بیوگرافی عمه چنگیز

عمه چنگیز در هیچ سالِ به خصوصی به دنیا نیامده است.و بصورت مشخص نیز اهل هیچ دیاری نیست.بلکه در تمام ازمنه و امکنه در هیبتِ یک "عمه" حضوری فعال و درگیر دارد.عمه گی اش از اینجاست که هر روز و هر ساعت و هر لحظه پیوندی ناگسستنی با تو دارد و لابد می دانید که قطع صله ی رحم به فتوای جمیع علما حرام قطعیست! پس از این سو شما نمی توانید در معادلات و محاسبات خود او را به انواع عناوین از قبیل تعصبات و اعتقادات دینی و دنیوی و لاقیدی و غیره از مسیر زندگی خود حذف کنید.و اما سوی دوم قضیه چنگیزیت عمه است! چنگیزیتی که شما را مورد هجمه قرار می دهد... حال شما می مانید و وظیفه ی خطیر صله ی رحم که نمی توان از آن سر باز زد و از دیگر سو اعتقادات و مقدساتی که باید حفظشان کرد... گیر و دار این آشوب شما را بر آن می دارد که سعی کنید با نوشتن نامه هایی عمه را امر به معروف و نهی از منکر نمایید ... این حربه احتمالاً شما را در برابر هجوم عمه چنگیزهای زمان ایمن خواهد ساخت ولو اینکه بی تاثیر باشد! چرا که هم صله را به جا آورده اید و هم حدود اعتقادات را...

نامه ی 2

سلام خدمت عمه چنگیز عزیز

عمه جان جایت خالی.الآن نشسته ام توی خلوت خودم در خلوتگاهی آخر خاک ایران زمین! می دانی که ...می شناسیم...خسته نمی شوم از این تعبیرِ "آخرین غروب گاه خاک ایران زمین!" ... آ ب ا د ا ن... راستش اول شهر شما بود.اما خب شما گذاشتیدش و رفتید.فرارش را بر قرارش ترجیح دادید.ما ماندیم حالا با این شهر غریب ... شهری که جنگید و نباخت... پیش هیچ دشمنی کم نیاورد...اما مرام بچه آبدانی اینه که همیشه خنجر از پشت میخوره...اصلاً تو خون آبُدانیا اینو ودیعه نهادند! جنگُ بردُ و تو روزگار آشتی و آتش بس به دست خودیا فراموش شد. بگذریم عمه جان...سعی نکنم آبادانی بنویسم که می دانی نمی توانم! می ترسم باز مسخره ام کنی بگویی تهرانی حرف میزنیاااااااااا... بله عمه جان.ما لهجه ی زبانمان آبادانی نشد اما خاک اینجا گیراست! وجودمان را گرفت به خودش.لهجه ی دلمان آبادانیست سخت... عرق های پیشانیمان آبادانیست سخت! نبضمان را با تپش های زندگی این شهر کوک می کنیم... بیشتر آبادانی اش نکنم چنگیز خانوم که بوی لاف و لوف بپیچد توش... بروم سراغ خلوت خودم.آری عمه جان این نامه را برایت وقتی می نویسم که با تنهایی ام سخت مشغول خوش گذرانی ام... می دانم عمه می دانم...حالا باز می خواهی بگویی برو تو امیری واسه خودت بچرخ و خوش باش و نگاه بکن (زاغ بزن در واقع) و بزن و بکوب و برقص و شاد باش...آه عمه چنگیز هیچ وقت نتوانستیم به تفاهم برسیم سر این شاد بودن! یعنی چه که شاد باشم؟!! از چشم چرونیش استارت بزن و گاز بده برو به دنده های بالاترش : هرزگی و عیاشی و عرق خوری و قص علی هذا.عمه چنگیز خان! اینا شد شادی؟ عمه خانوم ما دم خور عرق خوراش هم بودیم متاسفانه و به ناچار.کدومشون شادن! هوای بی خیال و    و ِ لِ لِ ش که نشد شادی...بادی چپ و راست بشه همین اراذل و اوباش عزیز می زنن زیر گریه ی غربت و جایِ دنیا تنگه و اوضاع خرابه و این حرفا! شادی ؟!! عمه چنگیز... عمه چنگیز...کاش می دونستی وقتی نگاه عاقل اندر سفیه می اندازی به آدم که : "بله تو خیلی متعصبی و داری خودت رو زجر می دی" چه زجری می دی به آدم...البته رو اینش زیاد فکر کردم.آخر کار معلومم شد  که یه جای کارم می لنگه که با این حرفای تو دلم خون میشه... آدمی که خوشبختیاش تو سینش جمع باشند با کوه تهمت و افترا هم تکون نمی خوره... راستش اون قدرا هم به خودم مطمئن نیستم که بگم غصه م از ندونستن شماست! گر چه واقعاً دلم هم واستون می سوزه...خدایی دردیه که خودت رو بالاتر از باقیه بدونی و هشتت گرو نهت باشه...دردیه با مجهولات زندگی کنی و از ارتفاع عقل با مردم صحبت کنی...آخ عمه جان باز دلخور شدی؟!! الهی من قربون دلخوری هات برم عمه...عمه چنگیز من...خب من چیکار کنم؟!! خودت میگی اعتقاد داری به آزادی بیان! بزار منم تو این غربت با فراغ دل واست بنویسم.تهش که می دونی و می دونم دل تو به جهل من میسوزه و دل من به جهل تو ! بزار حالا که بسوز بسوزه لااقل یه گازی هم ما داده باشیم به این قلممون! آخ گاز ... گاز!!! راستی عمه آبادان رو کندند! خیابون به خیابون... کوچه به کوچه... دو ساله علاوه بر اون بیست و هشت ، بیست و نه سالِ ارواح عمه هاشان بازسازی! که گُله به گُله هِی شخمش می زدند این بار به صورت مدون دارن می کنند! می کنند که گاز دارمان بکنند! که لوله بکارند تو زمین!  حالا ما هر چی بهشون می گیم آقایوون مسئولین عزیزان گاز خوبه اما بهتر از گاز نفس کشیدنه! بابا می کنید پر هم بکیند! زود هم پر کنید. هی نریزیدش کنج بغضای ما...بابا خفه شدیم تو این شهر...عمه جانم این نامه خیلی قر و قات شد...همینه دیگه تنهایی و خلوت آدم رو شلوغ می کنه! شلوغ از فکر و حس و حب و بغض و خاطره و یاد و عشق و نفرت و ...

عمه چنگیز خان خودم...آخ که چایم سردِ سرد شد.برم یه چای تازه بریزم واسه خودم و تنهایی و عشق و خدا...

تا نامه ی سوم خدانگهدارت

صادق

نامه ی 1

با سلام به عمه چنگیز خودم...

امیدوارم روزگار به کام و ایام بر وفق مراد باشد.خدمت عمه چنگیز عزیزم عرض بنمایم که ما هم خوبیم. ملالی نیست ما را جز دوری شما! (ارواح عمم!) بله عمه جان.همه چیز خوب است و چندان که آوازه خوان می خواند همه چیز آروم است و من هم به تو، نه ببخشید عذر می خوام به یه بابایی! دل بسته ام.اما آن کسی که دل بسته ام بهش اصلاً از چشمهایش معلوم نیست که به من دل بسته باشد.دل بسته بود نه اینکه نبسته بود.اما حالا معلوم نیست.هیچ معلومم نیست.نه عمه جان.نه بخدا.گلویم جایی گیر نکرده است.چیزی توی گلویم گیر است.چیزی مثل استخوان...البته خاری در چشم ندارم الحمدلله اما بدبختی کار اینجاست که خودم شده ام خار چشم کسی یا کسانی...آری شده ام خار چشم آنکه بهش دل بسته ام... اوووووووووووووه عمه.تو هم نمی گذاری ها...نه بابا دختر کدوم بود...من دلم را بسته ام به حب کسی که جهان به حب او پا برجا شده است.دلم در گوشه ی حزین ناله های خلوت او ساز غربت می زند.دلم جا مانده است پیش کسی که نخل ها عادت داشتند با اشکهای او آبیاری شوند.زهی خیال باطل که آن نخل ها به نهر ها زنده بودند...دلم گیر افتاده است پیش کسی که عمه جانم از او می ترسم.نمی دانم چطور بگویم،چگونه بنویسم.نهج البلاغه اش را که بر می دارم بخوانم صداها در سرم شروع می شود.یکی می گوید شرمت باد بگذارش زمین می خواهی بخوانی که چه؟!! می خواهی نفرین علی را بر خویش روان کنی که دادش در تاریخ پیچیده بابت حرفهایی که عمری می زد و برای مردم شده بود موسیقی روز و روزگار گذرانی و روزمرگی؟! و صدایی دیگر می گوید نفرین مولایم هم خوش است.خوشا نفرین مولا اگر در حق من باشد و دلی از او سبک کند.راضی ام که براندم ولو به دشنام و نفرین اما از در خانه اش نمی روم.من به عشق او زنده ام.منتها آرزویم اینست که روزی خطابم کند ای شیعه ی من. و وای بر من که خار چشم اویم.خدایا اگر دل علی می رنجد به اینکه شیعه اش باشم مرا به حساب نیاور.مباد از آنهایی باشم که علی از دستشان فریاد برآورد فزت و رب الکعبه...یا علی از دست چه کسانی رستی؟!!

آخ عمه جان...پاک یادم رفت که نامه را برای تو می نوشتم.اسم علی که می آید بغض گلویم را می گیرد،اشک چشمم را،و شوق قلم را بر می دارد و می برد.لگام شوق و عشق به دست اوست...عمه جان.عمه چنگیز خوبم.می دانم که دیگر این حرف ها برایت قدیمی شده است.می دانم که دینت را جایی جا گذاشتی و یادت رفت کجا! اما حب علی را نیز سراغش دارم که از دلت نرفته است.اگر محمد گفت نماز خواندن مرد گناه کار را عاقبت از گناهش می رهاند عمه جان.علی ، علی خود صورت کامل نمازست که قامت به هیبت بشر بسته است.حبش را جایی جا مگذار...باشد تا با علی نمازت را بازیابی و با نمازت خدا را.عمه جان وقت تنگ است.باز هم برایت نامه می نویسم...

دوست دار همیشگی ات صادق...

نامه هایی به عمه چنگیز !

مهندس زنگ زد.کدوم مهندس؟! مگه چند تا مهندس تو این دنیا هست که به من زنگ بزنند؟! نه بابا! اونا که مهندس نیستند! مهندس فقط محمدیه! (دلایل این جل بازی نیز بماند تا زمانش!)

خلاصه زنگ زد و گلایه نمود از عدم بازتاب سخنرانی هایی اخیر خود در وبلاگ ما؟!!

خب مهندس جان بالاخره ما بازبتابانیم شما را یا نه؟!!

بگیم میگی چرا نگیم میگی چرا؟!! و واقعاً چرا؟!!

و اما زیرا:

به اطلاع مهندس و این فئه ی قلیل از مردان و زنان خداجوی! که به وبلاگ حقیر سر می زنند می رساند دلیل آپ نکردن های این چند وقت پرداختن به آخرین طرحم! (و البته شاید اولین طرحم!) با نام "نامه هایی به عمه چنگیز" بود.در پست بعدی شاید تا دقایقی دیگر! اولین نامه از این مجموعه ی سرّی را منتشر خواهم نمود!