این شعر هم در جریانِ خواندنِ شعرِ دو پست قبل! به دنیا آمد...

باید گذشت چاره گمانم ،گمان که نیست!
چون باد گشته فاش نهانم،نهان که نیست
دیگر دلایلِ موجّهِ من-چشمهات-رفته اند...
دیگر نمی شود که بمانم،جان که نیست
من درهوایِ عطر گیسوان تو خانه داشتم
گیرم هنوز مسافرِ زمانم،مکان که نیست
ای کولی سمج!کف دستم رها بکن
بخت بلند و من؟نخوانم،نخوان که نیست
از ابتلا به بغض هایِ مضمن،کلافه ام
از دستِ اشکهای ناگهانم،امان که نیست
هم شاعری تو و هم زبانِ "این سرخ تلخ"
گنگی گرفته ام چه بخوانم،زبان که نیست
یک قافیه غزل یتیم می شود نرو بمان!
این را به که گفتم؟!!آنکه رفت!آن که نیست
آری من از تبارِ نجیب پابرهنه هام  برو
آری به پشت پشتِ دودمانم،خان که نیست...
بخند،بخند،موهایِ مرا خنده هات سفید کرد
غر می زنم مدام؟!جانم جوان که نیست!
هرچند در اعتراض به خدا مانده ام ولی
موسایی است دل و زبانم، شبان که نیست
آرام بگیر پسر،مرد که گریه نمی کند-صدا- 
مگو دگر که فلان و بهمانم،از آن که نیست
تا اطّلاع ثانوی هوای عشق به سر مباد!
بعد از نماز...راستی بدانم!اذان که نیست؟!!
حرفها دلم داشت حیف به دلیلِ ضیق وقت...
دیگر برای ادامه ی بیانم،زمان که نیست...
راستی شعرهام بویِ یأس که نمی دهند؟!!
بازم بخوان،ببین،نگرانم...عیان که نیست؟!!

(احسان ۹/۶/۸۹)