قرآن سوزی

ای آمریکا از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر...

(شهید بهشتی)

قل موتوا بغیظکم (آل عمران ۱۱۹)

راز

این شبها با رازِ نادر طالب زاده خوش می رود بر ما 

یا اله العاصین

گفت با هفت بار ذکر شریفه ی یا ارحم الراحمین،یک لبیک در جواب می گوید،اما ذکرِ یا اله العاصین تمام نشده صدا می زند لبیک ای بنده ی من...بیا در صف گناه کاران بایستیم...

"بیوتن" امیرخانی صفحه ی ۲۸۳

اینم نظر از کشک!

انکار تو بی چون چرا دست دل است!!!
با دل توچه کرده ایی چنین سوخته است!!!!
عاشق نشدی که هیچ ظالم شده یی!!!
بی عشق!بمیر!گوره پدرت!!!!!!!!!!!!
هاهاها.واقعا شعر گفتن سخته هرکاری کردم نشد.
کشکتون شور! یاهو

از جناب کشک هم به شرط اینکه منظورش پدر مانباشد متشکریم!

کوچه هایِ بی علی

چشم و چراغ کوچه سرده / دیگه بابا بر نمی گرده

اون کوچه هایی که شبا/کیسه به دوش می برد بابا

دونه ی خرما،قرص نون/لبخند می شوند رویِ لبا

چشم و چراغ کوچه سرده / دیگه بابا بر نمی گرده

اون کوچه ها تاریک و سرد/گریه س توشون و بغض و درد

کاش رد می شد یه بار دیگه/از کوچه ها اون مردِ مرد

چشم و چراغ کوچه سرده / دیگه بابا بر نمی گرده

اون کوچه ها سوت اند و کور/تو کوچه ها نیست دیگه نور

علی که نیست خدا نگه /کسی به یتیم حرفِ زور

چشم و چراغ کوچه سرده / دیگه بابا بر نمی گرده

علی نرو علی بمون/جونم به جونت آقا جون

بستی حالا کجا می ری؟/تنهام نزار با این جنون

چشم و چراغ کوچه سرده / دیگه بابا بر نمی گرده

علی که نیست به هر نگاه /دستی کشیده اشک و آه

علی که نیست خونِ دلم/به رویِ غصه بازه راه

چشم و چراغ کوچه سرده / دیگه بابا بر نمی گرده

علی بابای کوچه هاست/علی بابای شهر ماست

برا قبول توبه ها/بهونه ی ما عاشقاست

- ا ح س ا ن -

نظر هم نظرهایِ قدیم!

یه بنده خدایی! "عاصی!!" اندر خصوصی کده ی وبلاگِ ما در جوابِ شعرِ زیر نظر داده اند که:

سلام احسان جان
اولین روزی که برای اولین بار وبت رو خوندوم اولین میلم رو برات گذاشتم که اولین برداشت من از محتوای اولین صفحه وب و اولین پیام سربسته برای تو بود امیدوارم در اولین فرصت خونده باشیش.
می خوام بدونی بعد از اون همه اولین کار هر روزم شده سرزدن به تو و وب تو.
اینم اولین نوشته من توی وب تو باشه که مینویسم در -شاید نشه گفت-جواب "چاره نیست" باشه که همیشه خوشت باشه.
"امید که هست"
باید "رسید"،چاره در "گمان میکنم" که نیست/باید "نهفت" و "دمی" را "نخفت"، "چاره" که نیست
اول بگویمت! دیگر دلیل موجه "دوچشم" که نیست/دوم، باید بمانی و جان دربری، "دوستیمان" بیخود که نیست
"عطر گیسو" که خانه نشد، خانمان برانداز است/مسافر زمان باش و بی مکان، درد ما "آوارگی" که نیست
باور اینکه تو و کولی!، عجب اقتران محالی/آنچه در کف اقبال تو هست و نیست، "بی سبب" که نیست
از قهقه ی خشم تو در یاد خود، آرامم/بگذار ببارد دوچشم تو، طهارت دریچه نگاه "گناه" که نیست
هی! همین تو ای سراینده ی "این سرخ تلخ"/گنگی "حقیقت"، برای قلم "این سرخ تلخ" که نیست
قافیه را واگذار، کجایی؟ شاعر یتیم شد/این را که گفته ای بگو، برای "این" که هست "آن" که نیست
باشد به پای برهنه ات بوسه میزنم،مران/خان و خان زاده گان را، دودمان بدون "رعیت" که نیست
خنده موهایت سفید نکرد،آن از ایمان توست/غر هم می خواهی بزن،آخر دل من هم "جوان" که نیست
اعتراض نه! تو به در گاه خدا صندوقچه ی راز آورده ای/موسی و شبان را نِه،بیان عجز و نیاز "عیب" که نیست
آرام! اصلاً مردی که گریه نکند آدم نیست/چراکه نه! بگو هرچه به هرکه "ازتو" که نیست
هوای عشق اطلاع اولی و ثانوی را چه کار؟ بگو باش/ نماز هم "اَزآن" است، نیازی به "اَذآن" که نیست
باشد به بهانه ضیق وقت هم که شد دلت را بکش/زمان زمانه ی بی زبانی است، "بی پروایی" بهانه که نیست
بوی یأس که نه بوی بغض فرو خورده ی کال می دهد/بازم بخوان، ببین، نگرانم ... عیان "نارسیده" که نیست؟!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

احسان: و با اینکه می بوسم دستت را عاصی جان اما به جانِ خودم من رِنجِ آی کیوم داغونه! نفهمیدم اینا یعنی چی؟!!

چاره نیست

این شعر هم در جریانِ خواندنِ شعرِ دو پست قبل! به دنیا آمد...

باید گذشت چاره گمانم ،گمان که نیست!
چون باد گشته فاش نهانم،نهان که نیست
دیگر دلایلِ موجّهِ من-چشمهات-رفته اند...
دیگر نمی شود که بمانم،جان که نیست
من درهوایِ عطر گیسوان تو خانه داشتم
گیرم هنوز مسافرِ زمانم،مکان که نیست
ای کولی سمج!کف دستم رها بکن
بخت بلند و من؟نخوانم،نخوان که نیست
از ابتلا به بغض هایِ مضمن،کلافه ام
از دستِ اشکهای ناگهانم،امان که نیست
هم شاعری تو و هم زبانِ "این سرخ تلخ"
گنگی گرفته ام چه بخوانم،زبان که نیست
یک قافیه غزل یتیم می شود نرو بمان!
این را به که گفتم؟!!آنکه رفت!آن که نیست
آری من از تبارِ نجیب پابرهنه هام  برو
آری به پشت پشتِ دودمانم،خان که نیست...
بخند،بخند،موهایِ مرا خنده هات سفید کرد
غر می زنم مدام؟!جانم جوان که نیست!
هرچند در اعتراض به خدا مانده ام ولی
موسایی است دل و زبانم، شبان که نیست
آرام بگیر پسر،مرد که گریه نمی کند-صدا- 
مگو دگر که فلان و بهمانم،از آن که نیست
تا اطّلاع ثانوی هوای عشق به سر مباد!
بعد از نماز...راستی بدانم!اذان که نیست؟!!
حرفها دلم داشت حیف به دلیلِ ضیق وقت...
دیگر برای ادامه ی بیانم،زمان که نیست...
راستی شعرهام بویِ یأس که نمی دهند؟!!
بازم بخوان،ببین،نگرانم...عیان که نیست؟!!

(احسان ۹/۶/۸۹)

احیای عشق بود و علی بود...

شعری با مضمون ضربت خوردن حضرن امیر(ع) از خانم آزاده آرامی:

خورشید بوسه بر دل مهتاب می زد و

دل های صد فرشته ی بی تاب می زد و

احیای عشق بود و علی بود و کوفه بود

شهری که خویش را به دل خواب می زد و

آن شب خدای قدر به فرق سجود او

از اشک قدسیان خوش آب می زد و

تیغی که از نیام پلیدی کشیده شد

زخمی عمیق بر سر مهتاب می زد و

نبض غریب لحظه سرخ شهادتش

از خون سرخ آینه، سیراب می زد و

بال و پری به وسعت حجم بهشتی اش

فرزند کعبه بر دل محراب می زد و

دست فرشته ای به دل سرخ آسمان

تصویری از عروج دلی ناب می زد و ...

غزلم با خداست که...

شعری فوق العاده از خانم رویا باقری:

اینکه هنوز با غزلم با خداست که...

شاید رسید روزی وُ دیگر نخواست که ...

من شاعرم به سبک خودم حرف می زنم

این شعرها گواه همین ادعاست که٬

آرامش همیشه ام از دور دیدنی ست

در من همیشه آتش تندی به پاست که ...

حرف غریبه ها به کسی برنمی خورد!

این زخم ها محبت هر آشناست که ...

عاقل نمی شود دلِ تنگم ! هنوز هم،

آن کودک سه ساله ی سربه هواست که،

زنجان کلافه ی تب و تاب صداش بود

اما خدا اگرکه بخواهد بناست که٬

بار سفر ببندم و همراه بادها

سربسپرم به آنچه از اینجا رهاست که...

...

آنکه میان هر غزلم آفریدمش٬

آن شانه های گم شده،حالا کجاست که...

باید کسی برای غزل مادری کند

از من گذشته است همین روزهاست که ...

در اقدامی مشکوک!

در اقدامی مشکوک تصمیم گرفتم تا تنها دارایی ام از شهیدان رجایی و باهنر را تقدیم کنم به شما!عکس این دو بزرگوار...

راستی اقدامِ چه کسی مشکوک تر است؟!! من و نسل من که تنها از رجایی و باهنر عکسی داریم و البته عشقی...یا مسئولین نظام که آنها را به ما خیلی خوب!!! شناساندند؟!! و البته لابد عشقی!!!

سهم من از بزرگان سرزمینم سال به سال ۵ الی ۱۰ ثانیه صوت و تصویر در سالروز شهادتشان است!

راستش ما عادت کرده ایم...انقلاب ناگفته هایِ بسیار دارد...برنامه می سازند و نمی گویند!

جنگ ناگفته هایِ بسیار دارد...برنامه می سازند و نمی گویند!

شکر خدا که اخیراً هم اضافه شده است دارایی هایمان!

فتنه ی ۸۸ ناگفته هایِ بسیار دارد!!...

خب آقا نزار بمونن این ناگفته ها...

این قدر وزنشون رو زیاد نکنید...بگید...بنالید...

شبِ 19

تو رستی مولا...تو رستگار شدی...به خدای کعبه رستگار شدی...

یا مولایی و یا سیدی...به همان خدای کعبه که ما گرفتاریم...

و این بار گرفتاریمان خاکی نیست! یا مولا ما گرفتارِ توایم و عشقت...

گرفتار توایم و بی آبرویی امان بریده از بغض هایِ لگام گسیخته ی شب قدری مان...

شفیع بی آبروییهای ما باش...

ناگفته هایِ جالبِ شاهنامه

در خیلی جاها فردوسی با نشانه حرف زده؛ برای مثال داستان ضحاك را در نظر می‌گیریم. مردم فكر می‌كنندكه اهریمن روی دوش ضحاك زده و دو مار از شانه‌هایش روییده. در حالی كه وقتی كشور تحت ستم قرار می‌گیرد، شخصی به اسم ضحاك ظهور می‌كنند، بنابراین در آن زمان دو كوه آتشفشان شروع به فعالیت می‌كند. با تحقیقات وسیع زمین‌شناسی و به صورت مفصل در كتاب «داستان ایران» با همكاری آقای دكتر دبیریان كه زمین شناس جهانی است ثابت كردیم كه در 7 هزار سال پیش و درست در موقعی كه بابل بر ایران چیره می‌شود، در همان زمان دو كوه در ایرانشهر شروع به فوران می‌كنند كه یكی آتشفشان دماوند و دیگری آتشفشان الیبرز است كه امروزه در نزدیك مرز گرجستان است.هر دو این كوه‌ها با هم شروع به فوران می‌كنند كه فعالیت این دو آتشفشان در شكل و بیان هنری به مارهای دوش ضحاك تبدیل می‌شود و منظور از مغز جوان‌ها كه در شاهنامه به این دومار می‌دهند این است كه در آن زمان جوان‌ها را برای فرو نشاندن آتشفشان قربانی كردند. من خودم به قربانگاه جوانان در آن زمان رفته‌ام كه در شرق كوه دماوند است. من آن قربانگاه را پیدا كردم كه جوانان زیادی را بر پایه خرافات در آنجا قربانی كردند. این داستان رمز است. 7هزار سال می‌گذرد و كم‌كم بابل می‌شود یك نفر بی‌وارث و دو آتشفشان، دومار روی دو دوش بابل یا ضحاك می‌شوند.

    کل مطلب را می توانید در لینکِ  ناگفته های شاهنامه بخوانید.

خیس مثلِ عشق!

تر،خیس،تو ترجمانِ رفیعِ شعرِ بارانی

                                نجابتِ شبنم به شرمِ بوسه یِ گل آنی

تو انتهایِ حادثه یِ سخت دوست داشتن

                                تو آه،آری آن دست،خودِ عشق همانی...

                     (احسان)

شعرِ طنزِ ناصر فیض

ناصرِ فیض با شعر طنزش در محضر رهبر انقلاب:

با سر آمد علیرضا قزوه

شد سر آمد علیرضا قزوه

همه باید به یک طرف بروند

تا شود رد علیرضا قزوه

شعرهایش در ابتدا بودند

یک مجلد علیرضا قزوه

چاپ آثار او پس از چندی

شد مجدد علیرضا قزوه

 

نیست جایی و نیست ارگانی

که نباشد علیرضا قزوه

شک ندارم که بیش تر از صد

شغل دارد علیرضا قزوه

بیت رهبر علیرضا قزوه

توی مرقد علیرضا قزوه

هر کجا می روی پی کاری

می رسد عد! علیرضا قزوه

 

کنگره نیست کنگره، وقتی

که ندارد علیرضا قزوه

هیچکس مصرعی نخواهد خواند

تا نیاید علیرضا قزوه

نمره ی دیگران اگر شد بیست

شد ولی صد علیرضا قزوه

به یقین رشد کرده از هر حیث

خاصه از قد علیرضا قزوه

شکر ایزد که زن گرفت و نماند

یک مجرد علیرضا قزوه

بوق تک تک تمام شاعر ها

بوق ممتد علیرضا قزوه

یک نفر گفت:مخلصیم آقا

گفت:باشد،علیرضا قزوه

 

وای بر حال تو اگر با تو

بشود بد علیرضا قزوه!

من که می ترسم از عواقب آن

به محمد، علیرضا قزوه!

قزوه یک شاعر است اما، کاش...!

هیس! آمد علیرضا قزوه...

امان از نسلِ جنگ!

در جواب پستِ قبلی،خودِ جناب آقای محمد نمازی! ابوی گرامی ما اینچنین نظر خصوصی گذاشتند برایِ ما:

"يه چيزی تو جوابيه ات كم گفتی كه از بد جنسان روزگاری!"

خدایا! امان از نسلِ دفاع مقدست! اینا چرا این ریختی اند آخه؟!!!

آقای نمازی! بله ما از بد جنسان روزگار! شما چی خوش جنس؟!!!

بزارید همین جا گله کنم و شکایت و خاطره هم توامانش ضمیمه کنم: از همین امثالِ جناب نمازی که عکاس و خبرنگار جنگ بودند مثلاً شروع کنم...باور کنید تو خونه ی ما قدرِ ۵ دقیقه هم از دفاع مقدس حرفی،خاطره ای،چیزی! گفته نشده و نمیشه توسط این بابای محترم! (بعد می گند این نسل جدید از آرمان ها دور شده!!! کدوم آرمان ها؟؟؟شما رو بزارند که بنالید! حالا شما هستید ما هم هستیم ایشالله ببینیم کی ظهور آقا رو رقم میزنه...)

کلّ خاطراتش از جنگ ۲ تاست! یعنی واسه ما دو تاست! یحتمل اون ۸ سال جنگ رو گذاشته واسه از ما بهتران تعریف کنه!باز جایِ شکرش باقیه که عکاس بوده...ما یکی.. دو ...سه... چهار ... نه... بیشتر... یه چند صدتایی عکس دیدیم ازش!!! وگرنه که هیچ!احتمالاً می اومد واسه بچش یه نظر خصوصی می گذاشت تو وبلاگ که بله...راستی احسان جان! ما جنگ هم بودیم ها! ای دلِ غافل...بگذریم...دو خاطره یِ ابوی ما از جنگ عبارتند از :

۱- پرش دو نفره با موتور از روی خاکریز به درونِ بیلِ مکانیکی هنگام فرار از آتشِ دشمن! (بیچاره اون بابایی که ترکِ بابا رفت تو بیل!) مربوط به جبهه ی شیر پاستوریزه ی آبادان (گرچه خاطره ش پاستوریزه نبود همچی!)

۲-هنگام شهادتِ یه بزرگی میرسه بالایِ سرِش که آب بده بهش...شهیدم خودت بهتر می دونی دیگه!..میگه روزه ام کا...شایدم کا رو نمی گه! اما اصلِ ماجرا اینه که تشنه لب شهید میشه مثلِ مولاش حسین...

و دیگر ابویِ ما هیچ خاطره ای ندارد!

بین خودمان باشد بنده که پسرش باشم کمی هم به قضیه مشکوکم...۸ سال جنگ و دو تا خاطره!

البت خب به خودم مشکوک ترم! بازم بینِ خودمان باشد بنده اصولاً به دلیلِ گرایش هایِ نسل پرستانه! نسل خودم را از نسل انقلاب برتر می دانم! از این رو خودم هم خیلی پی خاطره نیستم! خاطره بشنویم که چی؟!! آقا محسن رضایی مردِ خاطراتِ جنگ مگه چه گلی زده به سرِ ما که ما بزنیم تو کارِ خاطره؟؟؟...شهادت رو باس فهمید...گیرم که خاطره یه راهش باشه...اما خودِ شهیدا با خاطره خوانی نرفتن پیِ شهادت...فهمیدند...سر فرود آوردند...عزم کردند و خلاص...عشق و عشق و عشق...

از تبارِ گرمِ آبادان

"احسان جان؛ یه سؤال!:
شما با عکّاس و رزمنده ی جبهه های نبرد حق علیه باطل، جانباز سرافراز «حاج عبدالمحمّد نمازی» نسبتی دارید؟"

این را مردِ آبادانی در نظرات وبلاگ حقیر یادگاری گذاشتند واسه یِ ما!

بله مرد! بله اخوی! یه نسبتایی دارم! پسرشم!بلایِ جونشم! خونِ دلشم!مارِ تو آستینشم!

اما بزرگ! دو تا تیر خطا زدی!

یک اینکه:پدرِ بنده جانباز نیست! یعنی به عرفِ معمول نیست! بالاخره هر رزمنده ای جانبازه! با جونش بازی کرده! به تعبیر من عشق کرده! عاشقی کرده! تجارت کرده با خدا! اما در عرفِ معمول نه.پدرِ بنده جانباز نیست!

نه تیری! نه ترکشی! تو بدنش نیست... عشق اون سالها فقط مونده تو جونش...

ما هم همه ی این عشقشو درسته بالا کشیدیم!!!

اما خطایِ دوم اینه که ابوی ما! حاجی هم نیست متاسفانه...

سر بزنید به وبلاگِ آبادانیِ این مردِ آبادانی...

این روزها

مهندس محمدی طیِ سخنانی بازخواست گون اظهار داشتند چرا زدی به خطّ شعر!

هی راه به راه شعر می زنی تو وبلاگ!

مهندس محمدی که اگر نباشد اصلاً سوژه هم نیست...

مهندس جان تو که بهتر می دانی! طالبان سیاست آن هم از نوعِ احسانی! زیاد نیستند!

دیدیم ظاهراً ملت شعر بیشتر دوست دارند!

 اما مهندس جان بین خودمان باشد! تو که می دانی این شعرها دام است و طعمه! ملت گمان می دارند ما شاعریم می آیند شعر بخوانند یکهو می بینند ای دل غافل این بابا هم که زده به خطّ سیاست! مهندس جان می دانی که! وبلاگ نویسی گاهی بسیجی بازی بر نمی دارد! باید ادایِ روشنفکری هم خب درآورد! تو می گویی لازم نیست؟!! البته که لازم است!

بنده یک روشنفکرم! و روشنفکر به قول امیرخانی سنگ نیست! به قولِ من هویج است!

تازه مهندس! سوژه کم شده است! نه این که نیستا! نه! مثلاً می توان کلی از انرژی هسته ای و نیروگاهِ بوشهر گفت و نوشت!بعدش هم لابد باید به عنوان یک مقامِ آگاه! جواب یاوه گوییِ دشمنان را هم بدهم!  اما مهندس جان! آخه مرا چه به جواب دادن به "جان بولتن" و امثالهم؟!!

من استراتژیست ارشدِ اتاقِ خودم و هومن! را آخر چه به دهان به دهان شدن با این جوجه اردک های تا ابد زشت؟!! جواب اینها را خود محمود جانِ احمدی نژاد بدهد بهتر است!که اگر رئیس جمهور محترم صحبت کردن در میان داخلی ها را بلد نیست! در عوض لحنش برایِ آن بی پدر و مادرها خیلی هم مناسب است!خلاصه مهندس جان می توان از این چیزها نوشت...یا مثلاً می توان گیر داد به مشایی! اما تَهَش چه فایده آخر؟ بابا "حبِ الشّیِ یعمی و یصم"! و محمود جان به این شیٌ عجّاب! حب دارد،علاقه دارد! بنویسیم که چه؟!! تو که می دانی من به قدر استاد مصباح تحملم نمی شود! اگر یکهو برگردد بگوید خب نظر بعضی مراجع نسبت به ایشان مصاعد نیست و مثلاً نظر بعضی استراتژیست ها! خب مهندس بهم بر خواهد خورد و آن وقت بیا و درستش کن!!! مهندس جان...مهندس...بزار ما همان شعرمان را بنویسیم فعلاً...