مدیدی بود می خواستیم از حاج رقم خانِ عزیز به گونه ای قدردانی نماییم.گفتیم حالا که ظاهراً حالا حالاها ! ذوق هنری مان نمی آید سرجایش،علی الحساب یک تک نوشت خشک و خالی که می شود تقدیمش بکنیم.این حاج رضای قمری خیلی حق دارد گردنِ ما.دست ما را گرفت و به هر زوری بود آورد توی بسیج . خیلی قبلش تلاش کرده بودم با بسیجی جماعت کنار بیایم اما دور از انصاف نیست که بگویم همیشه ی خدا چیزی عایدم نمی آمد مگر شکست.واقعاً در زمینه ی جذب و پذیرش و راه دادن افراد از بیرون سیستم و اعتماد کردن و بها دادن به آنها (حالا نه اینکه ما چیزی بودیم ها نه...) خیلی کم کار کرده ایم و همچنان هم کم کار می کنیم.بی شک اگر رضا نبود ما هم حالا این اندازه بسیجی و مورد تنفر حضرات آکادمیک! نبودیم. (ای رضا خان خدا بکشدت! می ذاشتی تو همون انجمن شعر واسه ی ما دست بزنند و شاعر برگزیده مان بکنند حسود خان! حسودیت شده بود به ما نه؟!!) این دردِ سرِ اول .

خلاصه.خیلی حاشیه نرویم.بسیجی شدیم به معیت حاج رضا و بعد هم یکهو موقع خداحافظی اش با مقامِ فرماندهیِ بسیج دانشجویی (ببخشید مسئولیت) ما را در کسوت آقای مجریهه! درآورد.(و این کسوت بر قامت ما تا حدودی اندازه آمد ظاهراً چندان که الآن هم این بچه های ترم اولی که مجری جلسه ی خوش آمد گوییشان بودم توی دانشگاه بهم می گویند آقایِ مجریهه!) خلاصه این هم که درد سر دوم.

و اما این فکر تشکیل کانون اندیشه و مطالعات اسلامی هم فکری بود که حاج رضا کمکمان کرد در رسیدن بهش.یک تابستان کامل بحث بی نتیجه! (فکر می کردیم بی نتیجه است) و بیا و برو و بشین و بحث کن ایده را پخت و حالا هم که اِی یک کارهایی داریم می کنیم بگی نگی باز از دلگرمی حاج رضای عزیز است ولو اینکه خودش در جلسه شرکت نکند.این هم درد سر سوم

و اما می ماند پیگیری چراییِ این سوال که حاج رضا ما را چند گاهیست القابِ بزرگوارانه (و البته کاملاً بی ارتباط به شخص من) می دهد و شرمسار می کندمان و با این حال همراهی مان نمی کند.خلاصه اینکه حاجی حاجیتُ تنها نزار ...