باز هم نظری به "نظری" ...

مستی نه از پياله نه از خم شروع شد
از جاده سه‌شنبه شب قم شروع شد

آيينه خيره شد به من و من به‌ آيينه
آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد

خورشيد ذره‌بين به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد

وقتي نسيم آه من از شيشه‌ها گذشت
بي‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربنای ركعت دوم شروع شد

در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم ... شروع شد

 

-فاضل نظری-


 

پانوشت :

- شعر همخوانی ست با اوضاع این ایامم! "سه شنبه" و "توبه" و "السلام علیکم" و دوباره "شروع" ! و ... فقط "زیارت" کم است ... یک زیارتِ داغِ باحالِ نابِ دبشِ دونبش !!!

 

- آدمیه ! یه حرفی می زنی بعد می بینی مردش نیستی دیگه!!! خب لااقل مردانگی می کنی و می گی کم آوردم!!!! آقا ما کم آوردیم!!!

 

وَلِكُلٍّ دَرَجَاتٌ مِّمَّا عَمِلُواْ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ  آیه ی ۱۳۲ سوره ی انعام

و برای هر یک [از بندگان] بدانچه انجام داده اند [نزد خدا] رتبه هایی است ، و پروردگار تو از آنچه می کنند غافل نیست.

یکی از این دو نگاه ...

دیشب دیدن  برنامه ی "هفت" بی خوابمان کرد و بی تابمان نمود و هم البته لاجرممان ، به نوشتن !

نوشتنی تلخ با چاشنی احساس سوزناک پاشیدن نمک بر جراحتی دیرینه و عمیق ... فهمیده نشدن و مراعات نکردن حریم حیا ، شرم ، عفاف و مقام زن آن هم در رسانه ی ملی و آن هم تر ! در میانه ی ایام فاطمیه ...

خانم به اصطلاح فمینیست سینمای ایران که هم البته از تیره ی گونه های گلاب به رویتان "روشنفکران" جامعه ی ایرانیست چند اظهار نظر وقیحانه ی منطبق با اصول بی حیایی را مجدداً از طریق این رسانه ای که نامش ملی ست و سیاقش نامعلوم ! به بازجویدن نشست! (نه! اصلاً منظورم نشخوار نیست! بی خود توهمات خود را به بنده نسبت دهید!) ( یک پرانتزِ  بازِ دیگر هم تا دیر نشده اینکه : واژه ی "روشنفکرانِ" دو سه سطر بالاتر را هم لطفاً اصلاح بفرمایید بدین گونه که : "واز فکران" ) ...

از اظهارات ایشان دو سه موردش اینکه :

1-      در توجیه عقده ای بودن یکی از شخصیت های هرزنمای (به جای سینمایی) جدیدشان  افاضه نمودند که : امکان ندارد کسی در ایران زندگی کند و عقده نداشته باشد ... همه ی ایرانیان عقده ای هستند ... البته با تفاوت در سطوح مختلف عقده ... ( نقل به مضمون است!!!  که البته خیالتان تخت! از نقل عینیِ سرکارِ خانم وقاحت بیشتری ابداً ندارد ... )

2-      در پاسخ به مسئله ی چرایی در نیامدنِ "درام" در هرزنمای ایشان در مقایسه با یک فیلم هالیوودی!، پاسخ فرمودند که اگر ایشان هم دستشان باز بود و می توانستند شراب خواری و زن بارگی را به تصویر بکشند البته درامشان خوب از آب در می آمد ! که البته تر ایشان طبق فرمایش خودشان با زیرکی ماهرانه باز هم درامشان را درآورده اند ... یاد دیگر "واز فکر" هرزنمای ایران افتادم که جایی گفته بود سینمای ایران متاسفانه از سه عنصر اصلی " س *.* ک*.*س ، شراب و خشونت خالیست " ...  

3-       و دیگر اظهارات ایشان مبنی بر نبودن فضای باز و بسته بودن دست ایشان در نشان دادن روابط و کلام و اختلاط و چه می دانم عدم توازن عدالت اجتماعی میان زنان و مردان در جامعه ی ایران و تکرار کردن توهم مورد پسندِ جامعه واقع شدن اثرشان (که از اثرات همیشگی مبتلایان به وازفکریست) و خلاصه از این دست هجویّات و سخیفات ...

 ادامه ی مطلب را دریابید !

ادامه نوشته

7 اکسیر !

خواهش

شير مادر، بوی ادكلن می‌داد
دست پدر، بوی عرق
(گفتم بچه‌ام نمی فهمم)
نان، بوی نفت می‌داد
زندگی، بوی گند
(گفتم جوانم نمی‌فهمم)
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چيز، بوی هر چيز مي‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوی گورستان
و شانه تخم مرغ، بوی كتاب ندهد!

قلعه حيوانات

در كوچه، گوسفندم
در مدرسه، طوطی
در اداره، گاو
به خانه كه می‌رسم سگ مي‌شوم
چوپانی از برنامه كودك داد مي‌زند:
گرگ آمد! گرگ آمد!
و من كنار بخاری
شعر تازه‌ام را پارس می كنم!

جاذبه

نيروی جاذبه
شاعران را سر به زير كرده است
بر خلاف منج‍ّمها كه هنوز سر به هوايند
تمام سيبها افتاده‌اند
و نيوتن، پشت وانت
سيب‌زمينی مي‌فروشد
آهاي، آقای تلسكوپ!
گشتم نبود، نگرد نيست!

ادارات

مثل روزنامه‌ها، اول همه را سر كار مي‌گذارند
بعد آگهی استخدام مي‌زنند
بچه‌های وظيفه، يا شاعر شده‌اند يا خواننده!
خدا را شكر در خانه ما، كسی بيكار نيست
يكی فرم پر می‌كند، يكی احكام می‌خواند
يكی به سرعت پير مي‌شود
و آن يكی مدام نق مي‌زند:
مرده‌شور ريختت را ببرد
چرا از خرمشهر، سالم برگشتی؟!

ظرفيت

پدر كه رفت
حياط خانه ورم كرد
درخت توت پريد
حوض، عكس يادگاری شد
و ما، يك پرايد خريديم
و مجبور شديم
ششمين عضو خانواده خود را
به خانه سالمندان ببريم!

 

معادله

 

پدر همه را به يك چشم مي ديد
پا توي يك كفش مي كرد
و عوض  خر خر خس خس مي كرد
جنگ كه تمام شد
از پدر چيزی حدود ٣٠% باقي مانده بود
حالا كه ديپلم رياضي گرفته ام می فهمم
ما صد در صد به پدر مديونيم
نه ٧٠%!

شعر ها از "اكبر اكسير"

 

 

پانوشت : ۱- اولاً در مورد این پست ... ! اکبر اکسیر اولین معرفی داش صادق عزیز در سال ۹۰ می باشد ... کلاً انتخاباش بیسته این داش صادق! فقط یه انتخاب بد سراغ دارم ازش که اونم بستن عهد اخوت با بنده ست ! بله ...

۲- این چند روزه و البته درست تر اینکه "این خیلی روزه" !  از ۱۰ ، ۲۰ روز پیش از تحویل سال ، باری بر دوش تعهدِ ارواحِ عمه ام هنری مان! سنگینی می کند و آن نوشتن از اتفاقات و خیزش های انقلابات اخیر در کشورهای اسلامی و علی الخصوص و علی الخصوص شیعه کشی در بحرین است ... باری که هر چه می گذرد نمی دانم باید چگونه بپردازمش ! و این سخت آزرده ام کرده ... البته یک چیزکی هست که توی ذهنم هی می آید و می رود اما! کلافه ام کرده ! غزلی آخر؟! ترانه ای آخر؟! سپیدی؟! سیاهی؟! بنال دیگر ! اَه ...

عاقبت باران ...

و عاقبت خشکسالی و خشک حالی و خشک ذوقی ِ! سال پیش که در پست قبل نیز اشاره ای نمودم به آن به باران نشست ... به باران ترانه و ... (سایر انواع بارانش بماند ! ) ...

این ترانه که البته نه داعیه ی حرفه ای بودن دارد نه داعیه ی زیبایی و نه هیچ داعیه ی دیگری جز آغاز یک سالِ پرباران (از این دست باران البته !!! که مابقی انواع باران هنوز شأنِ نزولش! به دستِ ما نیفتاده!!!) را تقدیم می کنم به دوست ، همراه ، و معلم دیر و دیرینه ام : "کرم الله پایمرد" به خاطر پایمردی اش در عشق! و نیز به خاطر همسایگی و هم دیواری اش ! که پیش تر نیز برای او نسبتاً! سروده! بودم :

هم سایه ،،، ای هم دیوارتر ...

       اینجا ساکنان را سوادِ سفر نیست ...

            هجرت هنوز گلوی زخمی  تو را می خواهد و پای خسته ی مرا ...

 

و اما اولین ترانه ی نَودی :

دعایم کن تو همسایه ... دعایم کن در این تردید ...
در این آتش که می سوزم ، مثالِ شعله ی خورشید ...

 

در این غوغا که باید گفت ؟ و یا اینکه نباید گفت؟!
در این دوری که باطل بود و باطل بود و می گردید ...

 

دعایم کن که از بغضم، دگر کاری نیاید بَر
دعایم کن که می لرزد دلم چون سایه ی یک بید ...

 

چه می گویم؟ چه می دانی؟! من از خود گم شدم بازم
همین امروز که چشمانت دلم را داشت می دزدید ...

 

مرا دزدید اصلاً آخ ، مرا دزدید از خویشم
مرا کال از درخت عشق خودم دیدم، پرید و چید

 

من و یک پنجره باران، که می بارد که می بارم
سلام ای قطره های اشک که با من باز بیدارید ...

 

بگویید از دل خونم ، به همسایه به هم دیوار
در این تاریک بی روزن؛ تویی تنهاترین امّید

 

در این تردید، تو جرئت کن بگو از خواب برخیزد
همان لبخند اعجازی که بر لبهات  می خوابید

 

تنی تب دارِ رویایت ، به شوقِ وصل می سوزد
بگیر آرام دستی را که مثل موج می لرزید

 

تو هم اقرار کن با من، که رسم عشق حاشا نیست
قسم دادم تو را ای عشق، به بارانی که می بارید

 

                                                                 به بارانی که می بارید ...

 

                                                                                    به بارانی که می بارید ...

 

-- احسان --

پانوشت:

۱-با تشکر از تعبیر "دعایم کن همسایه ... " که در سرایش این ترانه با ما هم جرم است!

۲-بعد می گند چرا اسم خودت رو گذاشتی "داروگ" ؟!!! خب داداشِ من ... دیدی که ما "تردید" رو سرودیم و بعدش به فاصله ی کوتاهی باران شروع نمود به باریدن ... آن هم رگباری ... ببین خوب!!! فقط چند ساعت بعد از سرودن "تردید" !!! ... از حالا به بعد دوستان و عزیزانی که احتیاج به باران ، باد ، طوفان ، زلزله ، سونامی و از این دست مواهب الهی دارند همین جا کامنت بگذارند در اولین فرصت ترتیبش را خواهم داد!!! فقط یادت باشه پول نقد می خوام !!!  GOT IT HONEY ؟؟؟!!!!

 ۳- قالب وبلاگ پرید !!! و البته تنظیمات هم !!! و همان هم بهتر که پرید ... اصلاً کلاً باید پرید ...

کلاغ... پر ... گنجشک ...پر...کفتر...پر...احسان هم ایضاً عن قریب! ...پر ...  

90 !

تا اطلاع ثانوی شعرمان هم نمی آید! یعنی کلاً سرچشمه خشکیده  لامصّب! سال خوبی نبود ۸۹ ! خشکسالی و خشک حالی و خشک ذوقی! و خلاصه همین طور خشک دیگر ...

کاری ز دستم حال ، بر نمی آید جز این چند بند :

اول تکرار یک سرایش و شاید سرایش یک تکرار !!! :

سفره یِ خالیِ دلم را

هفت سین که جای خود دارد

هفتاد سین هم پر نخواهد کرد

که نام تو اصلاً با حرف دیگری آغاز می شود ...

- تقریباً احسان ! -

دوم اینکه سال 89 را در شلمچه تحویل صاحبش دادیم! و سال 90 را امانت گرفتیم باز! از صاحبش! و باز ظلوم و جهول گفتیم : آری ...

ای امان از این عهد بستن ها و پناه بر خدا ! از آن عهد شکستن ها !

دوست دارم این آیه را :« اِناَّ عَرَضنَا الاَمَانَةَ عَلَی السَّمَوَاتِ والاَرضِ وَالجِبَالِ فَاَبَينَ آَن يَّحمِلنَهَا وَ اَشفَقنَ مِنهَا وَ حَمَلَهَا الاِنسَانُ اِنَّهُ کَانَ ظُلُومَا جَهُولاَ » (احزاب/٧٢)

سوم آنکه قرار بود مصاحبه ی این پسره : "احسان نمازی" ! را بازبتابانیم در "این سرخ تلخ" که متاسفانه هنوز این خبرنگار آی اِس تی آنلاین ظاهراً صوت را به متن برنگردانیده اند ! تقصر ایشان است ... یقه ی ایشان را بچسبید ! و تازه این را هم بگویم که هنوز بد قولی نشده است! فرموده بودیم تا چند ساعت دیگر می زنیم این مصاحبه را در وبلاگ! که همان طور که استحضار دارید هر وقت بزنیمش مصاحبه را می شود چند ساعتِ دیگر !!! دیگر بالاخره ! و تازه ترش هم! باز عرض کنم به خدمتتان که چیز خاصی را از دست نمی دهید با نخواندن این مصاحبه الا اینکه یک دل سیر بخندید احتمالاً ... و یا اگر هم خیلی احساساتی باشید شاید یک دل سیر گریه بنمایید .. الله اعلم ...

خلاصه قربان محبت ها و همراهی! ها! تان! ...

یا علی مدد ... امیدوارم مثلِ من ! ۹۰ بهترین سال عمرتون باشد! و امیدوارترم که مثل من البته نباشید!!!! برای خودتان عرض می کنم !!!