تقدیم به عزیزترین معلم ...

 امروز ۲۹ خرداد ، سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی ست ...

خیلی ها وظیفه ی خود می دانند که در این روز همین طوری روی هوا! و از سر درد! بنوازند دکتر را ، مثل دوست عزیز و بزرگوار ما! جناب رجانیوز! : از ترویج آثار شریعتی تا ...

این از دوستان!

طرف مقابل هم دشمنان که با یک سرچ کوچک دستتان می آید دکتر را برای چه ؟! و کدام دکتر را اصلاً ؟! کدام برش از شخصیت دکتر را ! می خواهند و یا درست تر اینکه : می خواهند جلوه دهند که می خواهند!!!  همش چرخ زدن در بعد به اصطلاح اگزیستانسیالیستی تفکرات دکتر و نشخوار کردن مطالب مثلاً دشمنی دکتر با آخوند ها! و پروتستانتیسم اسلامی! و از این دست خزعبلات ...

آن طرف خیلی ها دنبال مصادره کردن دکتر به نفع جریان منحط وازفکری و این طرف هم دوستان ماهی چون همین رجانیوز آماده ی تقدیم شخصیت ها ! به ثمن بخسِ مثلاً تحلیل یک جریان!!! که یعنی ما هم : آره !!! و جالب آنکه اینها که دنبال انگ زدن و کافر و فاسق جلوه دادن اند همه هم الحمدالله سنگ ولایت به سینه می زنند و از انقلاب و اصولش برای کوبیدن وام می گیرند !

من اما در این مکافاتِ بی وقتی و فکر مشغولی آن راه دیگر را می روم!

کلاً من عاشق راههای سوم ام ! عاشق بیراهه هایی که از هر چه راه صاف!  نزدیک ترند به مقصد و معتبرتر !

زین پیشتر نیز گفته ام که آن گاه که دنیای دیانتم داشت تمام می شد ... آنگاه که نماز هم حتی برایم بی معنی شد ... آنگاه که سال سیاه شروع شد!

آنگاه که داشتم دور می شدم و دور می شدم ودور می شدم و در برهوت پوچی و حیرانی افتادم راست توی یک مرداب مکنده و داشتم غرق می شدم و حتی درست تر که غرق شدم ،،، خدا با طناب شریعت شریعتی اش رسید به دادم ... با دم مسیحایی او و قلم مسحور کننده ی معلم انقلاب ...

 - که به روایتی تعبیر امام روح الله است از قلم شریعتی این "مسحور کننده" ! -

با "هبوط"  ! مرا به یک آن در آورد از آن منجلاب ... در آورد و با "کویر" عاشقم کرد ... وصلم کرد ... راه "بهشتم" نمود ...

شیفته ام کرد ... و نگاهم داشت ... قرارم بخشید ...

اینست که تا مدت ها در کتم نمی رفت که شریعتی ذره ای ، حتی ذره ای اشتباه در وجودش راه داشته باشد ...

شکر اما ... شکر اما که شریعتی پله ای بود تا مرا برساند به روح الله ...

زیاده ننویسم که در توان خسته ی حوصله ام نیست این روزها ... کوتاه سخن اینکه :

الآن دوست دارترین منتقد شریعتی ام ... و مخالف ترین موافق او ... شریعتی هر شب در ساعتی ، لحظه ی ، لمحه ای سهمی دارد از چند ثانیه اتصال! سهم شبانه روزم از "هو" ... دینی دارد به گردنم بس عظیم ... شاید قسمی از ایمانم ...

اینجا می نویسم تا مگر "چند فاتحه ای" بخرم برای شادی روحش ... و برای آمرزش لغزش هایی که همه دارند و همه به آن مبتلاند ... اما تنها در بزرگان است که این لغزش ها دیده می شود ...

 

 نقاشی دکتر علی شریعتی اثری از ایمان ملکی

 

 امروز این جمله ی پرستیدنی از "هبوط" تقدیمتان باد که :

 

چه دشوار است زیستن در برزخ ،  آیا ارواح برزخی بیشتر از دوزخیان عذاب نمی بینند ؟!

آنگاه که زمین از برانگیختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه عاجز است ،

 چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر جا که نه اینجا است را اندکی فرو بنشاند ؟!

و چه دشوار است دیدار چهره هایی پر از عشق و مهربانی و تلاش خستگی ناپذیر فداکارانه شان برای رام  کردن روحی که هجرت را در عمق نهادش بگونه ی طوفانی دمادم عاصی تر احساس می کند !

و من که در برابر مهر و نیکی و صمیمیت همچون مومی ذوب می شوم

درونم از آنان مالامال سپاس است اما، مرا برای سعادت و آسودگی نساخته اند .

 آوارگی و سراسیمگی صفتی در من نیست ، خود من است . اصل ترین بعد روح من،

روح ِ"من" است .روح یک وحشی۱ !!!

 

" هبوط در کویر / مجموعه آثار ۱۳ / صفحات ۸۶ و ۸۷ "

 

و اینکه دیدم امروز بخش زیادی از آنچه قرار بود در مورد نظرات آقا نسبت به دکتر را جمع آوری کنم یک جایی جمع آمده!

اینست که تا فرصت کنم و کامل تر کنم این موارد را علی الحساب بفرمایید : لینک مطلب

- تقدیم به همه ی آنان که تخیل سنگ ولایت به سینه می زنند و حقیقت سنگ جفا به دوست! -

این هم یک لینک نه چندان بَدَک : از هجرت تا شهادت ... 

و آخر از همه هم این آخرین وصیت های دکتر به : احسان !

 

+++ خب توفیق اجباری! شد تا پست را کامل تر کنم !

 

ایضاً از نظرات آیت الله  امام خامنه ای  پیرامون دکتر :

 

+ یعنی از شگفتی های زمان و شاید از شگفتی های شریعتی این است که هم طرفداران و هم مخالفانش نوعی همدستی با هم کرده اند تا این انسان دردمند و پرشور را ناشناخته نگهدارند و این ظلمی به اوست.

 

+ مرحله بعدی این است که بیائیم آن مسائلی را که شریعتی با استفاده از آشنائی های خودش با فرهنگ اسلام فهمیده بود و ارائه داده بود با اصول اساسی فلسفی مکتب اسلام بیامیزیم و منطبق کنیم. آنچه که به دست خواهد آمد به نظر من مرحله جدیدی است که می تواند برای نسل ما مفید باشد، به تعبیر بهتر بیائیم شریعتی را با مطهری بیامیزیم. شریعتی را در کنار مطهری مطالعه کنیم.
ترکیبی از زیبائیهای شریعتی با بتون آرمه اندیشه اسلامی مطهری به وجود بیاوریم، آن به نظر من همان مرحله نوینی است که نسل ما به آن نیاز دارد. (دکتر شریعتی از دیدگاه شخصیت ها، ص72، به نقل از روزنامه جمهوری اسلامی 30/3/60 )

 

+ « نظرات مرحوم شهيد مطهری در باره شريعتی – چه در آغاز آشنائيشان که تا دو سه سال از وی به نحو شگفت آوری ستايش می کرد و چه در سالهای بعد که از او به نحو شگفت آوری مذمت می فرمود – غالبا مبالغه آميز ... بود. در همين مطالبی که ايشان به امام مرقوم داشته، نشانه های بزرگنمايی آشکار است. برخی ديگر از دوستان ما از جمله مرحوم شهيد بهشتی نيز همين نظر را در باره اظهارات شهيد مطهری داشتند.»  («جريانها و سازمانهای مذهبی – سياسی ايران» نوشته رسول جعفريان پاورقی صفحه 476 کتاب)

 

+ مخالفان او به اشتباهات دکتر شریعتی تمسک می کنند و این موجب می شود که نقاط مثبتی که در او بود را نبینند بی گمان شریعتی اشتباهاتی داشت و من هرگز ادعا نمی کنم که این اشتباهات کوچک بود اما ادعا می کنم که در کنار آنچه که ما اشتباهات شریعتی می توانیم نام گذاریم، چهره شریعتی از برجستگی ها و زیبایی ها هم برخوردار بود.
پس ظلم است اگر به خاطر اشتباهات او برجستگی های او را نبینیم. من فراموش نمی کنم که در اوج مبارزات که می توان گفت که مراحل پایانی قال و قیل های مربوط به
 شریعتی محسوب می شد. امام در ضمن صحبتی بدون اینکه نام از کسی ببرند، اشاره ای کردند به وضع شریعتی و مخالفت هایی که در اطراف او هست، نوار این سخن همان وقت از نجف آمد و در فرونشاندن آتش اختلافات موثر بود. در آنجا امام بدون اینکه اسم شریعتی را بیاورند اینجور بیان کرده بودند: (چیزی نزدیک به این مضمون) بخاطر چهار تا اشتباه در کتابهایش بکوبیم این صحیح نیست این دقیقا نشان می داد موضع درست را در مقابل هر شخصیتی و نه تنها شخصیت دکتر شریعتی، ممکن بود او اشتباهاتی بعضا در مسایل اصولی و بنیانی تفکر اسلامی داشته باشد مثل توحید، یا نبوت و یا مسایل دیگر. اما این نباید موجب می شد که ما شریعتی را با همین نقاط منفی فقط بشناسیم. در او محسنات فراوانی هم وجود داشت که البته مجال نیست که الان من این محسنات را بگویم، برای اینکه در دو مصاحبه دیگر درباره برجستگی های دکتر من مطالبی گفته ام. این درباره مخالفان.

 

+اما ظلم طرفداران شریعتی به او کمتر از ظلم مخالفانش نبود بلکه حتی کوبنده تر و شدیدتر هم بود. طرفداران او بجای اینکه نقاط مثبت شریعتی را مطرح کنند و آنها را تبیین کنند.
در مقابل مخالفان صف آرایی هایی کردند و در اظهاراتی که نسبت به شریعتی کردند سعی کردند او را یک موجود مطلق جلوه بدهند. سعی کردند حتی کوچکترین اشتباهاتی را از او نپذیرند.
یعنی سعی کردند هرگز اختلافی را که با روحانیون یا با متفکران بنیانی و فلسفی اسلام دارند در پوشش حمایت و دفاع از شریعتی بیان کنند. در حقیقت شریعتی را سنگری کردند برای کوبیدن
 روحانیت و یا کلا متفکران اندیشه بنیانی و فلسفی اسلام.

خود این منش و موضع گیری کافی است که عکس العمل ها را در مقابل شریعتی تندتر و شدیدتر کند و مخالفان او را در مخالفت حریص تر کند. بنابراین من امروز می بینم کسانی که به نام شریعتی
 و بعنوان دفاع از او درباره شریعتی حرف می زنند، کمک می کنند تا شریعتی را هرچه بیشتر منزوی کنند. متاسفانه به نام رساندن اندیشه های او یا به نام نشر آثار او یا به عنوان پیگیری
خط و راه او ،فجایعی در کشورصورت می گیرد. فراموش نکرده ایم که یک مشت قاتل و تروریست بنام "فرقان ها" خودشان را دنباله رو خط شریعتی می دانستند.

آیا شریعتی براستی کسی بود که طرفدار ترور شخصیتی مثل شهید مطهری باشد؟ او که خودش را همواره علاقه مند به مرحوم مطهری و بلکه مرید او معرفی می کرد. من خودم از او این مطلب
را شنیده ام. در یک سطح دیگر، کسانی که امروز در جنبه های سیاسی و در مقابل یک قشری یا جریانی قرار گرفته اند. خودشان را به شریعتی منتسب می کنند از آن جمله هستند بعضی از افراد
خانواده شریعتی. این ها در حقیقت از نام و از عنوان و از آبروی قیمتی شریعتی دارند سوءاستفاده می کنند برای مقاصد سیاسی و این طرفداری و جانبداری است که یقینا ضربه اش به شخصیت
شریعتی کمتر از ضربه مخالفان شریعتی نیست.
مخالفان را می شود با تبیین و توضیح روشن کرد. می شود با بیان برجستگی های شریعتی،آنها را متقاعد کرد و اگر در میان مخالفان معاندی وجود دارد او را منزوی کرد. اما اینگونه موافقان
را به هیچ وسیله ای نمی شود از جان شریعتی و از سر شریعتی دور کرد، بنابراین من معتقدم چهره شریعتی در میان این موافقان و این مخالفان چهره مظلومی است و اگر من بتوانم در این باره یک
 رفع ظلمی بکنم به مقتضای دوستی و برادری دیرینی که با او داشتم و حتما ابایی ندارم.

 

+ شریعتی برخلاف آنچه گفته می شود درباره او و هنوز هم عده ای خیال می کنند، نه فقط ضدروحانی نبود بلکه عمیقا مومن و معتقد به رسالت روحانیت بود ، او می گفت که روحانیت یک ضرورت است،
یک نهاد اصیل و عمیق و غیرقابل خدشه است، و اگر کسی با روحانیت مخالفت بکند یقینا از یک آبشخور استعماری تغذیه می شود، این ها اعتقادات او بود در این هیچ شک نکنید این از چیزهایی بود که جز
 معارف قطعی شریعتی بود اما درمورد روحانیت او تصورش این بود که روحانیون به رسالتی که روحانیت بر دوش دارد بطور کامل عمل نمی کنند.

 

+ امروز هرگروهی این امکان را دارد که بگوید یار شریعتی من بودم، هم فکر شریعتی بودم، شریعتی مال من بود. اما خوب باید دید چقدر این حرف قابل قبول است. نه مارکسیست ها و نه گروه دیگر هیچ کدام با شریعتی حتی هم خونی فکری و رابطه خویشاوندی فکری هم نداشتند.

 

و نهایتاً هم اینکه می توانید قسمتی ازمطالب بالا را در مصاحبه ی حضرت آقا در مورد شریعتی ، به صورت کامل تر در اینجا بخوانید .

ماه علی ست ...

امشب ماه روی خود را می پوشاند و در خسوف می رود ... تا که معلوم شود چو "خورشید حقیقت محمد (ص)" است ، "ماه" حقیقی بی شک "علی (ع)" ست ...

 

 صد جان به فدای دل آگاه تو باد

روشنگر شام عاشقان ماه تو باد

آن قوم که با یاد تو بر شب شورید

تا مطلع فجر سالک راه تو باد

- مرحوم سید حسن حسینی -

 

وقتی که پای نام مولا به میان می آید می شود من روزه ی بی پستی ام را نشکنم ؟!

نمی شود ... پس ای خوشا به ذکر علی باز کردن ، این روزه را ...

 

دوست دارم امشب دم بگیرم - و آن هم با نوای افغان! - که :

 

سرِ کوهِ بلند فریاد کردم ...

علی شیر خدا را یاد کردم ....

علی شیر خدا ای شاه مردان ...

دل ناشاد ما را شاد گردان ...

 

و این درویش مآب گویه های الف نون را که  :

 

می زنن زمین می برن بالا !

تو بگو یا مرتضی علی

کوه صبوری تو رو ...

کاه می کنن ... دوووود می کنن ...

بگو تو بازم یا علی

وقتی تو می گی یا علی

آروم میگیره درد مرد ...

آروم نشین و داااااد کن ...

بگو تو یا مرتضی علی ...

تلخه به کامم روزگار ...

روز تیره و شب تاره تار ...

قند لباتُ باز کن ...

بگو تو یا مرتضی علی ...

مدد بگیر از "یا علی"

مشکل گشاس ناد علی 

علی کلید هر غمه

علی به دردا مرهمه ...

نامی که ختم ماتمه :

علی ... علی ... علی ... علی ...

 

پانوشت ها :

 + رجب ماهش یک شب زودتر کامل می شود ... جای ماه شب 14 ، ماه شب 13ام ماه کامل حقیقت است ...

 

+ امشب چه طعمی داشت ... چه طعمی ... از سر نماز که پاشدم گفتم یا خدا توانم بده ! گفتم یا علی مدد!!! جای تعقیبات رفتم و بعد از 25 سال آزگار ... 25 سال آزگار ... 25 سال آزگار ... بابا را گرفتم در بغل ...گفتمش تا جو! گرفته مرا بگذار ببوسمت ... گرفتم در بغل ... گرفتمش در بغل ... چند ثانیه ... چند ثانیه ی بارانی ... چند ثانیه ای که حرف نمی آمد ... چند ثانیه ای که با تمام جانش بابا حرف می زد ... که با تمام جانم می لرزیدم ... چند ثانیه ای که تنها چشمهامان حرف می زد ... چشم هایی که صریح ترین لهجه ی عشق را دارد زبانشان اما دریغ که نمی شد دیدشان! نه مال مرا ... نه مال بابا را ... دستش را گرفتم و بوسیدم ... چه طعمی داشت ... چه بویی ... چه عطری ... بر گشت گفت آن حرفی را که ... که خرابم نمود ... کاش زمین دهن باز می کرد و مرا می بلعید ... کاش یک گوشه ی خاک می شدم از بیابانی بی آب و علف که هیچ وقت گذر هیچ تنابنده ای به آن نمی خورد ... بر گشت و گفت : خیلی مردی ...

 

و من دانستم چقدر دقیقاً چقدر این همه سال ... این همه سال لعنتی ... این همه سال تلخ ... این همه سال زشت ... دقیقاً نامرد! بودم ... و از خدا چو پنهان نیست از شما چه پنهان که ...

 

خدا مرا بکشد با این همه تلخی ام که نمی دانم چطور تابم می آورد زمین ... مددی یا مولا ... مددی یا مرتضی علی ...

 

 و یک تقدیمی قدیمی به بابا با همین مضمون که  : به افتخار پدر

 

 

+ سهم بزرگ دل کوچکم از حکمت نهج البلاغه ی علی از آخر حکمت ها که بشماری 13 صفحه عقب ،از ابتدای صفحه ، 13 خط پایین ، می رسی به حرف های امشب مولا با من که :

 

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
وَ قَالَ علی [عليه السلام]
و درود خدا بر او ، فرمود:
مَنْ نَظَرَ فِى عَيْبِ نَفْسِهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَيْبِ غَيْرِهِ
آن كس كه در عيب خود بنگرد از عيب جويى ديگران باز ماند،
وَ مَنْ رَضِيَ بِرِزْقِ اللَّهِ لَمْ يَحْزَنْ عَلَى مَا فَاتَهُ
و كسى كه به روزى خدا خشنود باشد بر آنچه از دست رود اندوهگين نباشد،
وَ مَنْ سَلَّ سَيْفَ الْبَغْيِ قُتِلَ بِهِ
و كسى كه شمشير ستم بر كشد با آن كشته شود
وَ مَنْ كَابَدَ الْأُمُورَ عَطِبَ
و آن كس كه در كارها خود را به رنج اندازد خود را هلاك سازد ،
وَ مَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ
و هر كس خود را در گردابهاى بلا افكند غرق گردد،
وَ مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ
و هر كس به جاهاى بدنام قدم گذاشت متهم گرديد.
وَ مَنْ كَثُرَ كَلَامُهُ كَثُرَ خَطَؤُهُ
و كسى كه زياد سخن مى گويد: زياد هم اشتباه دارد،
وَ مَنْ كَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَيَاؤُهُ
و هر كس كه بسيار اشتباه كرد، شرم وحياء او اندك است ،
وَ مَنْ قَلَّ حَيَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ
و آن كه شرم او اندك ، پرهيزكارى او نيز اندك خواهد بود،
وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ
و كسى كه پرهيزكارى او اندك است دلش مرده،
وَ مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ
و ان كه دلش مرده باشد، در آتش جهنم سقوط خواهد كرد.
وَ مَنْ نَظَرَ فِى عُيُوبِ النَّاسِ فَأَنْكَرَهَا
و آن كس كه زشتى هاى مردم را بنگرد، و آن را زشت بشمارد
ثُمَّ رَضِيَهَا لِنَفْسِهِ فَذَلِكَ الْأَحْمَقُ بِعَيْنِهِ
سپس همان زشتى ها را بپسندد( مرتكب شود)، پس او احمق واقعى است.
وَ الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا يَنْفَدُ
قناعت ، مالى است كه پايان نيابد،
وَ مَنْ أَكْثَرَ مِنْ ذِكْرِ الْمَوْتِ رَضِيَ مِنَ الدُّنْيَا بِالْيَسِيرِ
و آن كس كه فراوان به ياد مرگ باشد در دنيا به اندك چيزى خشنود است،
وَ مَنْ عَلِمَ أَنَّ كَلَامَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ كَلَامُهُ إِلَّا فِيمَا يَعْنِيهِ.
و هر كس بداند كه گفتار او نيز از اعمال او به حساب مى آيد جز به ضرورت سخن نگويد.
 
 

 + و همین طور حکمت 351 که دوست دارم اینجا تقدیمی بگذارمش برای برادرم ر.پ :

عن امیرالمؤمنین(ع):عند تناهی الشده تکون الفرجه و عند تضایق حلق البلاء یکون الرخاء

چون سختی ها به نهایت رسد ، گشایش پدید آید ، و آن هنگام که حلقه های بلا تنگ گردد آسایش فرا رسد ...

نگاهم کن ...

قرار گذاشته بودم با خودم که این ترانه را بدهم "محمد سلیمی" عزیز با آن صدای آسمانی اش بخواند و بعد "یک جا" به پیوست فایل صوتی پست اش کنم به انباری "این سرخ تلخ" ، خصوص که جناب پایمرد هم در آن مصاحبه ی اختصاصی اش فی باب مسئله ی "ترانه و ترنم" به این ترانه ی بنده هم پرداخته بود ،،، اما و اما و اما دریغ که حالا حالا ها نه سلیمی عزیز را می یابم متاسفانه! و نه وقت می کنم مصاحبه ی پایمرد گرامی را از روی "رکوردر" پیاده نمایم ... اینست که گفتم همین طوری خشک و خالی بگذاریمش تا بعد!!! تا بعد!!! تا بعد!!! تا بعدی که نمی دانم کی می رسد از راه !!!

اهالی "این سرخ تلخ" !  آمار "بعد" های مرا دارند ... اگر خودم هم دستم باشد! به گمانم از این قرارند تا هم اکنون "بعد ها" که :

1-      نقد بیوتن

2-      چند نکته ای پیرامون "مهر و مهتاب" و مینیمالیسم و این حرف ها ...

3-      شریعتی ، نمای واقع ... (که قرار بود نگاه آقا به شریعتی را مدون بیاورم برای عزیزان معاند ... قرار بود ... و هست به گمانم! )

4-      فوتبال؛صنعت هیجان و تخدیر ...

5-      مصاحبه ی مفصل با کرم الله پایمرد در مورد ترانه ( آخرش می زند مرا به خاطر این تنبلی مفرطم !!! نه به آن همه اصرار و نه به این همه تعلل و کندی ... )

6-      جدیداً اضافه شد  : "سنگی بر گوری" جلال ...

۷-      مکاشفات شرجی ! / مکاشفاتی در برزخ !

۸-      "افراخت" !

۹-      "به سربازها سلام کن" !

۱۰-    "به وقت محلّیِ عشق" !

۱۱-    "ما نام فامیلی مان را فراموش کرده ایم " !

۱۲-    حکایت ما و محمود و اسفندیار ! - از بس که گیر می دهند! از بس که گیر می دهند! -

۱۳-    و گمانم که طرح "نجوا" !!!

 

 

و اما این هم دومین ترانه ی نودی ام؛ "نگاهم کن" :

 

دلم زندونیِ موندن ؛ دلم تو حبسه ؛ می پوسه

نگاهم کن که داره اشک لبِ دردامو می بوسه

 

نگاهم کن که تاریکم ، منُ گم در خودم مگذار

نگاهم کن که چشمونت ، برا من مثل فانوسه ...

 

*** *** ***

پناهم باش و امّیدم ، تو کنج دل پریشونی

نگاهم کن تو از چشمام،خودت حرفامو می خونی

 

دیگه خسته م من از رویا،دروغه هر چه افسانه س

نه خفته هیچ زیبایی ، نه راسته ماه پیشونی

 

*** *** ***

همش وهمُ  همش خوابُ  خیال خام رنگینه

چه دوره صبح بیداری ؛چه تاوان سخت سنگینه ...

 

دوباره سیب خوردم من ؛ چه طعم تلخ تکراری

نگاهم کن،نگاهم کن که "آدم" باز غمگینه ...

 

-الف نون -

 

این را هم بدم نمی آید الصاق ش کنم  آخر اینِ پست ! :

 

پایم را روی مین گذاشته ام

تکان بخورم مرده ام

باید همین جا که هستم

بمانم تا آخر دنیا

درست وضعیت سرباز جنگی را دارم

کنار تو و زیبایی ات

 

-رسول یونان -

 

پانوشت ها :

 

+ این خرداد هیچ وقت ندارم برای نوشتن ... برای نوشتن های اساسی !... وگرنه سیاه کردن که ...

 البته خب دلایل دیگری هم دارد ناتوانی ام در نوشتن ... در پست های ↓ اشاره کرده بودم ... خلاصه اینکه خرداد نویسی لیاقت می خواهد! که ما فعلاً ...

اینجا احتمالاً تا آخر خرداد تنها برسم تک و توک هی به این پست پانوشت اضافه کنم !

 

+ برای ۱۴ خرداد :

 

بچه بودم ... خیلی ... خیلی ... 3 سال و چند ماه ... یاد گرفته بودم یک ترانه را ... می خواندمش ... با آن کوچکی با سوز و گداز ... من نمی گویم اینها را ... آنها که کودکی ام را درک! کرده اند! می گویند ...

دم می گرفتم که :

 

                      سه پنج روزه که بوی گل نیومد یار

                                                        صدای چهِ چهِ بلبل نیومد

                      روید از باغبان گل بپرسید یار 

                                                      چرا بلبل به سیل گل نیومد

 

بعدها دانستم خواننده ی نازنین این ترانه ی محزون کسی نبود جز استاد علیرضا افتخاری عزیز ... و این ترانه را می خواند در سوز و گداز از دست رفتن جان یک ملت ؛ ملتی که خود به چشم خویشتن می دیدند که جانشان می رود ...

اینست که می گویم آنکه می آفریدم عشق و عقل و جانم را همه شیفته در دم روح الله پیر جماران سرشت...

که حتی من اخت شدنم با ترانه و ترانه سرایی و شعر و شعور و چه می دانم تمامم را ، تمامم را - تمام آنچه بوی ارزشی می دهد در من -  در پیوند با حضرت روح الله دارم ... نَفَس است ، عمر است ، جان است این امام ... این بنیانگذار جمهوری عشق ... حیف ... حیف این خرداد می رود از دستم ... سهم من از این 14 خرداد همین چند سطر است ... و البته عهدی که هنوز با "او" دارم ... عهدی که هنوزش نگاه داشته ام بر گردن ...

عهدی ، فی عُنُقی ! ...

لینک دانلود "دریغا" تقدیم به عاشقان روح الله :

 

سه پنج روزه که بوی گل نیومد یار ...

 

و چهار ترانه ی دیگر تولید دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی (راه) :

 

امام قبیله

خوش نداشتیم

خمینی ای امام

چیزی یادم نمیاد

 

+ 19 خرداد ... ليله الرغائب ...

 

سوگند می خورم که این سطرهای بی تکلف حقیقی ترین نوشته های من تا به امروز است ... بی قصد و غرض فلسفی نویسی ، پیچیده نویسی ، پیچ دار گویی ، موزون سرایی ،و بی هیچ کدام از هرچه جز مربوطِ با حقیقت  ... ساده ی ِ ساده یِ ساده : "می دانم ، باور دارم به دانستنم ، و سخت حقیقت دارد این دانستن که : کم ترینم ... و بی پناه ترینم ... و نیازمندترینم ..."

 امروز ... امشب ... که زشت ترینم ... که بی لیاقت ترین به یک نگاه از سر لطف حضرتِ "او" ... می خواهم که اگر گذر نگاه آبروداری افتاد به این سطر ها – که می افتد ، و می دانم که می افتد - اگرچه بزرگ است این خواسته ... اگر چه می دانم میان قنوت دست های کسی ، به حسب ارزش و مقامِ نداشته ام ، جایم نیست و لیاقتم نیز ... اما شب آرزوهاست دیگر ... و من آرزویم همین که خدا باز هم مرا بیرون نیندازد! باز هم تابم بیاورد ... امشب ، شاید در برکه ی پاک و بکر قنوت کسی در هنگامه ی تجارت عشق ، من نیز دلش را خریدم ... از آب برکه ی زلال من هم ماهی گرفتم!!! چه آنکه امشب کلاً باید سواد را کنار گذاشت ...چه آنکه آب گل آلود مال ادبی هاست و مال ضرب المثل هاست ماهی گرفتن از آن ... چه آنکه امشب قنوت ها را بار داده به زلالی و گل و لای را امر فرموده به فرونشستن ... چه آنکه امشب لیلة الرغائب است ... شب آرزوها ... امشب "او" هم احتمالاً میزانِ خوب و بدش را – حالا تا جایی که جا دارد!!! و من می ترسم و خوف دارم از جواب این سوال که به قدر بی مقدار من نیز این جایِ جا دادن وسعت می گیرد یا نه ؟!  – کنار می گذارد و می شنود ... و با این همه ... یعنی می شود مرا ... می شود که بشنود که ... بگذریم ...

 

ربّ اغفرلی و ارحمنی وتُب عَلیَّ انّكَ انتَ التّوابُ الغفُورُ الرّحیم ...

 

ربنا اغفرلی و لوالدی و للمومنین یوم یقوم الحساب ...

 

راستی شما که آبرویتان می کشد ... هنگامه ی دعا به پیشگاه "او" ... حجتش را هم یاد کنید و تعجیل در ظهورش را دعا ... ما که آبرویمان ...

 التمــــــــــــــــاس دعــــــــــــــــــا

 

+ ۲۳ خرداد ... بدون هیچ مناسبتی در تقویم ...

 

هوس شعر کرده ام ، آن هم از نوع مریضش!

اینست که می روم سراغ این یکی :

 

از راه می رسد یادی

که آفریدگار بی خوابیست .

از راه می رسد "سلمی" ،

با دوچرخه ی قرمز،

و دامن آبی اش

و با دست های برهنه،

از تقاطع خاکستری می گذرد.

 

رویاها پروردگان "سلمی" یند.

پروردگان دامن آبی او

که در پشت ابرها ناپدید شد.

از پشت خنده ها می آید "سلمی"

و پشت گریه ها  می ایستد.

در مکث آه ،

و صدای اقیانوس

 

از - محمد باقر کلاهی اهری -

 

و این یکی :

 

راستی تو یادت هست

ماه سهم کداممان شد؟!

آن شب ... آری آن شب که

آسمان را تقسیم می کردیم !

آن شب بعد از آنکه "مادر" برای بار

آخر گفت : بخوابید بچه ها !

راستی یادت هست چرا چشمهایمان

با خواب آشتی نمی کردند؟!

و یا تو یادت هست چرا برای  دایی "کمال"

گریه نکردیم وقتی مُرد؟!

تو یادت هست از کی گم کردیم :

صدای صدا کردن هم را ؟!

من ؟!

آری ... گمانم از آن وقت که

نامِ  فامیلی مان را فراموش کردیم !

 

و این یکی که :

 

به کم کسانی نگفته ام دوستشان دارم ،

دوست داشتن تو اما در دهان من جا نمی شود ...

بی وزن تر از خیال ...

آشوب تر از غزل ...

باید برای گفتن از تو

دیگر دهانی یافت ،

دهانی با شکل و شمایلی ...

با جوانبی و حدودی ...

در مختصات دستگاه نور !

 

هر دو از ادبی های شخص شخیص خودم!

باز از قرارِ پست قبلی!!!

یک:

حالا خیلی البته فرق نمی کند وقتی که امروز 10 خرداد باشد و کلی هم گذشته باشد از ماجرا !!!

جناب حاج رقم خان ، برادر بزرگوار بنده ، دوست گرامی و نهایتاً باجناق افتخاری بنده! - چه افتخاری!!! – تقریباً هفت هشت روز پیش پرسیدند که : نظرت راجع به "جلال" چیست؟! جلال آل احمد؟!

گفتم : علی رغم ارادت شخصی به جایگاه فکر و اندیشه ی جلال قلم ش را دوست ندارم ...

گفت چه خوانده ای از جلال؟!

گفتم : تقریباً هیچ! هر کتابش را که خواستم بخوانم ادبیات جلال زده است توی ذوقم! البته "غرب زدگی" اش کتاب خوبی ست .

فرداش به گمانم بود که رقم خان را دوباره زیارت نمودیم ما ... بازمان فرمودند که : یکی رو پیدا کردم که عین خودت می نویسه!

اصلاً نوشته هاتون یک جور مریضی دارند ! ... ما هم کلی ذوق کردیم و گفتیم با خودمان چه خوب ! یک نفر "هم مرض" با ما پیدا شد !!!

گذشت و شب بعدش جناب رقم خان کتاب "سنگی بر گوری" جلال را داد دستم و گفت این رو بخونش نظرت راجع به جلال عوض می شود ! ما هم گرفتیم و گذاشتیمش در انبار قابل حملِ علومِ قابل حملمان ! - کیف - ...

دیروز صبح !  9 خرداد ! دستی خزاندیم! جانب مخزن الاسرار علوم غریبه ی حضرتمان !

از تو کیف درآوردم "سنگی بر گوری" را تا ببینم می شود با این جلال آشتی ادبی کرد یا نه؟!

دیدم اول کتاب نوشته :

 سلام باجناق!

نظرت راجع به نوشته های جلال رو خو یادت میاد ؟!

حالا اینو بخون و ببین چقدر قلمت به جلال نزدیکه وقتی

از خودت می نویسی هویجوری می نویسی .

تولدت حدوداً با دو هفته تأخیر مبارک !

ولادت حضرت فاطمه (س) و بخصوص روز زن! هم بر شما مبــــــــــارکـــــــــــــــــــــ !

2/3/90 رقم!

 

چشمام شد چهارتا ! بعد 8 تا ! بعد 16 تا ! بعد تصاعد را که بلدید دیگر؟! خودتان حساب کنید بر همین روال تعداد چشم ها را در طی 10 ثانیه !!! -

راهنمایی :  سرعت اولیه ی تبدیل چشم در دستگاه SI (مخفف !!! So intelligence)  معادل ۷.۲۳ bdis۱  در نظر بگیرید . شتاب جاذبه ی زمین را هم 10 فرض نمایید !!!

خو احسانِ گوربه گور! شده! مرده شو ات را ببرند کتاب رو که بهت می دن نگاش کن ! وقتی بهت می گن یکی رو یافتیم هم مرضت! درک کن ! وقتی می بینی کتاب "نو"ست! شعور داشته باش !!!

آقا ... ما رسماً در این مکان مقدس اعلام لایعقلی مفرط می نماییم ! شرمنده ! من اصلاً مخم نیست سر جایش جانِ برادر ...

ممنون از این تبریکِ دیر ِ "بهنگام" !!! شرمنده نمودی ما را ... هم بابت کتاب! هم بابت قیاس! هم بابت به رخ کشیدنِ مشکلاتِ مرخّص بودن مغز علیلم! - چه بگویم دیگر ؟! ...

نه بگذار "دیگرش" را هم بگویم ... عرض به خدمت انورتان که بنده در طی دوران پرافتخارِ !!! نویسندگی - چه غلطا ! – چند تا عنوان مشتی!!! دریافت نموده ام که از تمام دنیای خاک و ماده برایم عزیزترند ... به ترتیب اهمیت :1- برگزیده شدن "ادبی" ام در مدینه در رثای مقام مادر مظلومه ی اسلام ، دردانه و ریحانه ی باغ احمدی ، حضرت فاطمه (س)  در آن سفر غریب و آشنای حج 2-  اظهارات جمعیِ تعدادی از علمای اعلام! در مورد برخی نوشته های سالهای دیر و دورم که برایشان از نوشته های علی جانِ شریعتی قابل تشخیص نبود!!! 3- تعبیر استاد حسینی عزیز اولین معلم ادب ام ،در رثای آن ادبی دیر! به اینکه : اگر نمره ای بالاتر از بیست بود بنده به آقای نمازی!!! می دادم ! و همچنین قیاس نوع و فضا و سبک شعرهای آن سالهایم با "کارو" ! 4- تعبیر معلم دوم  دبستانم به ××× 5- تعبیر معلم پنجم دبستانم به ××× 6- تعبیر جناب جلالی از معلمان بزرگوارم به ××× 7- دو مقام برگزیدگی شعر عاشورای دانشگاه و حالا 8 - قیاسم! با جلال ! توسط جناب رقم خان ...

هرچند اینها فانوس های راه زندگی به اصطلاح! ادبی! ام بوده اند تا به حال اما تمام فحوایشان را قبول ندارم ...

مثلاً فضای شعرهای آن موقعم را اصلاً شبیه به "کارو" نمی دانستم و البته دوست هم نداشتم که باشد ...

یا حتی آن تعبیرات راجع به شباهت ادبیات من و دکتر شریعتی که از آن موقع تا هم الآنه مرا از جهتی غرق در لذت می کند ، از جهات دیگر سبب شد تا راه ادب و ادبیاتم را عوض کنم ؛ چه اینکه می خواهم خودم باشم ...و آن موقع یک کپی دست چند - به نظر خودم - بودم از آن معلم عشق و زندگی ... 

و حالا هم این تعبیر جناب برادر ، گرچه مرا غرق در لذت کرد که من سالهای نورانی با تاثیر اندیشه ی جلال  - در بعد زمانی و مکانی خودم - فاصله دارم اما از جهتی هم به عنادم می کشاند با ادبیاتم ... و این یعنی یک تعریف که خودش نقد هم هست! و لذت هم هست و راهکار هم هست ... (پس چه کرده ای جانِ برادر برای من !!! ) ...

با این همه از آن گفته هات و با خواندن همین چند صفحه ی اول به مرض ادبی مشترکم با جلال پی بردم ! مرض شیرینی ست ! منتها سبک و نوع ادبیاتم را اولاً دوست ندارم شبیه جلال باشد و دوماً ادعا می کنم که نیست ... به نظرم این شبهاتی که دریافتش کرده اید بر میگردد به همان دردهای مشترک ...

به هر حال من دوست تر دارم - از هر تعبیری از هر تشبیهی -  اگر قرار است روزی روزگاری  شبیه به کسی بنویسم ، ادبیات و حتی فکر و اندیشه ام شبیه باشد به کرم الله پایمرد...این بزرگ گرامی همراهم این معلم دیرینه و عاشق صادق و عالم ژرف نگر و موثر و در عین حال گمنام و بی پیرایه ... و تا آن روز می جنگم !

 

 پانوشت:

۱: Brain Donkey in a second   یا به فارسی خودمان دُز کارکرد مغز -دور از جان- خر بر ثانیه !!!

۲: یکی از مقاماتم را یادم رفت آن بالا بیاورم!!! جناب قره باغی میهمان برنامه ی پارسال ۲ خرداد!

آخر صحبتهاش در مورد "متن آهنگ" ِ ابتدای برنامه اینگونه گفت که این ادبیات ، ادبیات یک نخبه است!

و بعد هم داشت می گفت که داشتن این ادبیات از داشتن انیشتین ها - بیب ... بیب ... بیب ... -

این میانه بود که در مقام آقای مجریهه رشته ی کلام ایشان را پاره نمودمی و جان خویشتن به در بردمی !!!

 

خواندن ادامه ی مطلب برای بعضی ها! مستحب موکّد و حتی بنا بر احتیاط واجب ، خود  واجب است!

ادامه نوشته

روز/ شب/ و عقب افتاده! / نوشت ...

1:  "هم سایه ها" ی احمد محمود امروز تمام شد کار سختِ خواندنش !!! خود خواندنش سخت نبود ...

 کاری که باهاش داشتم سخت بود ... خیر سرم نشستم و خیلی نقادانه خواندمش! و استخراجیدم

 ازَش المان های داستان نویسی اش را ... اِی ... چیزهای قابلی دستم آمد ...  راستش چون رفیق

 "نوید" !!! سفارش کرده بود خواندمش وگرنه این همـــــــــه مدتِ داشتنش! دستم نمی رفت سمت

 این "همسایه ها" و دلم نمی برد به خواندنش ...کوتاه که بنویسم اینکه هرچند پشیمان نیستم از

 خواندن کتاب اما همان طور که حدس می زدم "احمد محمود" هم مالی! نبود ...

یعنی شما "مادر" ماکسیم گورکی را که بخوانی و یا حتی "دوران کودکی" ماکسیم را که بخوانی در

می یابی از مرحله پرت بودن "احمد محمود" را ...

بیشتر از پیش ایمان آوردم به استاد رضا سرشار عزیز و گرامی ...

 

ادامه ی مطلب را وقت "بی خودی" دارید در یابید ...

ادامه نوشته

نوشتن یا ننوشتن  ، مسئله اینست ...

می خواهم از فاطمه (س) بنویسم، نمی توانم ... یعنی می شود نوشت ، می توانم ... اما ... تا توانستن را چه معنا کنی ... نوشتن را چه ... که من قرارم با "او" چیز دیگریست ... هر وقتی نمی خواهم برای "او" از فاطمه اش بنویسم ... هرچند که این وقت ، موسم میلاد ریحانه ی نبی عشق باشد ... آخر درست که وقت ، وقتش ؛ درست که فصل ، فصل مست شدن از عطر یاس ؛ اما ... اما اگر تو دلت بوی خزان بدهد چه ؟! اگر تو دهان احساست پر از طعم گس دوری چه؟! اصلاً اگر نور چشمی محمد خودش راضی نباشد که بنویسی تو ؟! اگر نوشتی و ...

برای فاطمی نویسی باید دلی وصل کرده باشی به معنا و تا قله رفته باشی ، تا مگر کلمات بالاتر از تو نباشند ...آنها نرانند تو را ... لگام تو دست آنها نباشد ... تا که موکب ران تو باشی و تا که خالق تو ... تا که معنا به "چنگ" تو باشد و شور سور رقص کلمات را  تو بنوازی ... باید سلیمان روح شاعری ات بیدار شده باشد تا ملک و ملکوت کلمات را امر کند به "شعر" ...این چند خط را هم نمی نویسم مگر به شرح این ناتوانی و این دوری ،  که من قرارم با "هو" چیز دیگریست ... قرار گذاشته ام وقتی بنویسم که بتوانم یا لبخندی بخرم یا اشکی به چشمی بنشانم ... لبخندی از لبهایِ "..." ! اشکی به چشمانِ "..." ! این ها را "او" ی من می داند ... اینجا دوباره همان راه را می روم که معلمم ، جانم ، سالها پیش -- قبل از تولد دوباره اش در کنج سینه ی من ، و بعد از آنکه خیلی ها مرگش را باور کردند -- رفت! ... او که دانست سلیمانیت ملک ادبش تنها تا پشت در خانه ی دردانه ی رسول اعتباری دارد و شوکتی ... او که موسایی شده بود و عصای سحر ادب معجزش ... دانست که وادی، وادی طور است ... مرور کرد با خود که : فَخلَع نَعلَیک ... باید برهنه شد از پای بست دل ... باید برای "او" شد تا بتوان برای "رضای" او نوشت . یافت که ادب ارجح است بر ادیب بودن ... ادبِ حضور ... دیگر کلمات را رها کرد ... نگذاشت واژه ها و رنگ ها و نگارها و آرایه ها و وزن ها بیش از این چاپلوسی کنند ، فریب قلمبه گی آنچه بار ادبی اش می نامند را نخورد ... دلی گره زد به معنی و توسلی و برای تعریف فاطمه ، مدد گرفت از خود فاطمه (س) ... نام فاطمه ... ... گوش سپرد به کلام علی (ع) : تَخَفّفُوا تَلحَقُوا: سبك بار شو تا برسی ... سبک بار شد ... دیگر دنبال چیزی نگشت ... "ف" "ا" "ط" "م" "ه" بود ، فاطمه (س) هم بود ... نوشت :

خواستم بگویم/ فاطمه دختر خدیجه بزرگ است/ دیدم که فاطمه نیست / خواستم بگویم فاطمه دختر محمد است / دیدم که فاطمه نیست / خواستم بگویم فاطمه همسر علی است دیدم که فاطمه نیست / خواستم بگویم فاطمه مادر حسنین است دیدم که فاطمه نیست / خواستم بگویم فاطمه مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست / نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است ...

 

پانوشت :

-          یکی همین اول کاری گفت ،،، تو که آخر نوشتی !!! مثلاً خواسته ای پارادوکس بیافرینی با "ننوشتن" و بعد با "نوشتن" ؟!!

-          می گویم کدام نوشتن فرزندم ؟! من تعریفم از نوشتن فرق دارد با تو ! آن بالا یک اشاره ای نمودمی ! باید دلی وصل کرده باشی تا خالق باشی ! تا نویسنده باشی ! و من تنها کوتاه شرحی دادم روایت غریب یک توسل را ... من "نوشتن" را از "نگاشتن" جدا دانستمی !!!

 

و  این چند بند را هم حالا پس از غروب آفتاب 3ام خرداد می گذارم ...  

 

چرا که : ۳ خرداد ، 3 خرداد است !!! سالروز آزاد سازی خونین شهر عزیز ... و مرا هم شرم است در این نگفتنم از حماسه  و هم عذر ↑ ...

 

3 خرداد امسال سالروز تولد روح الله – خمینی کبیر – امام شهدا هم هست ...

این کنار وبلاگ >>> زیر عکس "یک وری" ام از ارداتم به پیر عشق ، کوتاه نوشته ام و فعلاً با همان عذر

 قبلی ↑  چیزی نمی افزایم بر آن ...

 

و اما 3 خرداد برای بچه های ماهشهر حالا حالا ها یک طعم تلخ خواهد داشت و هیچ کاری اش هم نمی

 توان کرد متاسفانه ...

هیچ کاری جز حواله دادن به حکمت خدا جز تذکر دادن به نفس ... جز صبر و جز ...

مراجعه کنید به  +  ،  +  ،  + ،  +   و  + 

و اینکه این یک ساله چقدر حرف های جدید و زخم های تازه  هست برای گفتن و نمی شود گفت ، یا نباید گفت یا باید گفت و ...

قسمتیش را امروز دیدم یک بنده ی خدایی به اسم صبح صادق یک جایی نوشته بود ...

همه اش را قبول ندارم ... در واقع خیلی اش را قبول ندارم ... اما حرف حساب هم توی نوشته اش کم نبود ... حرف هایی که بیش از یک سال است مانده و کسی نگفته شان ... البته یک عده ای انتظار داشتند مثلاً بنده ، حرف بزنم !!! ... یا آقای فلانی ... یا بهمانی ... خب در مورد خودم که نظر بدهم اینکه : انتظار بی جایی بود آن وقت ... یعنی مغز علیل و تحلیل کج و معوج بنده می گفت وقتش نیست ... اما قبول دارم وقتش هم که شد نزدم ... نزدم و نزدند تا رسید به جایی که دیگر اگر کسی نگوید ، می شود خیانت ... و من هر چند "ادعا" باشد اهل این خیانت نیستم ... حاضرم تمام دوستان و تمام اعتبار خفیفم را بدهم  و حرفم را بزنم ... نه برای خودم که آفتاب لب بامم -- چقدر تحویل گرفته ام خودم را ! آفتاب؟! – برای آنها که می مانند ... برای آنها که می خواهند بمانند ...

خلاصه آنکه

هدیه به روح غلام رضای قنبری عزیز یک صلوات و فاتحه به احترام نام پاک بانوی عالم -- که شفیعش باشد ان شاء الله -- بفرستید ...

                                 

مرحوم غلامرضا قنبری

 

شاید کم رنگ شده باشی ... شاید تار شده باشد تصویرت ... اما هنوز هم می آیی ...می آیی با یادت ... گاهی در حال و احوال پرسی ها ... گاهی در پرسش غریبه ها! ...گاهی هم ...

گاهی هم به ...

 می آیی و روی ویلچرت دیگر ننشسته ای ... دو پا داری لااقل از من سالم تر ... و لبخندی که نمی دانم تعبیرش چیست ...

   به یادت داغ بر  دل می نشانم ...