منِ او
کوتاه تر از خواندن یک رمان...
وقتی رمان می خوانم عادتم است که اول از همه تعداد صفحات کتاب را بدانم.بعد از شروع کردن به خواندن هم،صفحات باقی مانده به پایان فصل و صفحات باقی مانده به پایان کتاب.امروز اولین کتابی که جاذبه اش نگذاشت به سراغ تعداد صفحات کتاب و همین طور صفحات باقی مانده اش بروم تمام شد."منِ او" کتابی نام آشنا در گونه ی رمان های عاشقانه ی ایرانی...هر چند من این دسته بندی را نمی پسندم.بیشتر متعهدانه است تا عاشقانه ی صرف.البت نقدش بماند سر فرصت.خواستم بگویم این کتاب برای من حکمِ خاطراتی را داشت که هیچ هنگام رخ نداده اند!شاید فردایی...شاید پس فردایی...اما به قول نثر کتاب جخ این را هم نمی خواستم بگویم.خواستم بگویم زندگی خیلی کوتاه تر از فرصت خواندن یک رمان می گذرد...برای خیلی ها...برای بیشتری ها!...یکیش من...در اثبات این مطلب چون کسی داستان احسان را نخواهد نوشت...خودم می توانم اینگونه بنویسمش:او...احسان...به دنیا آمد...خورد...خوابید...درس خواند...و پاری کارهایی که گفتن ندارد...آخر هم مرد...( و تازه این جملات به اطناب نگاشته شده اند.همان مرد کافیست)
خوش به حال آنها که از ثانیه ثانیه زندگیشان رمان ها می توان نوشت.
جخ این نثر مریض ما را هم وللش...
"منِ او" را بخوانید...می ارزد...
ا حـــ ســـ ا ن نـــــ مــــ ا ز ی