنیادگرایی اسلامی منادیِ این دعوته که نصوص را می شناسد و سنت اصیل را می خواهد اما نه برای بازگشتنِ تاریخی! برایِ امروزِ روزِ خود و برایِ فردا.برایِ زمینه سازی ظهور...اگر نظرت اینه که ما از حیث اجتهادی دین وارد نشدیم کاملاً حق داری اما می دونیم که این طوری نیست.اتفاقاً امثال تفکر جنابعالی دقیقاً توی ابتدایی ترین مسائل دین محل اشکال دارید.مثلاً حجاب! مثلاً حرمت ربا!اصلاً بحث شما تو حوزه ی مثلاً مانیفست دینی و این چیزها نیست.وگرنه آخر عمری متفکرترین آدمتان سروش همدم گوگوش نمی شد که !

در بندِ ب) آورده ای که این دو گاهی در کنار هم می آیند.(عرفان و بنیادگرایی).خب اینجا تازه یک بوهایی از واقعیت مسئله شنفته می شود.مشکل اساسی به نظر داداش کوچیکت اینجاست که اصلاً همچین تقسیم بندیِ متاسفانه هم سطحی و هم متاسفانه تر دیرینه خودش زایشِ اشکال دارد.چطور شما دین را به پوسته و هسته به عنوان دو شقّ بی ربط به هم تقسیم بندی می کنی که تازه با لحن تعجب و تاسف می گویی گاهی این دو به هم می آمیزند و آن هم در لباسِ ایدئولوژی.خب برادرِ من آن فهمی که تو از ایدئولوژی می کنی دقیقاً همان ذات دین است.دین یعنی روشِ زندگی.و هر روشی خواسته و ناخواسته مقبول و نامقبول یک ایدئولوژیست.زیر بار معنایی ایدئولوژی زدن هم به همین طریق خودش یک ایدئولوژیست.شما کسی را متهم می کنی به اعتبار معنایی که خود به آن گرفتاری.و تازه نمی دانی که گرفتاری...و این می شود... نگویم دیگر...کلامِ علی (ع) چاره گشاست.می فرماد "همانا هرگز حق و باطل به شخصیت ها شناخته نمی شوند.حق را بشناس تا پیروانش را بشناسی و باطل را تا پیروانش را"

تمام این مطالبی که نوشتی به خدا با همین حل میشه و میره.اگر ما باطن دین رو مولوی گرفتیم و ظاهر دین رو مثلاً علامه مجلسی این یعنی حرف علی فوت شده...

آقا...داداش...برادر...هر مکتبی رو می خواند بررسی کنند می برند تو الگوی سه گانه ی بنیان ها – روش ها – خروجی ها...هر کسی هر متفکری...غربی و شرقی و وسطی نمی تونه حوزه ی دیدش از این سه حلقه خارج بشه.تعبیرا فرق داره اما اصل مطلب یکیه...

سوال دارم.اسلام تو این مدل میشه 1- اصول به عنوان بنیان ها و حکمت ها 2- فروع به عنوان مانیفست اولیه و روش ها و 3- مظاهر و الگوها به عنوان خروجی های نظام اسلامی...تو کدوم یک از اینها میتونی ظاهر رو از باطن جدا کنی؟!! دقت! داستان جدایی انداختن بین اینها به عنوان دو چیز بی ربط است.وگرنه معلوم است که دین پوسته ای دارد و باطنی.اما تنها دروازه ی آن باطن همین ظاهر است و تازه خود این ظاهر وقتی به معنا رسیدی دیگر ظاهر نیست.همه اش یکجا می شود دین.مثلاً خدا رو میشه ظاهرش رو از باطن جدا کرد؟!! مثلاً نماز رو میشه بی ظاهر پرید تو باطنش؟!! و این مهمترین جهتِ اسلام : مثلاً پیغمبری یا امامی سراغ دارید که خلوت و جلوت و ظاهر و باطنش متمایز از هم باشه؟!!

و اما ج)جواب این قسمت را دو جور می دهم.یک،گیرم ما التقاطی فکر می کنیم.مثلاً نمی شود با کمونیست ارتباط داشت و دعایِ فرج هم خواند.که در این قسمت بسیار مناسب حال است که شما را به بررسی پیشینه ی تاریخی تمایلات لیدرهای فکریتان ارجاع بدهم.چپی و راستی و شمالی و جنوبی و غربی و شرقی همه شان.مگر فرقی دارد کمونیست با لیبرال؟!! اگر شما پی لیبرالش هستی پس شما هم دنبال التقاطی.خب به فرضِ ردّ این مطلب درمی یابیم که شما علاقه مند به خلوص نیتید.سوال؟ آیا به همان امامِ زمانی که ما دعایِ فرجش را می خوانیم شما اصلاً به بودنش اعتقاد دارید؟!!! با عرضِ شرمندگی باید به قطعیت گفت نه.اگر بگویی بله بیخ کار بیشتر می شود.چگونه ممکن است هم زمانِ هم کسی به تمامِ مطالبی که در وبلاگت هست یک ضرب و یک جا اعتقاد داشته باشد و به امام زمان و ظهور و این چیزها مثلاً مومن باشد؟!! این که تناقضش سر به افلاک می گذارد! خب بالاخره اگر بگویی اعتقاد دارم به وجود موعود باید بگویی به ظهورش هم اعتقاد دارم.سوال اینجاست که خب وقتی موعودی بود و ظهور کرد بعد چه؟ به نصوص بر نمی گردد یا بهتر بگویم نصوص را برنمی گرداند؟ با کدام دیدگاه قرار است مهدی در دنیا اتوپیا به پا کند؟!! نکند منتظر ظهور آقا دکتر مهدیِ محمدی با کت و شلوار و عینک ریبن اصل! فارغ التحصیل رشته ی اقتصادِ لیبرال از دانشگاه سربن هستید؟!! بالاخره یا کارتان به این مضحکه می کشد! یا بدتر می شود طبقِ نظریه فیلسوفِ قرن حضرت مستطاب مسترا... محمد رضای خاتمی می گویید ظهور می کند و در یک نظام لیبرال دموکراسی بر کرسی ریاست جمهوری مبتنی بر رای مردم تکیه می زند و هرگاه هم عمل کرد ضعیفی از خود نشان داد می توان او را در یک استیضاح قانونی برکنار کرد؟!! می بینید کار شما تا وقتی روشن فکری غیرِ مضحک است که لای فیگر های الفاظِ خوش آب و رنگ قایم شوید.وقتی بکرِ عقیدتان را راجع به نماد های دینی مثلاً خود وجود حضرت بخواهند با عرضِ شرمندگی به گفتن خزعبلات لاینحل می افتید.خلاصه دادش قبول دارم اصول گرایی تو ایران شده بچه بازی.شده علی مطهری.شده علی لاریجانی.شده فلانی و بهمانی.اما ذاتِ این مطلب نمرده.همون روستایهایِ بیسوادی که ازشون گفتی و همون زنایِ کم خردی که یه جای دیگه ازشون سرودی! پای کار هستند و میاند هم بیشتر...اهل شعار هم نیستم میشناسی منو.وقتی میگم روستایی دقیقاً منظورم هموناییه که میگی احمق اند.من خودم ریشتاً دهاتی ام.پدری و مادری.یه موی گندیده ی اون پیرزنایِ بی سواد روستایی رو به هزار تا دکتر و روشنفکر نمی فروشم.مهدی ما آقا داداش، عالم می خواد واسش می سازیم.کارکن می خواد می سازیم واسش.اما مهدی قبل از اینا پذیرش می خواد...قربونت تو از چیزی رد نشدی! پریدی! برکه رو تجربه نکرده از خوشی مرداب میگی...خب مردابش بزک کردست لامصب...

تلخ نوشتم می دونم.اما بمون و داداشم باش...به خاطر اون رامینی که یه روزی واسه "آقا" سروده بود:

مردی که فریاد از برای داد کرده                شاگردی آن عالم استاد کرده

دشمن به فکر فتنه ای در راه او بود           دست دعای ملتی همراه او بود

ایزد به فردا و به فرداها نگه داشت               آری خدا او را برای ما نگه داشت

آ شیخ رامینِ عزیز.فتنه و فتنه ها اومدند و رفتند.ایزد هم به فرمایشِ شما چقدر زیبا برای فردا و فرداها حتی، نگه داشته او را.نگه داشت! با فعل ماضی.با امرِ محتوم.با اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ! من رامینِ خودم را می خواهم.خدایا من رامین، داداشم را از تو می خوام.نه برای سلیقه ی  خودم.واسه خودش خودش رو می خوام.

 

امروز،یک پیامک قابل،امشب اشکهای ناقابل

اس ام اس داد و چه اس ام اسی :

برادر وبلاگت را خواندم! حق با توست و... (و بقیه اش که خصوصی است!)

و کاش نمی خواندی رفیق!!! اصلاً آدرسش را نداده بودم که نخوانی!!!

نه این که نامحرمی اینجا! زیادی محرمی  و من نمی خواستم دلت بشکند...

زیادی برادری و می دانی برادر همین که گمان بری محافظه کارم برایم لذت بخش تر است تا اینگونه در پیش فکرت به آنی از هم بریزم! چه می دانم انقلابی شوم،زود رنج شوم،کم تحمل شوم،افراطی شوم،رادیکال شوم! اصطلاحش با تو...دوست نداشتم...و این دوست نداشتنم حرف ترس نبود...حرف دلگیری های بیهوده بود...

و اما تو شگفت زده ام کردی!!! به جایِ انتصابِ این القاب! با آن اس ام است... درهمم ریختی...حس کردم چقدر به هم نزدیک بوده ایم این همه سال...لعنت به این پرستیژ و فیگرهای زمانه دوزِ ما...کاش یک بار رو در روی هم زار زده بودیم...چقدر دوست داشتم قالبِ روزگار ما هم می فهمید که بی واهمه ی از مردی به دور بودن! ، آغوش های اشک ناک! برادرانه را باید دریافت! و تنها برای لایِ کتابهای داستان باقی نگذاشت.

باور کن این پیام امروزت ارزش نامِ برادری را بیشتر دارد...

من از تو اسمی نبردم که حتی در بی خبریت مباد کسی بویی ببرد...

اما تو آخر باز...نباید می خواندی...

نباید آدرس این وبلاگ فکسنی می افتاد دستت...

به خدا که راضی نبودم آن طوری فکر کنی که به این پیامت منجر شود...

اما حالا که خواندی چه کنم؟!!!

مرا ببخش بابت نوشتن...حدیث من نقلِ پرخاش به آدمی که نمی داند نبود...تمام غمم ناروا خوردنِ از دست کسی بود که بیشتر از خودم دوستش دارم...

برایت جان می دهم ای کاش...تنها ای کاش...

برادرم از خودش دو حق را و از من یک حق را دریغ نمی کرد:

از خودش آن را می کند و می داند "نباید" است! و آن را که نمی کند و می داند که "باید" است

و آنگاه که این دو حق را به جا می آورد حقّ  من خود ادا می شد:

او می شد برادرترینم!!! 

 

زیارت

از همه ی اونایی که زیارت قبولی گفتند ممنون و متشکر...

به دعایِ گربه سیاه که بارون نمی یاد اما ما یه تیری تو تاریکی زدیم! همتون را دعا کردیم...

پیامی همین الآن

سید ابوالفضل عزیز گاهی با پیاماش میرسه به دادام... چون پیرمردی شدم واسه خودم میگم ممنون داداش کوچیکه اگه نه سید سروره...

پیام: آموخته ام که وقتی نا امید می شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود و عاشقانه انتظار می کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم.آموخته ام که اگر به آنچه خواستم نرسیدم خداوند برای من بهترین را رقم زده است...

احسان:البته من امیدوارترم که بهترین را برای شما رقم بزند...شما که لطفتان بر سرم زیاده است...

توصیه های آشنا

یک آشنا توصیه کرد کتابِ مهر و مهتاب را بخوانم!!!

یک آشناتر توصیه کرد اگر شمال می روم ساری نروم!!!

شاید بی ربط باشد اما هم اولی را گوش کردم و هم دومی را...

آن قسمت از ربطش را که شما می توانید بفهمید اینجاست که خواندن کتاب را از شمال که به سمت آبادان حرکت می کردیم شروع کردم...از کنار ساری که می گذشتم چند دقیقه ای رهایش کردم...در اتوبوس ادامه دادم...در انتظار پرواز در تهران پی گرفتم و عاقبت در آبادان در انتهایِ شب همان روز! در اتاقم میان اشکهای بی قرار و بی اختیار تمام کردم...

راجع به کتاب مفصل بعداً خواهم نوشت اما آنچه اینجا بدانم تعهد است یک تشکر است و یک پیغام...

آشنای همیشگی و غریب و محبوب،از بابت کتاب ممنون...

ای آشناترترترترترتر،،، ساری نیامدم اما،نمازهایم در شمال همه به افق ساری بود...

بازگشت

آمدیم از مشهد...در واقع از ایران گردی برگشتیم.از شهر کرد،اصفهان،تهران،مشهد،شمال...

اما واقعیت خیلی مهم نیست...حقیقت مهمه که برگشتن از مشهده...از شهر آروم...از جوار نور...

از کنار ماه...آقا آرومم کردی...دست گلت درد نکنه...خدا...خدای من...اونایی که امام رضا ندارن رو چطور آروم میکنی؟!!

راستی به اطلاع کلیه خوانندگان انگشت شمار اما عزیز وبلاگ محقرم می رسانم که نوشته های به تعویق افتاده ی این چند وقته رو به تدریج در همین مکان می نشرمشان...پیشاپیش به خاطر دل ناپسند بودنشان عذر همی خواهم خواست از محضر انورتان...

!امان از دستِ رفیقِ زیادی خیرخواه

آقا رضا ما همه عکسامون الآن همین جوریه! چقد گیر میدی داداش! دلتم بخواد!

آدم تو بدترین روزای زندگیش عکساش بهتر از این نمیشه...

 فقط و فقط و فقط با "یا فاطمه" زنده ام این روزها  و با "لا تقنطو من رحمة الله" ...

بابا ترکیدم من...ایها النّاس ترکیدم...آخه احسان کی تو خیابون جلو چشم ملت می زد زیر گریه؟!!

به قول اون همساز هم آهنگ هم نفسم،گریه های بی اختیار... ولم نمی کنند...

به احترام سکوت

- من اشتباه نوشتم شعرت,تو باید جلوی اون همه که میانو میرن ضایعمون کنی؟

ضایع کجا بود...آهای همه ی اونایی که میاید و میرید! اینجا یک ضایع بیشتر نیست و عکسش همین چند سانتیِ این نوشته به دیوارِ تنگِ وبلاگ آویز شده است... 

به یاد آرزوهایی که می میرند

سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد...

من چون کلاً با شعر فوق مخالفم گفتم سکوت نفرمایید اما اختیار با شماست ۱۲۰ درصد!

من خواهم نوشت

آرزوها را به دستان سردِ مرگ نخواهم سپرد

و یادها را

و یادگارها را

ویارها را

من خواهم نوشت به تکرار:

باید که چیزی بنویسم

شاید که فردا،ابرها قصد باریدن نداشته باشند

شاید فردا خورشید طمع کند

که دیگر جبر طلوع را به دوش نکشد

و شاید دیگر لبانم برای لغزیدنِ "دوستت دارم"

مرا اجابت نکنند

باید چیزی بنویسم

چیزی بگویم

سکوت جایز نیست...

(احسان)

نظرات شما

۱- سلام
قرار بود متن زیر عکس ویرایش کنی نه خود عکسو عوض کنی.
این چه عکسیه؟آدم!! ویترینه مغازشو قشنگ میزاره تا مشتری جلب کنه ...
جان من این عکسو عوض کن . آدمو!! یاد بوف کور صادق هدایت میندازه (رقم)

جواب: عکس رو عوض می کنیم.چشم.اما.نه به خاطر اینکه عکس ناامیده...رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون...الآن عکسم تازه از خودم خیلی وضعش بیترتره!!!

۲-درین غربت ناشاد

یاءسی است اشتیاق

که در فراسوی طاقت میگذرد...

و تلخ نای دوزخ

در هر رگمان میگذرد

شعرت فوق العاده بود... (سکوت)

جواب:آقا و یا خانم سکوت...شعر فوق العاده بود به نظر من هم اما مالِ حاج آقای ابتهاج هست شعر...ممنون از سلیقتون! تو را جدّ و آبادتان سکوت نکنید و نباشید و چه می دانم! اسم داشته باشید..

 ۳-اسم جالبی برا وبلاگت گذاشتی (نیلوفرانه)

جواب:خدا را شکر! این سرخ تلخ مقدم دوستانِ قوت دهنده به سلیقه ی کج و کوله ی ما را گرامی می دارد...

اگر مهندس نبود

دیشب مهندس محمدی زنگ زد قبل از هر چیز گفت ننویسی این رو هم تو وب!!! گفتمش مهندس جان اختیار داری شما نباشی اصلاً وب ما تعطیل میشه!!!

خلاصه مهندس شاکی بود میگفت اینا چیه تو وبت می نویسی! بعدشم گفت من که می دونم می نویسی آخرش...لااقل واسه ما بنال از صنف آرایشگرها!!!  این چه وضع قیمته! واسه یه مو کوتاه کردن ۴ هزار تومن پیاده شدیم! آخه مگه تو این سرِ ما چیه که ۴ هزار تومن بیارزه؟!!

اختیار داری مهندس.تو سرت خیلی چیزا... گرچه من بیشتر این روزا به تویِ دل رفقا و اصدقاء محتاجم...

به این که توی دلشون دعام کنند...اما در سرت هوایِ روزهاییست می دانم... (بزار کابینه رو که تشکیل دادیم ایشالله اون وقت روش می کنم،تو سرت چی بوده!)

اما مهندس...مهندس...اینایی که می نویسم اوناییشه که میشه نوشت... خدایی تو عمرم این جوری زمین نخورده بودم...البته اسمش این نیست...زمین خوردن نیست...چون به گمون خودم واسه خداست...چه می دونم شاید...شاید مال اون باشه...شاید برای اون باشه...امیدوارم برای اون باشه...

مهندس جان دعا...به خدا پر احتیاج ترین لحظات عمرم به دعاست این چند روز...

رقم

حدس(حدث) رو درست کن!!!

این تذکر باجناق مجرد! ماست در نظرات خصوصی پست من و نون و گوگوش و آقا!

میبینی! غلطت رو رفیق که ببینه پنهونی بهت میگه!

چشم آقا رضا...حدث رو درست می کنیم...

تو بگو چی ما رو درست می کنه...

...من و نون و گوگوش و آقا

چند شب پیش همین جوری ییهو ساعت ۱:۳۰ نصفه شب اس ام اس اومد از یه شماره ناشناس که بله من شما را می شناسم و از شعر خوانی تان خوشم آمده است!!! و ...

اما موضوع اینها نبود! داداش ما قصدش مناظره بود.ما هم بوهایی برده بودیم! فحش کلیدی "گور بابای امتحان و خواندن" را دادیم و در مقام مناظره شدیم! لا مصب عشق سیاست آخرش ما را در خویشتن غرق خواهد ساخت.گرچه چون برادرمان خودش را معرفی نمی کرد خیلی هم جدی جدی سیاسی نشد.ادبی سیاسی بود... قسمتی از این مناظره ی بی سر و ته بدین شرح است:

ناشناس (ن ش):چه هراس انگیز است،چراغی برافروختن در آنجا که جز زشتی هیچ نیست!

احسان:به راستی که چنین است.حالا برادر چراغ برافروز تا بدانیم کیستی زیبا!

در اینجا شصتاد تا! حدس و گمان رد و بدل اس ام اسی شد و داداش ما نگفت کیه! گر چه ما در همان اولین حدثها پرسیدیم که ن هستی؟ اما ایشان تایید ننمودند! و چون حدث میزدند که ما به جایشان نمی آوریم چنین ادامه دادند که:همیشه صداهای بلند را می شنویم،پر رنگ ها را می بینیم،سخت ها را می خواهیم،غافل از اینکه خوبها آسان می آیند،بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!

(در واقع یعنی اینکه نمی شناسیمون!)

احسان:نکنه شما شیطانی دادا؟(به شوخی خدا شاهده!)

ن:آره همداستانشم که به هیچ آدمی سجده نکنم!( با بغض و دلخوری یحتمل!)

آقا ما چند تا جمله ی در هم بر هم فلسفی ریختیم بیرون و داداش ما رو خیال آن افتاد در سر که مثلاً داریم پز اطلاعات میدیم و قیافه میایم و از این حرفا...

واسمون نوشت:پر ادعا! یادت باشه: "تا خویشتنی به وصل جانان نرسی"

از جملش بغض (در مقابل حب!) می بارید و ما هنوز نمی دانستیم چرا؟! اما به هر حال حرفش راست بود.تا خویشتنم به وصل جانان نرسم! خیلی هم خوب...

احسان:آقا ما زدیم به خطِ گذشتن از خویش اما گیریم هنوز.خدا شاهده می جنگیم روز و شب واسه بی ادعا شدن.

ن:در طریق عشق بازی امن و آسایش خطاست.

بدی مناظره ادبی همینجاهاست! جملات ادبی پر اند از تشبیه و تشبیه هم کار رو به کنایه می کشونه.ما دیدیم نه فایده نداره ادبی.بزنیم به خط سیاسیت محض! گفتیم دادا ما رو میشناسی دیگه؟ خودت میگی.بسیجی صفر همین آب و خاکیم! به جز فحش خوری هم چیزی از توش حاصلمون نیومده (البته دنیاییش)سر راست بگو بینیم چی میگی؟

دوباره از ادعایِ ما گفت و اینکه بسیجی صفری پس ادعا نکن!

ما گفتیم داداش کدوم ادعا؟!! صفر؟!!!

گفت:نعمت روی زمین قسمت پر رویان است / خون دل می خورد آنکس که حیایی دارد!

از ادبی نمیومد پایین! گفتیم: داداش حالا ما کدومیم پررو؟

گفت:ولش کن ناشناسی رو بچسب!

کلی با پروژه سر کار نهادن ما حال کرده بود! (خدایا این حال خوش را از هیچ کس مگیر اگر ما باعثشیم!)

ما سر سیاست خودمان ماندیم گفتیم:دایی بسیج عشق است...ما هم از توش نعمتی نجستیم!

فرستاد:ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم/او (مثل شما (منظورش با من بود))گشت عاشق،ما به معنی سوختیم!!!

دیدیم نه.آقا گاز شعر رو گرفته و میره.همه چی رو طعنه میفهمه و بعدش ادبی مثلاً می پاسخه.چاره ای نبود.زدیم در ادب:

احسان:چون من بسوز تا بدانی چه می کشم - احساس سوختن به تماشا نمی شود

           ما  را  نه  ادعای عشق در  سر  است - دردیست کنج سینه که حاشا نمی شود (تو پرانتز واسش نوشتم به درد خوردیا رفیق! بیت دومش از خودمه!)

ن:از شعر خوندنتون خوشم اومده.حالا چه چاره سازم با عشق چاره سوزت؟

احسان:اگر شعر میخوای دادا باید معرفی کنی خودت رو تا با ایرانسلم واست بفرستم.شعرا کپی رایت دارند! اطمینان!

ن:آنان که اعتماد می کنند خیانت می بینند و آنان که خود خیانت کارند اعتماد نمی کنند.

احسان:اینجوری هام نیست دایی.جهان این قدرام دو قطبی نیست.میشه آدم اعتماد نکنه خیانت کار هم نباشه.شریعتی زیاد می خونی؟

ن:غمین از دوریت جانا حدیث مرگ می خوانم - مرا یک مو نمی خواهی خودم این ماجرا دانم / نه متاسفانه بدبختیام فرصت مطالعه نمیدن!

بعدش زدیم به خط امام زمان! واسمون نوشت این قدر نگو برادر این از کلماتیه که باهاش نون در میارند.گفتیمش داداش به فرضم که در بیارند مشکل از کلمه برادر نیست برادر! باید کلمه رو از تو دهن دزدش بیرون کشید.بعدش ن گفت که شماها گذاشتید تو دهن اونا! خوبه که به هم بگیم غریب آشنا دوست دارم بیا!

گفتیم:دادا...ما کلمه ی برادر را نمی فروشیم.ضمناً یه غریب آشنا بیشتر نمی شناسیم که ارتباطی هم با گوگوش! نداره.غریب آشنای ما آقامونه...یوسف زهرامونه

گفت:خداییش من نمی دونستم مالِ گوگوشه.خوش به حالت که همه شعراشُ حفظی.لابد مخ! لصی!

گفتیم:چی بگیم.آقا خوش باشی.اون که جایِ حقه خودش میدونه ما مخ لصیم یا مخلص.خدا کنه فقط از رو شناخت به ما بندازی چون در غیر این صورت میشه همون "ادعا".میشه حرف خودت.من عادتمه داداش،از تو خونه متلک میشنوم تا برسه به هر جای دیگه حتی توی صحبت با کسی که میگه غریبست! (شما) یا علی...یا غریب نخلستان.خدا نگهدارت عزیز...

بعد از قریب ۲:۳۰ ساعت مناظره اس ام اسی که بخشیش نوشته شد آخرین اس ام اسا اینجوری شدند: ن: تویِ عزیزی که تاب شنیدن حرف یه بچه! رو نداری چطوری میخوای فردا روز سینه سپر کنی؟لابد اونجام میگی از بچگی شانس نیاوردی.پس بای! تا نخوابیدی زیراندازتو بزن کنار و پیشانیتو بذار زمین تا آروم بشی.(و تازه اینجا اسمش را نوشت واسم که یعنی : دیگه گند رو زدیم بهت و شیییییییییییییییییییش!)

خب راستش گند هم زد بمون.فقط فحشمون نداد.آقا خودشم بسیجیه! یا لااقل بوده! یادمه روزایِ اولی که میومدم دفتر بسیج دانشگاه باهام سلام هم نمی کرد! اون موقع گمونم این بود که ایراد از ماست. (البته هنوزم گمونم همونه!) شاید واسه آستین کوتاهمونه! بعد تر ها فهمیدیم مشکل کمی از شریعتی خوندن ماست! (که این فهمیدن البته اشتباه بود!).بگذریم.داداش نونِ ما قبلا هم حضوراً به ما لطف داشته.مثلاً با اون دادی که زد سرمون و سری که تکون داد واسمون  که: حبّ الدنیا راس کل خطیئه!  و ما ندانستیم لااقل کدام قسمت دنیا را منظورش است! باز هم بگذریم.تو آخرین اس ام اس واسش نوشتیم:

داداش چشم.سرمون رو هم میزاریم زمین آروم شیم.گوگوش هم گوش نمیدیم.آقامون هم غریبه. (چون گفت شما آقا رو غریبش هم کردید؟ آقا آشناست!!!)

بعد از این مناظره ی ادبیِ مریض! البته داش نِ ما به ما خیلی لطف اس ام اسیِ شعری و ادبی کرد.هرچند کل حرفاش اصلاً لطف بود.مهم نیست چرا این قدر کینه داره نسبت به ما! مهم اینه که کینه هاش! در یک فرآیند عجیب! حریف صفا و برادریش نمیشه.من یک دونه از طعنه های ن رو با قشنگترین تعریف ها از خودم و شعرامو رفتار و کردارمو عوض نمی کنم...تحملشون میارم...مرورشون می کنم...کاش هیچ کدومشون راجع به من صحیح نباشه اما کاش تر (به قول امیرخانی) اینکه تذکراتش حالا نه تو اون موردا اما تو جاهایِ دیگه به کارمون بیاد...

سلامت باشی داش ن.دوست داریم.اگه بسیجی باشی یا نه.از خودت اما داداش بپرس دعوات با کیه؟ با گذشته ی بسیجی خودت؟ یا با بسیجیای حالا؟!!!

این شعر فوق العاده رو هم در جریان این مناظره به غنیمت بردیم:

از بــاغ می ‌برنــــد چـراغانی ‌ات كننــــد

                                                            تا كـاج جشــن های زمستانی ‌ات كننــد

 

     پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

                                                            تنهــا به اين بهانـــه كه بارانی ‌ات كنند

 

     يوسف! به اين رهـا شدن از چاه دل مبند

                                                            اين بار می ‌برند كه زنــــدانی‌ ات كنند

 

     اي گل گمان مكن به شب جشن می ‌روی

                                                            شايد به خاك مـرده‌ای ارزانی ‌ات كنند

 

     يك نقطـه بيش فرق رحـيم و رجـيم نيست

                                                            از نقطه‌ ای بترس كه شيطانی ات كنند

 

     آب طلب نكــــرده هميشــه مـــــراد نيست

                                                            گاهی بهانه‌ای است كه قربانی ‌ات كنند

 

                                                   (فاضل نظری)

 

دکتر

پریشب دکتر محمدی تماس گرفت.پرسید چرا دیگه نمی نویسی؟

راستی همینجا تصحیح کنم که مهندس محمدی نه دکتر محمدی.

جان دل که شما باشی مهندس جان! از چه بنویسم که بی دلیلم!

و تا دلیل نباشد ضرورتی نیست نوشتن را!

پوچی ام گرفته مهندس جان و رو به اضمحلال گذارده ام!

مهندس جان من خود به چشم خویشتن دارم میبینم که مهندسی ام می رود ز کف!!!

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...

به افتخار میزبان

به افتخار او که میهمان من و وبلاگم نیست.میزبان است.اینجا که دربست در اختیار ایشان حسابش جدا، گوشه ی قلب ما جای ایشان است...برادرم فرج الله فیضی پور را می گویم...اسمش را از امروز کمی با اجازه ی خودش و کمی هم البته بی اجازه ی ! خودش در ذیل نویسندگان وبلاگ خواهید دید...بعد از قریب به سه سال که از حج می گذرد دیشب صدایش را شنیدم و خدا می داند که صدایش مرا سه سال جوان! کرد...بردم به دومین تولد زندگی ... به حج سال ۸۶...من اصلا حافظه ام تاریخ کارها و حادثه ها درش جا نمی شود اما این یکی فرق دارد...۱۹ مرداد ۱۳۸۶ بود که من و آقا فرج الله و خیلی دیگه از دانشجوهای سفر عمره پرواز کردیم به سمت مدینه...پرواز کردیم به سمت غسل پرواز...همان شب ۱۹ مرداد بود که من فرج الله را دیدم...وارد مسجد النبی که شدیم با این جمله بغل دستیش رو که من به اسم متاسفانه نمی شناختم و نمی شناسمش هنوز خطاب قرار داد و گفت: باورت می شد بیای اینجا؟!!  و من ندانستم جواب اون برادرمون چی بود...اما اگر از من می پرسید...نه...باورم نمی شد...هنوز هم اعتقادم بر این است که محال ممکن است داستان شانس و قسمت و فرصت و این حرف ها باشد...شانس مال خوش شانس هاست که ما نیستیم...قسمت مال آنهاست که چیزی برای معامله دارند که قسمتی مال آنها شود و ما دستمان خالی بود...فرصت هم به کسی می دهند که کاری ازش بر بیاید...دست های من خالی تر از قسمتم شدن و فرصتم شدن بود و هست... "دعوت" بود...دعوت برای یک تولد بزرگ...یک تولد خود مختار...عصیانی علیه آن احسانی که تا آن زمان می زیست...(زحمت کشیده توضیحات زیر عکس هچل هفت مدیر وبلاگ رو بخونید)... دعوتی بود برای هجرت از بودن به شدن...دعوتی بود از "هیچ" به "انتخاب" ...می گویم "انتخاب" و نمی نویسم "همه" ! چرا که اصلاً معلوم نیست نتیجه این دعوت در انتها چه شود...خدا نگهداردمان از پایان بد...تا اینجا که بگی نگی...کج و مریض...ای...همچینی بد نبوده...

حاجی جان.خوش اومدی.وبلاگ خودته...بنویس...

یادت باشه من هنوز با افتخار سرم رو بالا می گیرم و میگم تو کاروان عمره ی  دانشجویی ۸۶ فقط و فقط یک نفر من رو به غبطه خوردن می انداخت...حاج فرج الله فیضی پور...

برای برادرم میثم

دیدی گاهی پیرمردها به هم می رسند و از گذشته های دور و بعید می گویند... دیدی دو پیرمرد همدیگر را در آغوش می کشند می بوسند و می گویند چقدر پیر شدی تو این بیست سال...کجا بودی؟...چقدر تکیده شدی...

من ۲۴ سال بیشتر از خاک نشینیم در این استیجار خانه ی دنیا نمی گذره اما همین چند ساعت پیش پسر عموم رو بعد از ۱۸ سال! تو بغل گرفتم...پسر عمو چیه برادرم رو...به نظرم می آید ما را مثل فیلم ها توی بیمارستان ازل عوض کردند... او را دایه ی اصفهان سهمش اوفتاد و ما را مام، آخرین غروبگاه خاک ایران زمین شد...آبادان...دیشب را دور آبادان با ماشین گشتیم به دنبال آب شرب...چقدر برایش عجیب بود...به قول خودش بغض گلویش را گرفته بود...خون خون را می کشد...خون به خون جوش می خورد...او هم اهل همین خاک و آب است...گیرم خودش درش نزیسته باشد...خانه ی پدر و مادر او نزدیک مسجد جامع خرمشهر با خاک یکسان شد و هیچ گاه مکان دقیقش دیگر کشف نگردید...

بغضش گرفته بود که دنبال آب شرب می گشتیم...

در مقام پاسخ

دکتر محمدی تماس حاصل نموده فرمودند چرا اندر نبشت آورده ایم سایت ضالّه ی رجا نیوز...

در مقام پاسخ...عرضی نیست جز قرائت دوباره متن! خیر سرمان شوخی کردیم.بعد می گند بسیجی ها تحملشون بالاست...کوجا بالاست؟...جناب مدیر عامل شوخی نمودیم بابا...

باجناقمان هم فرمودند دروغ ننویسیم.منظورشون تو پست "منِ او" بود.گفتند که داستان زندگیت رو دروغی نوشتی...گفتی که: او...احسان...به دنیا آمد...خورد...خوابید...درس خواند...و پاری کارهایی که گفتن ندارد...آخر هم مرد...

فرمودند "درس خواند" دروغ است...بیا...ما یک خط و نیم زندگی نامه نوشتیم از توش دروغ استخراج کردند.بنده فقط جهت تنویر افکار عمومی! عرض می کنم بله قبول...احسان نمازیِ دانشجو درس نخواند.اما خب اون دور دورا...اون خیلی قدیما این بنده خدا شاگرد ممتاز تیزهوشان بود خیر سرش...اما خیالی نیست.تصحیح می شود:او...احسان...به دنیا آمد...خورد...خوابید...درس هم نخواند!...و پاری کارهایی که گفتن ندارد...آخر هم مرد...

خوبه باجناق؟ خوبه ریفیق؟ ... از دست شما بسیجی ها!