از تحقیر تا تهدید

سابقه داشته است که به خاطر مطرح کردن حرفی و ایده ای و یا چه می دانم به اصطلاح طرحی مسخره مان کنند،تحقیرمان کنند که خوب ما هم کلی با تحقیرشان حال می نمودیم! اما انصافاً تهدید را سابق بر این در پرونده مان نداشتیم! که دوستان مبارک بادِ تولدش را در نظرات خصوصی وبلاگ برایمان به هدیه گذاردند...

                                               ------------------------------

"یه بنده ی خدا" برایمان خصوصی نوشته بود که : بله معلومه است که این کانون قلم چقدر دلسوز داره به به به به ...کسی که ی نظر میده ووقت خودشو میذاره تا آخرش پاش می مونه منم هزارتانظر می دم کیه مرد عمل باشه؟؟؟؟؟؟؟لطفا این مسخره بازیا راجمع کنید ...

      --------- قسمتهای سانسوری! (به علت نام بردن از شخص ثالث!) -------------

یه کانون با دوتا مرد !!!!!!!!!!راسته دیگه مردی نمونده!!! شهدا مردن مردن ......
آقای نمازی لطفا جواب این نظر را بدهید وگرنه داخل تمام وبلاگ بچه ها می زنمش.

                                            -----------------------------------

توضیحی که به این برادر یا خواهر! گرامی می تونم بدم اینه که گرامی کانون قلم را نمی دانم چند تا دلسوز داره! اما لااقل یه پیگیرِ کنه و چسب داره که حقیر باشم.دوستان ما سیدین گرامیین! نیز بر اجرای این طرح جدی اند تا آنجا که من دانستمی.خلاصه اینکه یه کانون با دو تا مرد! رو ما که نفهمیدیم کی منظورتان است؟!! و اما این تهدید که در وبلاگ بچه ها می زنمش! راستش کمی خنده دار و کمی لوس منشانه! است.اگر کسی ، برادری، خواهری، سوال و اعتراض و مطلبی داره بنده که همیشه در خدمت شریفِ "فحش شنوی" در خدمتم.برادران خودم در بسیج هم به همچنین! خلاصه توصیه ی اخلاقی اینست که کاش این تهدیدِ خفنتان! را حضوری مطرح نمایید تا ما شرمنده ی بی محلی نمودن به این گونه نظرات نشویم!

 یا حق ...

عرفه

بسم الله الرحمن الرحیم

متن زیر را نوشته بودم تا در متن خوانی هفتگی کانون بخوانمش که به دلایلی چند نخواندمش.دلایلش که بماند اما قسمتی از متن :

عرفات توضیح عقلانی موجز و فصیحی است برای تفسیر کل آفرینش.و شناسنده ای دارد 1400 ساله.معلمی دارد حکیم و فرزانه که درس تعقل را برای خردهای خُرد بشر سالهاست شرح می کند.عرفات همچنین ،غزلی است در رثای هجرتی گلگون.غزلی پر احساس و  پرشور.و شاعری دارد 1400 ساله.هنرمندی که از میانه ی کلماتِ بعد از ظهر عبودیتش در عرفه تا عصرِ خونین عاشوراش، تمام ، تراوش فهم است و اعتقاد.عرفات مبداییست بر یگانه شدن عقل و عشق.نه آنکه پیشتر نبود،و یا بعدتر نشد،اما از این پس هر دویش را تاریخ توسط یک نفر و تا منتهایِ کار شاهد است.عرفات یعنی عقبه ی فکریِ بند بند مصایب کربلا، که حسین راه کربلا را از عرفات پیش گرفت.عرفات یعنی تبیین چراییِ دست های بریده ی عباس و گلوی پاره ی علی اصغر و آواره گی زینب.عرفه پاسخیست بر سوالِ چرایی بزرگترین مصیبت زمین و آسمان از ازل تا ابد.واژه واژه ی دعای عرفه حدیث لب به لب تشنگی و عطش را در کربلا تفسیر می کند و  وقوف در عرفات هجرت سرخ کاروان عشق را.عرفات شناسنامه ی عقل و عشق است در یک مجلد.شعریست بر وزن عقل.شوری است در قالب متین و متقن منطق عبودیت.حسین در عرفات در مقام خطابه است برای جانهای شیفته ی دلیل و برهان و خطابه اش بر منبر دعا! و باز همان حسین در کربلا در مقام شاعریست و احساس و شعرش در بسترِ خون! ابتدا و فکر و انگیزه و دغدغه و همت و عمل و انجام ، همه در آفریننده ی حماسیِ عقل و عشق "حسین ابن علی" جمعند.عاشورا بی عرفات سر به بی چرایی می گذارد و عرفات بی عاشورا سر به بی هودگی.باید از نو شناخت این دو دریایِ یکی را.این دو وادی هم خاک را.این دو رود هم بستر را.این دو کوه هم دامنه را.این دو پیکر هم روح را.این تکبیرة الاحرام عقل تا سجده ی نماز عاشقی را.این سلطان ملک عقل و عشق، حسین را...

و متن کامل را هم می توانید در ادامه ی مطلب بخوانید ...

ادامه نوشته

من آفتابگردانم

هنوز مثل زمین در طواف خورشیدم

ولی زمین نشدم،گرد خود نچرخیدم

 حکایت من و باران که میگریست یکیست

از آسمان به زمین کرده اند تبعیدم

 مرور میکنم این سالهای هجری را

پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

 بگو به باد که من آفتابگردانم

جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم

 گل محمدی ام من،سلامم و صلوات

ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم!

 ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند

ستاره سحرم پیشمرگ خورشیدم

شعر از محمد مهدی سیار : چشم - زخم

از در درآمدی و من از خود به در شدم

نزول اجلالِ نظریِ! علی محمد مودب را به وبلاگ فکسنیِ! "این سرخ تلخ" گرامی می داریم.با این نظر:

سلام و ارادت

شرمنده لطف

خدا توفیق بدهد!!!

------------------

 << هیئت محبّان و عاشقانِ قلمهای متعهد! >>

سه دردِ سرِ و مسببش هر چهار تا عزیز ...

مدیدی بود می خواستیم از حاج رقم خانِ عزیز به گونه ای قدردانی نماییم.گفتیم حالا که ظاهراً حالا حالاها ! ذوق هنری مان نمی آید سرجایش،علی الحساب یک تک نوشت خشک و خالی که می شود تقدیمش بکنیم.این حاج رضای قمری خیلی حق دارد گردنِ ما.دست ما را گرفت و به هر زوری بود آورد توی بسیج . خیلی قبلش تلاش کرده بودم با بسیجی جماعت کنار بیایم اما دور از انصاف نیست که بگویم همیشه ی خدا چیزی عایدم نمی آمد مگر شکست.واقعاً در زمینه ی جذب و پذیرش و راه دادن افراد از بیرون سیستم و اعتماد کردن و بها دادن به آنها (حالا نه اینکه ما چیزی بودیم ها نه...) خیلی کم کار کرده ایم و همچنان هم کم کار می کنیم.بی شک اگر رضا نبود ما هم حالا این اندازه بسیجی و مورد تنفر حضرات آکادمیک! نبودیم. (ای رضا خان خدا بکشدت! می ذاشتی تو همون انجمن شعر واسه ی ما دست بزنند و شاعر برگزیده مان بکنند حسود خان! حسودیت شده بود به ما نه؟!!) این دردِ سرِ اول .

خلاصه.خیلی حاشیه نرویم.بسیجی شدیم به معیت حاج رضا و بعد هم یکهو موقع خداحافظی اش با مقامِ فرماندهیِ بسیج دانشجویی (ببخشید مسئولیت) ما را در کسوت آقای مجریهه! درآورد.(و این کسوت بر قامت ما تا حدودی اندازه آمد ظاهراً چندان که الآن هم این بچه های ترم اولی که مجری جلسه ی خوش آمد گوییشان بودم توی دانشگاه بهم می گویند آقایِ مجریهه!) خلاصه این هم که درد سر دوم.

و اما این فکر تشکیل کانون اندیشه و مطالعات اسلامی هم فکری بود که حاج رضا کمکمان کرد در رسیدن بهش.یک تابستان کامل بحث بی نتیجه! (فکر می کردیم بی نتیجه است) و بیا و برو و بشین و بحث کن ایده را پخت و حالا هم که اِی یک کارهایی داریم می کنیم بگی نگی باز از دلگرمی حاج رضای عزیز است ولو اینکه خودش در جلسه شرکت نکند.این هم درد سر سوم

و اما می ماند پیگیری چراییِ این سوال که حاج رضا ما را چند گاهیست القابِ بزرگوارانه (و البته کاملاً بی ارتباط به شخص من) می دهد و شرمسار می کندمان و با این حال همراهی مان نمی کند.خلاصه اینکه حاجی حاجیتُ تنها نزار ...

و باز هم مردِ آبادانی

و مردِ آبادانیِ عزیز عکسی از بابایِ ما فرستاده اند برایمان و چنین نگاشته اند ما را که:

سلام احسان؛

ببین حاجی چطور داره لقمه میگیره؟! خیلی سلامش رو برسون ...

بگو که عکسهاش رو کامل اسکن کرد یا نه؟

ککا ، دادا ، عزیز اگر این عبدالمحمد خانِ نمازی (سمت چپ ترین سفره نشین!) بابای ماست که حاجی نیست! یا لااقل به ما نگفته که رفته حج!

عکس هاش رو هم خودتون بپرسید ازش که اسکن کرد یا نه،سریع تر نتیجه می گیرید.ما که زیاد ایشون رو ملاقات نمی کنیم.ماهشهر گیر شدیم لامصّب!!! رفت.راستی سلامش رو هم از طرفِ ما برسونید بفرمایید خدمتشون که خیلی مخلصشیم!

عشق مثل علی عشق مثل فاطمه

این هم اولین متن نگاشته ی شده و البته خوانده شده ی حقیر در جلسه ی متن خوانی کارگاه قلم؛

مناسبت :سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

در این تاریخ خونخوار کسان زیادی سراغ بغض های فاطمه را نگرفته اند.و معدودی  که گرفته اند از هر دری رفته اند منتهایش رسیده اند به باغ فدک.منتهایش رسیده اند به بیت الاحزان فاطمه.و همان گفته های پیشین را از نو نوشته اند و داغی یکی را زندگانی هزار شرح بخشیده اند. بغض ها و اشک های علی نیز به همچنین.از هر دری که می روی.از مرگ رسول (ص) بگیر تا خانه به دوشی و تا غصب خلافت و گوشه گیری ولایت الله و تا داستان کوچه های مدینه و محله ی بنی هاشم و تا داستان سیلی و تا روایتِ درِ آتش گرفته و خون جوشیده و غیرت به داغ نشسته و بعدتر کبودی و شام تیره و وداع با نور چشمی محمد و عصای دست قلب تنهای حضرت امیر، می بینی علی سر در چاه کوفه کرده است و می نالد.اما با این حال حتی همین چند روایت ساده از آن حوادث عظیم بار معانی شگرف را این همه سال در رود گذران زمان به دوش کشیده و بی تکلف به دوش پذیرای مومنین و مومنات آیین محمد در دقیقه ی اکنون رسانده است.و میانه ی این همه درد و پریشانی جای لبخندهای مادر غریبانه گی عالم خالیست.و علی مرد راستین عشق در این میانه تنها با خون و شمشیرش جولان می دهد.کسی،نوشته ای،کتابی،شعری دست خیال ما را لااقل نگرفته است تا به شور نگاه محبت آمیز علی به پاک همسر روزگارش برساند.تاریخ طنین زیر و بم صدای شورانگیز علی که صدا می زند فاطمه جانم را جایی در هزار توی خویش به فراموشی سپرده است.علی مرد صبر،مرد غیرت،مرد دین،آیات قائم ایستاده ی حضرت حق به روی دو پای آدمی زادی،شرم ندارد که عیان و آشکار بی تابی عشق و علاقه ی سرریز شده از جام جانش به زهرای مرضیه را برون تراود که جانم به فدایت فاطمه ام.جان علی جان عالمی به فداش فدای تو یا فاطمه.چه کس سراغ گرفته از چشمان محجوب فاطمه که باز شدنِ درِ خانه ی مظلومیت تاریخ را منتظرند تا به تیمار غم روز و روزگار علی مشغول شوند.چه کس سروده از نگاه گرم فاطمه که بانیان خیر بازسازی روح پرتلاطم علی اند؟ قامت علی بی فاطمه هزار بار فرو می ریخت.مرمت این بنای دردمند و عاشق را چه کسی خواهد فهمید که چگونه  پرده ی نازک اشکی بر چشمهای قره ی عین رسول اند؟ و آن سو کدام قلم عاقبت خواهد نوشت از علی و دارایی هایش که فاطمه را چنین پایبند مهر او کرده است ؟ کدام فهم خواهد شناساند که کدامین اند این خزائن عشق؟ که علی هر چه در آینه ی تاریخش بنگریم ندارایی دارد و آه دارد و سوز دارد و سینه ی درد دارد و سفره ی خالی و خانه ی بی زرق و برق؟ کدام سوی زمین و زخرفش را بکاویم تا دست پر از معدن گنجینه ی مهر در کلبه ی کرامت علی و فاطمه برگردیم؟ نه ... گمانم راه این گنج نامه از سبیل خاک نمی گذرد! از دل بستگی های آسمانی ترین نبی به اهل این خانه تا رفت و آمد فرشتگان خدا در این سرای شگفت تا معجزات و روایات و احادیث و اقوال و شعرها و رسیده ها همه انگشت اشاره رو به سوی جایی به غیر خاک دارند.جایی که خاک را به افلاک رسانده است : دست مهر علی و همسرش.پای عشق فاطمه و شویش.دارایی این خانه وارستگی است،ثروتش قناعت،ملکش ملکوت،فرشش عرش ... این خانه  و اهلش متناقض نمایانی اند که صورت واقع گرفته اند .این دو مثل عاشقان نیستند اصلاً. شرما که روا نیست عاشقانشان بنامیم اگر عشق را ولو در فسانه ای لیلی و مجنون وار بشناسیم.ظرف کوچکیست عاشقی به فرضِ ما  برای هیبت استوار علی و برای قامت طاهره ی مطهره.عشق مفهوم خود را مدیون علیست و عاشقی را باید با فاطمه سنجید.و آن که علی وارتر عشق را بیشتر دانسته و آنکه فاطمه گون تر بیشتر شمیم عاشقی اش در فضا عطر می پراکند..اینان ادب را برای گفتن از خویشتنشان شرمسار نموده اند... که هیچ آرایه ای بر بار معنی این اسطورگان حقیقی تاریخ نخواهد افزود...

---------------------------------

حاشیه بر این مطلب آنکه برادر بزرگ و بزرگوارم حاج صادق دستوریانِ عزیز بسیارش پسندید و آنقدر تعریفِ نامربوط ازش کرد که امیدوارم جَوّش ما را نگیرد! این نوشته کمترین کاری نبود به محضر فاطمه (س) و علی (ع).

 

نمایه ی اولیه ی کانون اندیشه و مطالعات اسلامی ...

بسم الله الرحمن الرحیم

نمایه و چارت اولیه ی کانون اندیشه و مطالعه ی اسلامی ...

1- نیازها و مقتضیات حاکم بر فضای فرهنگی انقلاب اسلامی ناظر به ضرورت ایجاد تشکلات دانشجویی و جوان با دو خصیصه ی اندیشه ی اسلامی و مطالعات ریشه دار اسلامیست.تشکل ها و تشکیلاتی حول محورهای جنبش تولید علم و بسترسازی برای ایجاد بصیرت عمومی در فضای فرهنگی کشور.ایجاد کانون اندیشه و مطالعات اسلامی با توجه به تغافل 30 ساله در تاریخ تئوری پردازی انقلاب اسلامی ایران می تواند قدمی موثر و کارا جهت تدوین مفاهیم انقلاب ابتدا در فضای داخلی کشور و در مراحل تکمیلی خود در بحث صدور مبانی انقلاب باشد.تجربه ی کانون های دانشجویی درون دانشگاهها در تاریخ انقلاب مویّد این موضوع است که اغلبِ نیروهای مستعد در حوزه ی تفکر و اندیشه ی فرهنگ اسلامی پس از پایان دوران دانشجویی وارد حوزه های فعالیتی دیگری اعم از اقتصادی و اجتماعی می شوند که موجبات هرز رفتگی فعالیت های دوران پرنشاط دانشجوییست.کانون اندیشه و مطالعه ی اسلامی می تواند به عنوان مرکزی در جهت پر کردن این خلاً بعد از پایان تحصیلات دانشجویی و همچنین در جهت استمرار پرورش فکری و فرهنگی نیروهای مستعد مسمر ثمر باشد. 

2- نمایه و چارت حاضر با توجه به نیازها،ظرفیت ها و اطلاعات کنونی بسته شده است.بدیهی است این نمایه به تدریج و با پیشرفت کار قالب و رنگ و لعاب جدی تر،درست تر،و پخته تری خواهد گرفت.

 ادامه در ادامه ی! مطلب

ادامه نوشته

و اما کانون ...

پروژه ی راه اندازی کانون با هر زحمتی بود( که خدایش کند رحمت شود ان شاء الله) کلید خورد.جلسه ی اول که کلاً در حاشیه بود.جلسه ی دوم هم چند دقیقه ی آخرش.اما به هر حال بسیج است دیگر.بسیجی که سخت است این جور کارها درش.و اما اگر کار بگیرد آن وقت همین بچه بسیجی ها هر کدام به تنهایی خودشان می شوند یک شاهکار.الله مددی.تو بپذیری نامطلوبی حاشیه ها و جاده خاکی ها همه اش فدای رضایتت ...

دلی شکست

دلی شکست

دلی گرفت

سری به سنگ خورد

حالا برو بگو که فلانی نفس برید

حالا بخند

که کوه به کوه نمی رسد ...

       -احسان-

عرض ادب به مودب

و شب گشت... و اوج استفاده ی شخص شخیص بنده از این گردهمایی...    یکهو سر و کله ی  جناب  علی محمد مودب پیدا شد.الحمد لله که ما قبل از دیدار ایشان وبلاگ ایشان را لینک نموده بودیم و حبّ ما نسبت به ایشان مسلم بود وگر نه احتمالاً دوستان استفاده ی ما را نیز از این محفل منکر می شدند.چرا که غیر از من ظاهراً 3 تن دیگر کاملاً ناراضی بودند از آمدن.و دو البته! یک البته اینکه من هم آنجا باهاشان در اعتراض همراهی می کردم و در این مبحث هم تقیه بود و هم تظاهر! و البته ی دوم آنکه واقعاً بی "مودب" ادب محفل واقعاً چیز دندانگیری هم نمی شد و ما نیز همراستای دوستان می گشتیم.و اما نکته ی جالب آن بود که در این همه آدم فرهنگی فقط 3 نفر علاقه مند به شعر و ادب بودند و در محضر جناب مودب گرد آمدند و چقدر بد و چقدر خوب! بد زان جهت که جنگ نرمی که جماعت این قدر زورش را می زدند هنرمند می خواهد و اینجا همه اهل حرف های تکراری.و خوب زان جهت که جلسه ی خصوصی 3 نفره با مودب حال می دهد مخصوصاً اگر که آن دو نفر دیگر هم صم و بکم بنشینند و جلسه بشود تقریباً که نه دقیقاً دو نفره.خوب استفاده ای بردم از جناب مودب.اولاً که ما هر چه از ناامیدی گذاشتیم وسط ایشان امیدش کردند.از بی امکاناتی و تنهایی گفتیم دیدیم خودش بی امکانات تر و تنهاتر  بوده.(البت تنهاتری اش را قبول ندارم اما حالا ...) دوما اینکه راهکار دادند .وسعت دید بخشیدند ما را و یک نکته ای که اعتراف می کنم بی اطلاع بودم از آن را برایم تشریح نمودند.اینکه شاعر شدن همت می خواهد.شاید خنده دار باشد برایتان اما ایشان برای من جا انداختند که دغدغه با همت تفاوت دارد! من با شعرهایم اصلاً ور نمی روم.حداکثر 1 ساعتی خرج به اصطلاح خفن ترینشان بکنم! اما ایشان خیلی ساده و بی تکلف و نه مثل شاعرانِ پر مدعا گفتند برای یک شعر مثلاً چندین روز کار می کرده اند...کلاً فضای فهم شعر جوششی و کوششی را در من به هم زدند. یک نکته ی جالبی هم فرمودند.گفتند: من 10 کتاب دارم و وقتی اولینش چاپ شد زنگ زدم به آقای جلیلی و خبرش را دادم.و جناب جلیلی به ایشان گفته بودند خدا قبول کند.و توضیح دادند که این جمله ی ساده چقدر تاثیر گذاشته است بر وسواس و دقت کارِ برای خدا در ایشان...و اینکه کار کنید، جذب و ارائه و کتاب و اسم در کردن و این ادا و اطوارها را بگذارید برای بعداً... و کلی فایده دیگر که به جای خود از آن یاد خواهم کرد.خلاصه استادی کردند ایشان.و ما نیز عهدمان با ایشان هم با شما ای دوستان آنکه خوب شاگردی کنیم ان شاءلله...

ضمیمه ی همدانیه

            

                            تیم مذاکرات دیپلماتیک دانشگاه آزاد ماهشهر

      از راست به چپ: مهندس سید محمد حسینی،جناب دکتر راد! ، رقم ، سمج!

                              

  جنابِ من به معیت حاج رقم خان در کنار مقبره ی دوست حکیم و دانشمندم بوعلیِ عزیز

                       

                                      تصویری از اردوگاه ابوذر همدان

                      

                             و بالاخره آرامگاه داداشِ خودم بابا طاهر عریان

                از عکس های گعده ی فرهنگی هم سوال نفرمایید گشتیم نبود!

                  هر چند ما نیز چون شما آنچه یافت می نشود آنمان آرزوست

سفرنامه ی همدانیه

·         این سفر گرچه که به نظر جمیع دوستان مصداق دقیق اتلاف عمر بود اما نکاتی داشت بس وافر و جالب که به تدریج و البته ان شاءلله نشرشان می دهیم...

·         دوشنبه مورخ 3 آبان 1389 فرآیند اغفال شدن ما در زمینه سفر به همدان به منظور شرکت در مثلاً گردهمایی اهالی فرهنگ آغازید! و البته سنبه ی پرزوری هم داشت! علاوه بر اسم با مسمای آن یعنی :  "گعده ی اهالی فر هنگ" حضور دوست داشتنی های فرهنگ و سیاست و هنر بر وزن و تسریع عمل اغفال شدن! می افزود.تنها شنیدن یکی از نام هایی که قرار بود (ظاهراً) در این گعده گیری فرهنگی حضور داشته باشند برای افغال شدن و تعطیل کردن کلیه کلاسها و برنامه ها کافی به نظر می رسید.نام های ِ حسن رحیم پور ازغدی،حاج سعید قاسمی،نادر طالب زاده،مسعود ده نمکی،وحید جلیلی و به قول امیرخانی حتی تر شاید دکتر عباسی! این بود که ما از هر منطقی استفاده بردیم تا دل خویشتن را راضی به قرار و آرام نماییم نشد که نشد... قید حضور در 5 کلاس را ترم آخری زدیم و آماده گشتیم به هجرت به سمت محفل اهالی فرهنگ!

                                                ادامه را در ادامه! بخوانید...

ادامه نوشته

آشناتر از آشنا

آدم این قدر زیاد تو دنیا  زندگی نمی کنه که زیاد آشناتر از آشنا داشته باشه.و وقتی می بینه که تو نظرات وبلاگش آشناتر از آشنا براش می نویسه : به دنبال محمل سبکتر قدم زن / مبادا غباری به محمل نشیند!!!

حکماً یقین می کنه غباری دارد به محمل می نشیند ...

خدایا  آشنایان و آشناتر ایشان را نگهدار زیر سایه ی ولایت مرتضی علی

زیر نگاه لطف فاطمه ات...

یک رامین !

یک رامین گفته است:

مائیم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مائی

ما می گوییم:

حریفیم دادا ! لیک فرصت نیست.داریم می ریم همدان!

بالاخره فهمیدن ما رو باید به همدان فرا بخوانند!

جناب ۲۲۱ عزیز! فعلاً به نظام مقدس خدمت بنما تا وقت حریف کِشی و حریف کُشی

هم فرا برسد ...