به افتخار میزبان
حاجی جان.خوش اومدی.وبلاگ خودته...بنویس...
یادت باشه من هنوز با افتخار سرم رو بالا می گیرم و میگم تو کاروان عمره ی دانشجویی ۸۶ فقط و فقط یک نفر من رو به غبطه خوردن می انداخت...حاج فرج الله فیضی پور...
حاجی جان.خوش اومدی.وبلاگ خودته...بنویس...
یادت باشه من هنوز با افتخار سرم رو بالا می گیرم و میگم تو کاروان عمره ی دانشجویی ۸۶ فقط و فقط یک نفر من رو به غبطه خوردن می انداخت...حاج فرج الله فیضی پور...
۱ - تقدیم به ... :
چشمهایت لهجهی صریح عشق بودند
وقتی که حقیقت را
گنگیِ زبان من به قربانگاه می برد...
۲ - تقدیم به هنوزِ انسان :
در انقراضِ نسلِ برکه ها!
درونِ قنوتِ تو شبی
عکسِ ماه پیدا شد...
و۳ - تقدیم به غروب آبادان! :
غمگینترین غروب،
غروبِ شهر ماست
آنجا گلوی زنی در بغض می برد
پاشیده خون اوست در افق...
(احسان)
وقتی می خندید،دنیا می خندید و من دانستم او برای خندیدن،برای لبخند خلق شده است.اما هنوز ندیده بودم اشک هایش را،و وقتی برای اولین بار چشمهای غمگینش را و ابر محنت بار را پشت زلال بارانی چشمهایش دیدم دانستم او برای گریستن به دنیا آمده است.نگاهش که می کردم نورانی چهره اش چون کوزه گری توانا بر پوست خسته صورتم رگه های شوق و لبخند را تراش می داد و من دانستم او برای نگاه کردن آفریده شده است.حرف نمی زد،زیاد نه.اما اگر می زد تکه پراکنی های او چون شعله ای می نمود که در شب طوفانی بی حاصل روزگار من از دور نوید موسی شدن مرا می داد.و من واژه ها را تنها لایق خارج شدن از نای شوخ و شنگ او دانستم.من کهنه انبار عقده های دیر و دور و عقیده های پس مانده ی صرف سالهای مرداب شده ی مکرر بی اتفاق و او،دستهایش،خیال دستهایش،نورانی و از جنس شوق از زیر در این انبار،خزان خزان خود را به دعوت دوباره ی من به زندگی رسانده بودند.و من دانستم طرح خیال را از قالب دست های او برداشته اند.دیدارش دانستنی مجهول و فزاینده بود و سیراب شدنی عطش خیز.و مرا هر لحظه غره ی پیمودن پله ای دیگر از عروج عشق می نمود.و این دانستنِ مدام اما،پاییش بود چوبین،که عاقبت از زیر ردای صبر بیرونش کشید و من دانستم که دیگر نمی دانم!معنای طاقت و بی قراری،بلندای رفعت و ژرفای سقوط،بزرگی بزرگی و خردی خردی،مسافت رفتن و ایستایی ماندن و ماندنای رکود،اندازه شور و مقدار شعف و مصداق عقل و معنای عشق همه از معنی پوچ شدند در من ،و من از او پر...چنان پر از او آنچنان پر که دیگرم به دیدار جسمانیش نیازی نبود...(1) و شاید آنقدر پر شده بودم از او که دیگر همه جا از شدت حضور او جسمانی شده بود و دیدنی.و دنیایم به دوگانگی کشید.دیگر دو تفسیر داشت.با اویی و بی اویی دو مضمون اساسی برای استناد به همه یا هیچ...گفتم نمی دانم او برای لبخند،برای گریه برای اشک برای شوق و معنی و مقدار برای امید و بیم برای حرکت و سکنی زاده شد یا نه،نمی دانم اما.باید بروم و ریسمانی بیابم برای چنگ زدن و حبل المتینی برای اطمینان لحظه های کشدار فراق.برای استجابت باید دستهایم را به بلند ترین قنوت بردارم و سرم را به خاکی ترین سجده بسپارم.و باید از اندازه ی زیستنی چنین فرسوده سر به فلک الافلاک شب قدری بکر بگذارم.برای داشتن او باید یک آرزو شوم همه تن و یک خواست همه معنی.و تا اجابت سر بزند باید مصرانه فریاد یا قاضی الحاجات سرود هر نفس کنم و باید کودک شوم و کودکانه بخواهم.
و خوب که نگاه کردم دیدم که دیگر نیستم.همه اوست و همه اوستم و اوست همه.و آخرین دانستنم سر زد که دنیا برای اوست که دنیا شده است....
(۱)تصرفی در شعر رضا براهنی
جفت سبزها
جفت سبزهایت را گرفته بودی روی سبزه های گله به گله ی وسط بلوار و انگار که داری علف های تازه رسته را با آنها نوازش می کنی ،سر آن نداشتی که بالایشان بگیری...اما همان بهتر،چه تصمیم مهربانی گرفته بودی.آن موقع حجم آن سبزها اگر رو به سیاه های من گرفته می شد چیزی جز هراس و دلهره درون دلم نمی ریخت و تنها زبانم را از کار می انداخت...
و تو گویا دانای تمام اسرار من گامهایت را سپرده بودی به رفتن و آن جفت سبزهای مهربان را به گوشه چشم های من عاریه داده بودی.آن جفت سبز ها.آن آرامها را که آدم نمی تواند به ریشه ی بهشتی شان شک کند.آخر این دروازه های جنگلی روشن هزار تو را که می تواند به جای دیگری جز بهشت منتسب کند؟نه،آنها همان سبزها که آدم از گم شدن درونشان به پیدایی آشنایی می رسید و مستقیم انگار با صمیم قلب "آنجا که ژرفای بی بازگشت"سینه ی آدمیست حرف داشت آنها بی گمان راه به سوی بهشتی داشتند.آری.تو قبل از آن سوت کشداری که صداها را ممتد کرد و نگاه تو را از چیزی غریب خالی کرد داشتی سبزهایت را به تسخیر من آرام آرام گسیل می کردی و چیزی را درون تل هزار هزار سلولی ام می جوشاندی.تو داشتی...
- راستی چرا قبل از آن صدای کرکننده هیچ وقت به چشمهام زل نزده بودی؟!آن هم آنقدر کشدار و تثبیت شده؟بگذریم،بگذریم...
- باشد ناراحتت نمی کنم...
- این آخرین خاطراتی بود که قبل از اینکه همه بدانند عاشقت شده ام و اینقدر مکرر و مکرر بهم دیوانه بگویند به یاد دارم.
-نه نه،اصلا از این دیوانه گفتنشان دلخور نمی شوم نه.حتی به نظرم از واژه مجنون که شاید ادبی تر باشد صادقانه تر است.که من دیوانهی توام و دیوانهی آن صادق های سبز تو.و عاشق هم جنس شدن با آنها.باور کن...
-حتما،مطمئن باش.
-دیوار ها؟!
-نه رنگ سبزشان هیچ هم آزار دهنده نیست.هرگز.
-درها؟
-شاید درها شاید...عادت به دیدن درهای با پنجره های میله ای ندارم اما اینجا مگر شهر پشت آن سبزهای نازنین تو نیست؟؟؟
-خب دیگر...حالا تا به من بگویی چطور بعد از آن نگاه عجیب مرا تو کشیدی و این قدر پر شدی دور و برم و تا من هم دوباره رازهای دیدن تو را قورت بدهم تو هم شبنم آن سبزها را پاک کن...می خواهم آن جفت سبزهات رو صاف بیندازی توی قاب چشمهام و سیرم کنی...سیرم کنی از لذت ناب آن کشف و شهودها که بین من و آنها انگار تا ابدیت برقرار خواهد بود.بین من و آن جفت سبزهایت...چشمهات...
من ۲۴ سال بیشتر از خاک نشینیم در این استیجار خانه ی دنیا نمی گذره اما همین چند ساعت پیش پسر عموم رو بعد از ۱۸ سال! تو بغل گرفتم...پسر عمو چیه برادرم رو...به نظرم می آید ما را مثل فیلم ها توی بیمارستان ازل عوض کردند... او را دایه ی اصفهان سهمش اوفتاد و ما را مام، آخرین غروبگاه خاک ایران زمین شد...آبادان...دیشب را دور آبادان با ماشین گشتیم به دنبال آب شرب...چقدر برایش عجیب بود...به قول خودش بغض گلویش را گرفته بود...خون خون را می کشد...خون به خون جوش می خورد...او هم اهل همین خاک و آب است...گیرم خودش درش نزیسته باشد...خانه ی پدر و مادر او نزدیک مسجد جامع خرمشهر با خاک یکسان شد و هیچ گاه مکان دقیقش دیگر کشف نگردید...
بغضش گرفته بود که دنبال آب شرب می گشتیم...
لااقل ایستادی و گفتی دوستت ندارم...
مرا این شط سرِ کار گذاشته است
که می رود مدام و اما
ایستاده است...
(تقدیم به شطّ ایستاده ی! آبادان...
احسان)
در مقام پاسخ...عرضی نیست جز قرائت دوباره متن! خیر سرمان شوخی کردیم.بعد می گند بسیجی ها تحملشون بالاست...کوجا بالاست؟...جناب مدیر عامل شوخی نمودیم بابا...
باجناقمان هم فرمودند دروغ ننویسیم.منظورشون تو پست "منِ او" بود.گفتند که داستان زندگیت رو دروغی نوشتی...گفتی که: او...احسان...به دنیا آمد...خورد...خوابید...درس خواند...و پاری کارهایی که گفتن ندارد...آخر هم مرد...
فرمودند "درس خواند" دروغ است...بیا...ما یک خط و نیم زندگی نامه نوشتیم از توش دروغ استخراج کردند.بنده فقط جهت تنویر افکار عمومی! عرض می کنم بله قبول...احسان نمازیِ دانشجو درس نخواند.اما خب اون دور دورا...اون خیلی قدیما این بنده خدا شاگرد ممتاز تیزهوشان بود خیر سرش...اما خیالی نیست.تصحیح می شود:او...احسان...به دنیا آمد...خورد...خوابید...درس هم نخواند!...و پاری کارهایی که گفتن ندارد...آخر هم مرد...
خوبه باجناق؟ خوبه ریفیق؟ ... از دست شما بسیجی ها!
به غیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
ز ما بگذر ، شتر دیدی ندیدی...
شعر از برادر عزیز و هم پیاله ی قدیمی! بابا طاهر عریان همدانی...
من میگم چرا گاهی میزنه به سرم شعر طنز بگم ها! دلیلش رو این کنار سمت راست وبلاگ زیر عکس صاب وبلاگ و همین طور در پست قبل نوشتم! اماممون هم خوب طنز می گفته ها.حیف که کفار زیادند آدم مجبوره هی تریپ اشدّاء علی الکفّار برداره...
قم بدکی نیست از برای محصـل
سنگک نرم و کباب اگــر بگــذارد
حوزه علمیه دایر است ولیـــکن
خان فرنــگی مآب اگــر بگــذارد
هیکل بعضی شیوخ قدس مآب است
عینک با آب و تاب اگــــر بگذارد
ساعت ده موقــع مطالعـــه ماست
پینکی و چرت و خواب اگــر بگذارد
«پینکی» حالتی است برای شخص خوابگرفته، نشسته یا ایستاده که سرش پیاپی فرود آید و دوباره ناگهانی سر را به بالا بگیرد. نقل از سایت ضالّه ی! رجا نیوز...
بگذریم تا صبح هم می تواند ور بزند این کرم الله.راستی تا همین پارسال اسمش الله کرم بود...امروز توی سایت رجا نیوز دیدم مطلبی زده است با عنوان "زیبا کلام: الله کرم لیبرال است ".خواستم تکذیبش کنم.
نخیر اولاً کرم الله...ثانیاً خودت لیبرالی و هف جد و آبادت...ما دچار خامنه ایسم مفرطیم ککام.خمینیسم.خاکریزیسم.بسیجیسم.انسانیسم می خوره بمون.خواستی بگو اما لیبرال نه...هفت جد و آبادت به قول بچه ها لیبرالند و شییییییییییییییییییییییش.
نگی که زیبا کلام با یه الله کرم دیگه بوده ها! گوشی رو میدم دست کرم الله : آدم را اگر از زاویه هرمتیک فلسفی بنگریم روایتی که از او بدست می دهیم چندان پریشان خواهد بود که ذات من و تو و او دیگر درش ماهیت جدا نمی یابد.تو یا من یا او تجریدیست از انتزاع فراتعریف "انسان"................
حوصله ام به اظهار عشق نمی کشد...
خودت که می دانی دوستت دارم
دیگر سوال چرا؟!!
کوتاه تر از خواندن یک رمان...
وقتی رمان می خوانم عادتم است که اول از همه تعداد صفحات کتاب را بدانم.بعد از شروع کردن به خواندن هم،صفحات باقی مانده به پایان فصل و صفحات باقی مانده به پایان کتاب.امروز اولین کتابی که جاذبه اش نگذاشت به سراغ تعداد صفحات کتاب و همین طور صفحات باقی مانده اش بروم تمام شد."منِ او" کتابی نام آشنا در گونه ی رمان های عاشقانه ی ایرانی...هر چند من این دسته بندی را نمی پسندم.بیشتر متعهدانه است تا عاشقانه ی صرف.البت نقدش بماند سر فرصت.خواستم بگویم این کتاب برای من حکمِ خاطراتی را داشت که هیچ هنگام رخ نداده اند!شاید فردایی...شاید پس فردایی...اما به قول نثر کتاب جخ این را هم نمی خواستم بگویم.خواستم بگویم زندگی خیلی کوتاه تر از فرصت خواندن یک رمان می گذرد...برای خیلی ها...برای بیشتری ها!...یکیش من...در اثبات این مطلب چون کسی داستان احسان را نخواهد نوشت...خودم می توانم اینگونه بنویسمش:او...احسان...به دنیا آمد...خورد...خوابید...درس خواند...و پاری کارهایی که گفتن ندارد...آخر هم مرد...( و تازه این جملات به اطناب نگاشته شده اند.همان مرد کافیست)
خوش به حال آنها که از ثانیه ثانیه زندگیشان رمان ها می توان نوشت.
جخ این نثر مریض ما را هم وللش...
"منِ او" را بخوانید...می ارزد...
در مهلت شرجی و عرق،باران،یادش،خیالش،حتی تکرار شعرش هم می چسبد...درست عین عرقهای چسبناک شرجی...آبادان است دیگر...چه کارش می شود کرد...
باران دیوانه ام می کند باران،
با طره موهای پریشان تو
با خیابانهای خیس،
با بی واسطه ی چتر و سر پناه،
باران دیوانه می کُنَدَم
با تصویر خاطره ای دیر در دور سرنوشت...
باران دوباره دست بسته مرا به عشق خواهد برد
و برای من از داغ خواهد خواند:
بغض کن کبوترِ اندوه
بغض کن که در آخرین بهار
هیچ کس نام شگفت تو را به خاطر نداشت...
سروده شده در تاریخ ۲۸ فروردین ۱۳۸۹ زیر بارانِ بی امانِ ناگهان
بسم الله الرحمن الرحیم
انّا لله و انّا الیهِ راجعون
غلام رفت.رفت و برایِ همیشه ماندنی شد.شبیه به آنچه آوینیِ شهید در رثای شهیدان گفت: ما گمانمان این است که شهدا رفتند و ما ماندیم، حال آنکه زمان ما را با خود برده است و آنها مانده اند.غلام رفت.رفت و ماندنی شد.رفت و برای تا همیشه ماندگاریش را مهر تضمین زد."غلام" رفت تا "رضا"ی پروردگارش را دریابد . رفت تا "غلامرضا" به منتهایِ معنی خود تعبیر شود: آنکه غلامِ ، رضایِ ، پروردگارش بود.آنکه به خلقت خویش لبخندِ آری زده بود.آنکه از خویشتنش پشیمان نبود و سر تسلیم را به ساحت خدایش فرود آورده بود.درود بر آن پدر و مادری که نامش نهادند غلامرضا... حقّ پدر و مادریشان را چه خوب ادا نمودند.و او نیز چه خوب فرزندی بود برای آن پدر و مادر.
غلام رفت،این پنجشنبه با هم امتحان آزمایشگاه سیستم عامل داشتیم."سیستم عامل" را نمی دانم اما در "سیستم عالم" غلام بیستش را گرفت و رفت.حالا ما ماندیم با این آزمایشگاه آدمی زاد و امتحانات ناگهانش، تا کی پای ما را به دام گیرد و ما چگونه امتحانی دهیم...
غلام رفت.رفت و در ثانیه هایی سوخت ، اما ما را و ثانیه های ما را تا ابد سوزناک کرد.
غلام داغ دید اما داغ خود را بر پیشانی تاریخ خاطرات ما زد.پشت سرمان خاطر لبخند های امیدوار او را داریم و تلخی کوتاه شدن دست دیده هامان از دیدار روی غلامرضا.
غلام رفت.در سوم خرداد رفت.به یاد یاران ما،یاد یاری مهربان افزوده شد.غلام رفت در سالروز آزاد سازی خرمشهر از حصار شهر تن،از زندان تنگ و تار دنیا،از تبعیدگاه خاک آزاد شد.
غلام در تسلیم برابرِ خدایش مسلمان بود و در مسلمان بودنش بسیجی.راه آنان که منتهایِ آرزوشان مرگ در راهِ خدا، در راه اعتقاد و ایمانشان است. و او تا انتهایِ این راه را رفت.راهی که پای سالم می خواهد و دست سالم و قامت راست... و او این همه را داشت . دستهای غلام از دستهای ظاهر ما سالم تر بود.دست های او گشاده تر بود.چه کسیست که دستهای او را گرفته باشد و گرمی عشق خلوص را درک نکرده باشد.پاهایش.پاهای غلامرضا سالم تر بود.پاهای غلام دیدی کجا پا گذاشت؟! روی جاپای تعبیر "عروج شهادت گونه" .حرف چشمهایت را گوش نده.قامت غلامرضا راست ترین قامت ها بود.محدودیت دنیا را نگاه نکن.غلام نگاهش، لبخندش ، شعر بود،شعر ناب.غلام با کف دستانش شعر می گفت.کافی بود دستان گرمش را به دست بگیری...
غلامرضا سخت گیر بود.بعد از چهار سال تازه به ما گواهی پایه یک راندن ویلچرش را داده بود.ما غلام غلامرضا بودیم.اما او را رسم سروری نیز کوتاه بود.طاقتش شاید نمی شد.دلش تنگ جایی بود.شاید بویی می شنید.بویی که او را تا رفتن غسل پرواز داد.غلام یک عمر روی صندلی نشست و آخرش به همه خندید.دستهایش را باز کرد روی صورتش گذاشت و به سجده افتاد.و به خیال خام ما خندید که فکر می کردیم افتاده است.غلام عروج را در آغوش تن می کشید.پر میزد.پرواز می کرد.اهل آسمان می شد.ستاره می شد.دور می شد.درخشان می شد.می تابید..و اشاره ای می شد به سوی خدای واحدش...
قرآن را باز کن برای خدا به یاد غلامرضا.وصّافات صفّا / فالزّاجرات زَجرا /فالتّالیات ذِکرا/انّ الهکم لواحِد /ربّ السّماوات و الارضِ و ما بینهما و ربُّ المشارق / انّا زیّنّا السّماءَ الدُّنیا بزینةٍالکواکب
سوختم دنیا و دنیا سوختم – از لب گفتن دگر لب دوختم
رفتنم آتش کشید بر قلب ها - خوب می دانم که دل آشوفتم
دستهایم رفت تا میثاق نور هشتمین – پنجر فولاد را در کوفتم
تا غلام آن رضایم بیم هیچ – خوب من گنجی به دل اندوختم
یک بار یکی از آن نامردها غلام را جابجا نکرده بود.آن نامردها که گفتند برادرمان را کشتند.برادرشان را که یک بار جابجایش نکردند.و خبرگذاری فارس که ارواح عمه اش اصول گراست و پایبند به حق و حقیقت نوشت بسیجی ها اسلحه هاشان را درآوردند و غلام را گذاشتند بسوزد. VOA و BBC گفتند بسیجی ها در سالروز آزادسازی خرمشهر یک معلول را در نمایشگاه گذاشتند که بسوزد و اسلحه هاشان را درآوردند.من از دشمن انتظارم نیست.من از آمریکا بیشتر خوشم آمد تا فارس! دلم گرفت از آنها که به خون خواهی آمدند!... خون چه کسی را از چه کسانی می خواستند؟! فیلمش که دست همه بود... آن ها که دیدند اسلحه ها بعد از تمام شدن غائله خارج شدند.آن هم اسلحه هایی سوخته... دلم گرفت از ماهیگیران آبهای گل آلود.از آنها که عوض منطق هوچی گری بلدند.از آنها که تا زخم می بینند نمکدان به دست می دوند...غلام رفت...
چه بگویم که کوفتمان شد.یک ترم موفق سیاسی و فرهنگی اما تهش غلام رفت.غلام سوخت.در نمایشگاه یاد یاران هم سوخت.نمایشگاهی که خودم دیدم بچه ها چقدر برایش عرق ریختند و تلاش کردند.به قول بچه های کانون چون در این مجال نمی گنجد بعداً خیلی حرفها را خواهم زد.