شب کامپایلری!

شبِ امتحان کامپایلر "بیوتن" امیرخانی می چسبد...خصوص برای من که بی وطنی ام با همان "ط" معمول خودمان است!

در زیر سقفِ خویشتنی بی وطن!

                              در غربتی قریب!

       پایِ صحبتم با خیال گیسوی تو افتاده است

                                 وطن وجبیست از آغوش تو

                                               و تاراج یعنی...یعنی...

                         خودت می دانی...پای غریبه ها را باز نمی کنم!

راستی چرندیات فوق به "بیوتن" آقا رضای امیرخانی ارتباطی ندارد! به رضا باجناق بنده مرتبط است

که دوباره خیلی رک بهم بگوید این چرندیات چیست می نویسی آخر؟!! بگوید تو دو جور شعر می گی!

بعضی هاش مثل مورد فوق چرت و پرت اند! و بعضی هاش یحتمل مثل مورد زیر قشنگ اند!

 

 

انکار

انکار تو؟   از دستِ دلم ساخته نیست
این قصه دگر مخوان که پرداخته نیست
عاشق نشدی ، بعید می دانم، نه
این حرفِ تو در توان دل باخته نیست

(احسان جمعه ۲۹ مرداد ۸۹)

خیالِ تو

من در نجومِ خیالِ تو

طالعِ شوربختیِ دلی تنگ را خوانده ام؛

ای "به هیئت ماه" گردِ مدارِ خاطرِ من!

چشمهای تو پیش از تولدت

رصد می شد...

(احسان)

باز چشمانت

راحت بگویم، شاعر ِ شعری که می خوانی...
من نیستم! دیشب مرا کشتند چشمانت

ممنون از یک رامینِ دوست داشتنی

شعر مالِ کیست نمی دانم! شاید خودِ رامین.در جوابِ شعر زیر!

شعری از خانم مطهره عباسیان

آمیزه ی شور و شراب و قند چشمانت

تلفیق بغض و مستی و لبخند چشمانت

تنها همان یک لحظه ... آن یک بار ... کافی بود

دربند کردندم به هر ترفند  چشمانت

من را ؛ همین صید رها از بند را ؛ آری

کردند تنها یک نظر پابند چشمانت

.

.

.

اما نفهمیدم کجا ؟ کی ؟ در کدامین شب ؟

شد با سکوتی سرد خویشاوند چشمانت ،

آنقدر که حالا برای لحظه ای دیدار

از من دلیل تازه می خواهند چشمانت

آنقدر که ...

این حرفها اصلا برای چیست؟!

وقتی مرا دیگر نمی فهمند چشمانت

یک رامین

آمد و برایم نظر گذاشت که "عالی" و من ندانستمی که چه عالی بود؟!!ا راستی چه عالی بود داداش؟!!

امروز سر زدم به وبلاگت.دیدم یه مطلب تحتِ عنوان اینک،ایدئولوژی زدی.البته کلِ وبلاگت با عرضِ شرمندگی یکدسته.چه اول رو بخونی چه تهش رو همش یه بو رو میده...بی اجازت! می خواستم نقد اون مطلبتو اینجا تو وبلاگِ فکسنی خودم بنویسم.امیدوارم ناراحتت نکنه.هر چی نباشه ما ۷ سال هم بند زندانِ "سمپاد" بودیم.کلی انفرادیِ عشق کشیدیم تو اون "تیزهوشان"ِ ملعون! هم نفس بودیم.هم خونی مون که یادت نرفته؟! خلاصه به دل نگیر داداشی که نقضِ غرض میشه کارم...

اول لینک مطلب: نگاه از بالا

دیم خود مطلب:     الف)بنیادگرایان دینی، کسانی اند که سودای زنده کردن و بازگشت به نصوص و سنت ها را دارند. یعنی ظاهر دین. از این رو، آنها را می توان رادیکال ترین گروه در طیفی دانست که میانه روهایشان، متکلمان و فقیهان هستند: طیف ظاهرخواهان. از آن رو، باطنی گران و عارفان، سودای معنای دین و حقیقت آن را دارند و اغلب غایتشان اخلاق است. اینها نیاز به گفتن ندارند. ب) اما گاه در این دنیا، می بینیم که این دو کنار هم می نشینند. یعنی عرفان و بنیادگرایی، کنار هم می نشینند. از آن جمله، زمانی است که دین جامه ایدئولوژی بر تن می کند. ج) یعنی دین برای چیزی جز سعادت انسان می شود، سلاح می شود، سودایش سودای دوست و دشمن است و غایتش «هویت دینی». این همان نگاهی است که اکنون در سطوح اجرایی دارد جا می افتد. دم زدن از آزادی و تعظیم بد حجابان خارج نشستن و نشستن سر سفره کمونیست ها از سویی دعای فرج خواندن و آرمان انقلاب و امام را علم کردن از سوی دیگر.

سیم نقدِ بی انصافانه ی اینجانب بر نوشتار ناعادلانه ی شما...این به خاطرِ بی خبری اون به خاطر نادرستی.

اولاً آخر بندِ الف (البته بخش بندیش از خودمه)  گفتی که اینها (تعاریفت) نیاز به گفتن نداره.اتفاقاً بسیار نیاز داره.تعریفی که از بنیادگرایی کردی یه تعریفِ لغت نامه ایِ صرف بود که فقط میشه روبروی Fundamentalism از حیثِ مسیحی اون قرار داد.البته خب ریشه ی پیدایش این کلمه هم از همون جا آب می خوره .این درست اما وقتی اون رو برمی داری میاری با یه معنایِ کاملاً متفاوت تو جامعه ی خودت هم کفو میگیریش این میشه یا بی انصافی یا بی اطلاعی.که بدبختانه تو به اولیش گرفتاری. 

ارتودکسیسم،فاندامنتالیسم،یا همان بنیادگرایی اول بار روبروی تئوری "ماندنِ" کلیسای فاسد کاتولیک و از طرفِ دیگه هم پروتستانِ نوظهور با تئوری "رفتن"قد علم کرد.و تئوری خاصی نداشت الّا "بازگشت".به هیچ وجه نمیشه با بنیادگرایی و اصول گرایی که ما مدّ نظرمون هست مقایسش کرد به دو دلیل آشکار.1- فاندامنتالیست ها از این حیث برمیگرند به نصوص دین که گمانشان صحت و سقم دین است و حال اونکه می دونیم نیست.نص دین اونها به خودیت خودش دچار مشکلِ انحرافه.از این نظر حتی نمیشه اونها رو با سلفی گرهای اسلامی که واقعاً به نصوص اثباتی دین دسترسی دارند مقایسه کرد.حالا چه برسد به بنیادگرایی شیعی(داداش گذشت آن زمانی که با این کلمات می شد قبح معنا به وجود آورد. ) 2- بنیادگرایی اسلامی منادیِ این دعوته که نصوص را می شناسد و سنت اصیل را می خواهد اما نه برای بازگشتنِ تاریخی! برایِ امروزِ روزِ خود و برایِ فردا.برایِ زمینه سازی ظهور...اگر نظرت اینه که ما از حیث اجتهادی دین وارد نشدیم کاملاً حق داری اما می دونیم که این طوری نیست.اتفاقاً امثال تفکر جنابعالی دقیقاً توی ابتدایی ترین مسائل دین محل اشکال دارید.مثلاً حجاب! مثلاً حرمت ربا!اصلاً بحث شما تو حوزه ی مثلاً مانیفست دینی و این چیزها نیست.وگرنه آخر عمری متفکرترین آدمتان سروش همدم گوگوش نمی شد که !

در بندِ ب) آورده ای که این دو گاهی در کنار هم می آیند.(عرفان و بنیادگرایی).خب اینجا تازه یک بوهایی از واقعیت مسئله شنفته می شود.مشکل اساسی به نظر داداش کوچیکت اینجاست که اصلاً همچین تقسیم بندیِ متاسفانه هم سطحی و هم متاسفانه تر دیرینه خودش زایشِ اشکال دارد.چطور شما دین را به پوسته و هسته به عنوان دو شقّ بی ربط به هم تقسیم بندی می کنی که تازه با لحن تعجب و تاسف می گویی گاهی این دو به هم می آمیزند و آن هم در لباسِ ایدئولوژی.خب برادرِ من آن فهمی که تو از ایدئولوژی می کنی دقیقاً همان ذات دین است.دین یعنی روشِ زندگی.و هر روشی خواسته و ناخواسته مقبول و نامقبول یک ایدئولوژیست.زیر بار معنایی ایدئولوژی زدن هم به همین طریق خودش یک ایدئولوژیست.شما کسی را متهم می کنی به اعتبار معنایی که خود به آن گرفتاری.و تازه نمی دانی که گرفتاری...و این می شود... نگویم دیگر...کلامِ علی (ع) چاره گشاست.می فرماد "همانا هرگز حق و باطل به شخصیت ها شناخته نمی شوند.حق را بشناس تا پیروانش را بشناسی و باطل را تا پیروانش را"

تمام این مطالبی که نوشتی به خدا با همین حل میشه و میره.اگر ما باطن دین رو مولوی گرفتیم و ظاهر دین رو مثلاً علامه مجلسی این یعنی حرف علی فوت شده...

آقا...داداش...برادر...هر مکتبی رو می خواند بررسی کنند می برند تو الگوی سه گانه ی بنیان ها – روش ها – خروجی ها...هر کسی هر متفکری...غربی و شرقی و وسطی نمی تونه حوزه ی دیدش از این سه حلقه خارج بشه.تعبیرا فرق داره اما اصل مطلب یکیه...

سوال دارم.اسلام تو این مدل میشه 1- اصول به عنوان بنیان ها و حکمت ها 2- فروع به عنوان مانیفست اولیه و روش ها و 3- مظاهر و الگوها به عنوان خروجی های نظام اسلامی...تو کدوم یک از اینها میتونی ظاهر رو از باطن جدا کنی؟!! دقت! داستان جدایی انداختن بین اینها به عنوان دو چیز بی ربط است.وگرنه معلوم است که دین پوسته ای دارد و باطنی.اما تنها دروازه ی آن باطن همین ظاهر است و تازه خود این ظاهر وقتی به معنا رسیدی دیگر ظاهر نیست.همه اش یکجا می شود دین.مثلاً خدا رو میشه ظاهرش رو از باطن جدا کرد؟!! مثلاً نماز رو میشه بی ظاهر پرید تو باطنش؟!! و این مهمترین جهتِ اسلام : مثلاً پیغمبری یا امامی سراغ دارید که خلوت و جلوت و ظاهر و باطنش متمایز از هم باشه؟!!

و اما ج)جواب این قسمت را دو جور می دهم.یک،گیرم ما التقاطی فکر می کنیم.مثلاً نمی شود با کمونیست ارتباط داشت و دعایِ فرج هم خواند.که در این قسمت بسیار مناسب حال است که شما را به بررسی پیشینه ی تاریخی تمایلات لیدرهای فکریتان ارجاع بدهم.چپی و راستی و شمالی و جنوبی و غربی و شرقی همه شان.مگر فرقی دارد کمونیست با لیبرال؟!! اگر شما پی لیبرالش هستی پس شما هم دنبال التقاطی.خب به فرضِ ردّ این مطلب درمی یابیم که شما علاقه مند به خلوص نیتید.سوال؟ آیا به همان امامِ زمانی که ما دعایِ فرجش را می خوانیم شما اصلاً به بودنش اعتقاد دارید؟!!! با عرضِ شرمندگی باید به قطعیت گفت نه.اگر بگویی بله بیخ کار بیشتر می شود.چگونه ممکن است هم زمانِ هم کسی به تمامِ مطالبی که در وبلاگت هست یک ضرب و یک جا اعتقاد داشته باشد و به امام زمان و ظهور و این چیزها مثلاً مومن باشد؟!! این که تناقضش سر به افلاک می گذارد! خب بالاخره اگر بگویی اعتقاد دارم به وجود موعود باید بگویی به ظهورش هم اعتقاد دارم.سوال اینجاست که خب وقتی موعودی بود و ظهور کرد بعد چه؟ به نصوص بر نمی گردد یا بهتر بگویم نصوص را برنمی گرداند؟ با کدام دیدگاه قرار است مهدی در دنیا اتوپیا به پا کند؟!! نکند منتظر ظهور آقا دکتر مهدیِ محمدی با کت و شلوار و عینک ریبن اصل! فارغ التحصیل رشته ی اقتصادِ لیبرال از دانشگاه سربن هستید؟!! بالاخره یا کارتان به این مضحکه می کشد! یا بدتر می شود طبقِ نظریه فیلسوفِ قرن حضرت مستطاب مسترا... محمد رضای خاتمی می گویید ظهور می کند و در یک نظام لیبرال دموکراسی بر کرسی ریاست جمهوری مبتنی بر رای مردم تکیه می زند و هرگاه هم عمل کرد ضعیفی از خود نشان داد می توان او را در یک استیضاح قانونی برکنار کرد؟!! می بینید کار شما تا وقتی روشن فکری غیرِ مضحک است که لای فیگر های الفاظِ خوش آب و رنگ قایم شوید.وقتی بکرِ عقیدتان را راجع به نماد های دینی مثلاً خود وجود حضرت بخواهند با عرضِ شرمندگی به گفتن خزعبلات لاینحل می افتید.خلاصه دادش قبول دارم اصول گرایی تو ایران شده بچه بازی.شده علی مطهری.شده علی لاریجانی.شده فلانی و بهمانی.اما ذاتِ این مطلب نمرده.همون روستایهایِ بیسوادی که ازشون گفتی و همون زنایِ کم خردی که یه جای دیگه ازشون سرودی! پای کار هستند و میاند هم بیشتر...اهل شعار هم نیستم میشناسی منو.وقتی میگم روستایی دقیقاً منظورم هموناییه که میگی احمق اند.من خودم ریشتاً دهاتی ام.پدری و مادری.یه موی گندیده ی اون پیرزنایِ بی سواد روستایی رو به هزار تا دکتر و روشنفکر نمی فروشم.مهدی ما آقا داداش، عالم می خواد واسش می سازیم.کارکن می خواد می سازیم واسش.اما مهدی قبل از اینا پذیرش می خواد...قربونت تو از چیزی رد نشدی! پریدی! برکه رو تجربه نکرده از خوشی مرداب میگی...خب مردابش بزک کردست لامصب...

تلخ نوشتم می دونم.اما بمون و داداشم باش...به خاطر اون رامینی که یه روزی واسه "آقا" سروده بود:

مردی که فریاد از برای داد کرده                شاگردی آن عالم استاد کرده

دشمن به فکر فتنه ای در راه او بود           دست دعای ملتی همراه او بود

ایزد به فردا و به فرداها نگه داشت               آری خدا او را برای ما نگه داشت

آ شیخ رامینِ عزیز.فتنه و فتنه ها اومدند و رفتند.ایزد هم به فرمایشِ شما چقدر زیبا برای فردا و فرداها حتی، نگه داشته او را.نگه داشت! با فعل ماضی.با امرِ محتوم.با اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ! من رامینِ خودم را می خواهم.خدایا من رامین، داداشم را از تو می خوام.نه برای سلیقه ی  خودم.واسه خودش خودش رو می خوام.

 

محل نگذاشت

ما دل همه باختیم به او و او محل نگذاشت

                                    خواستیم دل از شور ببریم که غزل نگذاشت

"از این ستون به آن فرج است"گفتیم ما

                                    نشان به آن که دوریمان همین مثل نگذاشت

هزار دفعه خواستند که بین ما آشوب کنند

                                     و "قالو بلی" به "الست بربکم" ازل نگذاشت

خواستند فریبم دهند که صد ماه چهره است

                                      و  "اولئک کالانعام بل هم اضل"  نگذاشت

دیدند خلوت لبهایِ ما را و خواستند جدا کنند

                                     و باز طعم خوشِ "احلی من العسل" نگذاشت

(احسان)

چشمهایت

چشمهایت لهجه ی صریح عشق بودند

وقتی که حقیقت را

گنگیِ زبانِ من به قربانگاه می برد...

(احسان)

به یاد مدینه

این چند سطر را به یاد احسانِ ۳ سال پیش...به یادِ آن سفر عشق از دفترِ آن روزهام می نگارم...

جمعه ۱۹/۵/۸۶

کلمات و جملاتی که خودم هم بعضی هاشان را یادم نیست چرا نوشتم:خداحافظی...بوسیدن قرآن این بار برخلاف همیشه برایِ آوردن آن نه رها کردن...پرواز...بنزین و پلیس!!...سلامتی راننده...گرمِ هوا حرکت کنه خنک میشه!!!...کویر...نظم...مسجد هایِ یک دستِ دست بریده! ... ماهواره...امام و قانون فرانسه...رادیو یا ضبط نمی دانم...ارزانترین حج!...حاج آقایِ قرائتی...علی در کعبه...ساکتون حاجی نشه...(قرائتی)...غریب ترین کس محمد...خنده های کودکانِ نادان و خرفتان قصاب به گریه هایِ کاروان عشق! ... اینجا بوی محمد نمی دهد...بویِ  غربتِ محمد می دهد...اینجا اسلام نفس نمی کشد...نمرده اما نفس نمی کشد...شاید به خواب کهف خود رفته...تا...

شب تا رسیدیم هتل همه جا گیر شدند! در آن کاروان یک نفر جا پیدا نکرد! آن هم کی؟!! من... کفری شده بودم...از این طبقه به آن طبقه...از این اتاق به آن اتاق...آخر سر هم اتاق دو ناشناس شدم!!! آقا سعید و داش بهروز...خیلی طول نکشید که از کفری شدنم کفری شدم!!! و شرمنده...جام که عوض شد تو گروهی افتادم که قبل از همه می رفت پابوس معنیِ عالم...می رفت پابوس محمد...پابوسِ عشق...بنازم کرمت رو یا محمد...

شنبه ۲۰/۵/۸۶

در حین سخنرانیِ روحانی کاروان در مسجد النبی صدایِ موسیقی می آمد! آهنگِ کعبه ی همایون شجریان! و من تا آخر سخنرانی داشتم فکر می کردم کدام احمقی در حرم موسیقی گوش می کند!و در آخر وقتِ سخنرانی نگاهم به گوشی ام افتاد...آن احمق را یافتم...

یکشنبه ۲۱/۵/۸۶

۱- اینجا محمد نیست...تا چشم کار می کند نیست!!! ...با چیز دیگری باید دید...با دل

۲- امروز اولین وهّابیِ اشک ریز! مشاهده گشت.مشاهده که نه شنیده شد!!!برایم جالب بود اولین وهابی را ببینم که اشک را تسلیم دین خود بکند!اینجا هر چه دیده بودم در این ۲ روز خشونت بود و تمسخر...

که یادم رفت عجب! آخ!

آخ که یادم رفت...۱۹ مرداد را چگونه فراموشم شد!! آخخخخخخخخخخخخخخخخ...

سالروز بیعت با محمد در مدینه!

تو که یادت هست یا محمد؟!! یا عشق!! یا معنی لبخند! یا حرمتِ اشک!

شعرم را که از یاد نبرده ای؟!

زندانِ سینه محکومِ شوری خجسته بود ... یک کاروان امید میان چشمم نشسته بود

آنجا که پایِ توسل به کفر بسته اند!!!    ... دستِ خیالِ من بر آستان دخیل بسته بود

مبهوت و گیج و گم و گنگ از هبوط عشق ... اشکم پریده بود و حصارِ مژگان شکسته بود

(۱۹ مرداد ۸۶ مدینه منوره)

این رمضان فرق دارد

این ماهِ رمضان فرق دارد.با همه ی رمضان هایِ قبل فرق دارد.و حتی با همه یِ رمضان های بعد...از حالا بویِ خوشش را به مشام کشیده ام...این رمضان از تو خواهم گرفت...همه چیز را...با آن کرمی که از تو سراغ دارم پیش از همه بخششت را و نگاه مهربانت را و دوباره ی اعتمادت را خواهم خرید...و چه معامله ایست این معامله! من از تو خواهم خرید! "همه" چیز را! آن هم به چه بهایی؟!! به بهایِ "هیچ!" به بهایِ این جنسِ بنجلی که خودت متاسفانه خلقش نموده ای! احسانت! و آری تو چه به دست می آوری؟!! هیچ!!! اگر قبول کنی که من معرفتم قدرِ آن چوپانِ داستان موسی و شبان هم نیست بگذار بگویم در این معامله سرت کلاه می رود! بگذار هر چه می خواهد دلِ تنگ شوخ و شنگ و زبان نفهمم بگوید با تو...می دانی! تقصیر خودت است.به دو دلیل. ۱- وقتی می گویی صَمَد هستی،کار داده ای دست خودت.یعنی اینکه بی نیازی! و این بی نیازیت به من جرات می دهد بگویم خدایا از محمدت مگر بهتر داری؟!! جانِ من داری؟!! نداری دیگر! او برایت کاری کرد؟!! نه اینکه نکردها! خیلی کارها کرد! اصلاً کاری نکرد مگر به عشقِ تو.اما نکته همینجاست.او برایِ عشق تو کار کرد.به پایِ این عشق عاشقی کرد نه پایِ خودیتت! پایِ ذاتت! آخر تو که صمدی! بی نیازی! هیچ کس را توان آن نبود که برایِ تو کاری کند.به آن معنا که نیازی رفع کند که تو بی نیازی! و این تازه شد ۱.و اما ۲ آنکه تو همانی که اسماءش همه حسناست...و این باز هم کار دستت می دهد...یا من سریع الرّضا...هان...دیدی؟!!...یا من سریع الرّضا...چه می گویی؟!!...بازم نمی بخشی؟!بازم اعتماد نمی کنی؟! دوباره ام نمی بخشی؟!!با آن رحمتی که از تو سراغ دارم مگر می شود؟!! با آن نام زیبایِ قاضی الحاجاتت مگر می توانی ندهی؟!! مگر خودت با خودت کنار می آیی که ندهی؟!! مگر بنده ات را می توانی تنها بگذاری؟! مگر دلت می آید آخر؟!! بنده یِ معترف به گناهت را به که واگذاری آخر؟!! خصوص که آدرست را هم خوب بلد است! الهی و ربی من لی غیرک!!! بنده ی مقر به عصیان و غرق شرمت را که پناه دهد...الهی فرار می کنم از تو! از تو فرار خواهم کرد!به کجا؟!! معلوم است...به آغوشت...مگر مفری هست از تو به غیر از آستانِ رحمتِ خودت؟!! که و لا یمکن الفرار من حکومتک...که نمی شود از گستره ی حکومت تو به جایی گریخت...و تازه گیرم بشود!گیرم یک روز عشقت بکشد جایی را مفرِّ از خودت قرار دهی...بالاخره خدایی تو...می توانی...گاهی از این کارهای عجیب کرده ای...سابقه ی این کارهایت کم نیست...مگر از خودِ آفرینش انسان عجیب تر است!!! نه ولله...اگر روزی جایی را ایمن از خود قرار دهی به عشقت قسم...به فاطمه ات قسم...به فاطمه ات که باز به خودت فرار می کنم...فرار از تو به تو...از تو به تو...به تو...تو به...توبه...توبه...به تو...به تو...توبه توبه توبه...می دانی نام فاطمه را حتی منِ احسانت فقط و فقط و فقط به صدق بر زبان می آورم...سر بسته بهَت قول می دهم تو آن خدایی هستی که هم می بخشیم،هم نگاهم خواهی کرد،همه عطایم خواهی نمود به استجابتت،و هم آن آرزوهایِ مرا به نقشِ شدن رنگ خواهی زد...نیمه ی خراب این سیبِ عشق خالق و مخلوق همیشه از آنِ من بوده است...نیمه یِ سرخ و شیرین تو را و نیمه ی تلخ! و زرد مرا...امسال تیغ کشیده ام و آن نیمه خویش را بریده ام...و نیمه ی عشق را یافته ام! آورده امش...کال است اگر چه هنوز اما...تو خدایِ کارهای محالی...کال را رساندن به رسیدن دیگر برایت آبِ خوردن است! اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ! بیا این هم سومیش...بگو بشود خدایا...بگو باشد...بگو بشو تا ببینیم چه کسی را یارایِ نه گفتن است...خدایِ ماه ترین رمضان عمر منتظرِ خواسته هایِ بزرگ من باش بی آنکه به انتظار دیدن لیاقتی بنشینی! پس چه خیال کرده ای! می خواستی خدایِ من نباشی! می بینی که از چوپانِ شعر مولوی خیلی پرت ترم! و تو اما چه بگویم من...شعر مولوی کجا و کرمِ تو کجا! یا ارحم الراحمین...یا ابصر الناظرین...یا اسمع السامعین...یا غیاث المستغیثین...یا صریخ المستصرخین...یا من علی کلّ شی قدیر...یا صاحب کل غریب...یا مونس کل وحید...یا رفیق من لا رفیق له...یا من یعطی من یشاء...یا من یعطی من یشاء بغیر حساب...یا من یعطی من سئله...یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه... چقدر لذت دارد مرور نام هایِ تو...الهم اذقنی حلاوة مغفرتک و حلاوة استجابتک...

این رمضان فرق دارد...با همه ی رمضان های همه ی عمر فرق دارد...

به یاد قیصر امین پور

الفبای درد

الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود

فال نیک

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟
پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز ِ سرآغاز سال کو ؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟

به یاد قیصر

لابد محمد کاشی

 

دارم به چشم های تو عادت نمی کنم

هی پشت هم نگاه به ساعت نمی کنم

هرشب سراغ نامه ی آخر نمی روم

گاهی به آن غریبه حسادت نمی کنم

بی لکنت زبان به تو اعلام می کنم

من ب... به چشمهای تو عادت نمی کنم

من دوست دا... ندارمت و دوست داریم

در کار سرنوشت دخالت نمی کنم

این شعر را برای تو اصلا نگفته ام

این قصه را چقدر حکایت نمی کنم

قلبم گرفته است ،نه،از دوری تو نیست

این نامه را برای تو پاکت نمی کنم

یک جاده است بی سر و ته توی خواب من

هی دور می شوی و صدایت نمی کنم

(ما که ندانستمیدیم!! کیستندی این کاشی محمد خان اما زبانِ ماهِ شعرش مبارکش باشه همیشه)

نزدیک می شویم

نزدیک می شویم به ماهِ او.نزدیک می شویم به ضیافتِ او.ضیافتِ اویِ نزدیک تر از رگِ گردن.و اینجا درست در موقعیتِ من! کسی ایستاده است که کارِ شرمش از عذر خواهی و توبه و استغفار هم گذشته است...این روزها دلم را خوش کرده ام که او می بیند...به دیدنش دل خوش کرده ام و به شنیدنش که او سمیع و بصیر است...این روزها او مثلِ تمامِ عمر دارد کرم می کند و مرا زیر بار نعمت هایش خمیده تر!!! نه اما من پررو تر از همیشه راستِ راستِ راست ایستاده ام...او کرم می کند اما می شناسمش من،این کرمش با کرمِ پارسالش فرق دارد! این روزها دارد می دهد که نخواهم.دارد می دهد که بروم پیِ کارم سریع تر...انگار شلوغش کرده است که در آن درهم و برهمی ما هم چیزی گیرمان بیاید و زودتر برویم و زودتر نخواهیم دیگر!

 و تویِ این آبِ گل آلوده من دل بسته ام به ماهی گرفتن! با خودم حساب می کنم این لحظه ها...یک حسابِ دو دو تا چهار تا...از هر دری رفته ام و خودم را گشته ام دیده ام که نه! او را می شناسم...به بیناییش به شنواییش ایمانم از خودیِ خودم بیشتر است...آن گونه که او را می یابم در یافتنِ خودم ناتوانم! و احتمال قریب به یقین هم بیراهه رفتنم از همین جاهاست.چرا که از کوچه ی من باید به خیابانِ صراطِ مستقیم رسید.اگر من روزی کارم به کفر بکشد مطمئنم که خودم را رد خواهم کرد نه او را...خودم را خط خواهم زد نه او را...خودم را منکر خواهم شد نه او را...

دردِ این روزها و لحظه ها یک جور خاصی است! از نا امیدی جدی تر است!!! مرا سرِ پیمانی افتاده است در دلم با او! می خواهم به او ثابت کنم اگر چه توبره ی کشت و زرع دنیایم یک جنس بیشتر ندارد و آن گناه است...اما این که کیسه را می کشد به دوش کاری عجیب خواهد کرد...خدایا.خدایِ من!خدای خودِ خودم!می خواهم برایت کاری کنم که خوب هایت که درست هایت که مومنانت که موقنانت نکرده اند!خدایا...خدایِ من...چقدر با من شرط می بندی که شاگردِ آخر کلاسِ دنیایت که من باشم! آخر کار کاری کارستان نخواهد کرد؟!!!

امروز،یک پیامک قابل،امشب اشکهای ناقابل

اس ام اس داد و چه اس ام اسی :

برادر وبلاگت را خواندم! حق با توست و... (و بقیه اش که خصوصی است!)

و کاش نمی خواندی رفیق!!! اصلاً آدرسش را نداده بودم که نخوانی!!!

نه این که نامحرمی اینجا! زیادی محرمی  و من نمی خواستم دلت بشکند...

زیادی برادری و می دانی برادر همین که گمان بری محافظه کارم برایم لذت بخش تر است تا اینگونه در پیش فکرت به آنی از هم بریزم! چه می دانم انقلابی شوم،زود رنج شوم،کم تحمل شوم،افراطی شوم،رادیکال شوم! اصطلاحش با تو...دوست نداشتم...و این دوست نداشتنم حرف ترس نبود...حرف دلگیری های بیهوده بود...

و اما تو شگفت زده ام کردی!!! به جایِ انتصابِ این القاب! با آن اس ام است... درهمم ریختی...حس کردم چقدر به هم نزدیک بوده ایم این همه سال...لعنت به این پرستیژ و فیگرهای زمانه دوزِ ما...کاش یک بار رو در روی هم زار زده بودیم...چقدر دوست داشتم قالبِ روزگار ما هم می فهمید که بی واهمه ی از مردی به دور بودن! ، آغوش های اشک ناک! برادرانه را باید دریافت! و تنها برای لایِ کتابهای داستان باقی نگذاشت.

باور کن این پیام امروزت ارزش نامِ برادری را بیشتر دارد...

من از تو اسمی نبردم که حتی در بی خبریت مباد کسی بویی ببرد...

اما تو آخر باز...نباید می خواندی...

نباید آدرس این وبلاگ فکسنی می افتاد دستت...

به خدا که راضی نبودم آن طوری فکر کنی که به این پیامت منجر شود...

اما حالا که خواندی چه کنم؟!!!

مرا ببخش بابت نوشتن...حدیث من نقلِ پرخاش به آدمی که نمی داند نبود...تمام غمم ناروا خوردنِ از دست کسی بود که بیشتر از خودم دوستش دارم...

برایت جان می دهم ای کاش...تنها ای کاش...

برادرم از خودش دو حق را و از من یک حق را دریغ نمی کرد:

از خودش آن را می کند و می داند "نباید" است! و آن را که نمی کند و می داند که "باید" است

و آنگاه که این دو حق را به جا می آورد حقّ  من خود ادا می شد:

او می شد برادرترینم!!! 

 

!تقدیم به آن دورها

گاهی که فکر فاصله ات در سرم غول می شود!

                                                تسبیح و استخاره باز به دلم شاقول می شود

آیا نمی شود؟ سوال،آیا که می شود؟! خیال

                                                لبهایِ من به ذکرِ لبان سرخِ تو مشغول می شود

(احسان ۱۰ مرداد ۱۳۸۹)

غزلی شاید

گفتم که بیا عشق،او شرط وفا رانپذیرفت

                                        هر چند نیامد،خنجر زدن من ز قفا را نپذیرفت

او گردن خون گردیِ رگهای من حق داشت

                                           افسوس ز من رخصت حق کردن ادا را نپذیرفت

در محضر چشمانِ طبیبش دل بیمارِ من آرام

                                                 می گشت و تعبیر سزاوار شفا را نپذیرفت

گیسوش پر از موج،بر ساحلِ پیشانی آرام

                                              لبهام که حرفِ شدن از عکس جدا را نپذیرفت

در مجلسِ بزمِ شبِ شاهانه گیسویِ درازش

                                                 کوتاهیِ خواهشگرِ دستانِ گدا را نپذیرفت

گفتم که ز چشمانِ تو آخر به خداطاقت دوری

                                                سوگند مرا نیست ، سوگندِ خدا را نپذیرفت

او  این طرفِ  خطّ  و  خدا  آن  طرف  خط

                                                این وصل به عصیان،او توبه ی ما را نپذیرفت

(احسان ۱۰ مرداد ۸۹)

با یاد روز آشنایی

محمد نوری درگذشت

جسمش درگذشت...اما صدایش...یادش...خاطرِ چهره ی مهربانش...خاطره ی آهنگ هایش نمی گذرد...خدایش بیامرزد...روحش شاد...

 یاد نازنین مریم ، یاد آهنگهای همیشه ایرانی اش ، یاد روز آشنایی اش مگر می رود...

با یاد روز آشنایی

همراه اندوه نگاهت

رفتم که دیگر برنگردم

دیگر نمی مانم به راهت

من قصه اندوه و دردم

رفتم که دیگر برنگردم

من شعله ای خاموش و سردم

رفتم که دیگر بر نگردم

رفتم دگر بدرود بدرود

پایان گرفت افسانه ما

چون قایقی در دست طوفان

ما عشقمان گم شد به دریا

رفتم دگر بدردود بدرود

 از من چه دیدی من چه کردم

از من گذشتی بی تو من هم

رفتم که دیگر بر نگردم

اکنون چو پاییز نگاهت

غمگینم و تنها و خسته

کی می توان برگشت افسوس

پشت سرم پلها شکسته

یاد تو همچون سایه با من

هر جا که رفتم همسفر بود

تو بی من و یاد تو با من

عشق تو دیگر بی ثمر بود

من قصه اندوه و دردم

رفتم که دیگر بر نگردم

من شعله ای خاموش و سردم

رفتم که دیگر بر نگردم

(به یاد آن صدای مهربان و برای آرامش روح آن عزیز صلوات و فاتحه)

زیارت

از همه ی اونایی که زیارت قبولی گفتند ممنون و متشکر...

به دعایِ گربه سیاه که بارون نمی یاد اما ما یه تیری تو تاریکی زدیم! همتون را دعا کردیم...

آنجا که دست بچه ها می رسید

مشهد...دست بچه ها خیلی راحت می رسید به ضریح...گاهی روی شانه های پدر...گاهی هم روی دست جمعیت دست به دست می رسید به ضریح و بر می گشت...چقدر ساده اند بعضی ها...چقدر ساده اند که گمان می برند بچه ها به خاطر بچگی شان! به خاطر وزن (همان جرم توام! ملا لغتی!) کمشان می رسند به ضریح! چقدر ساده اند بعضی ها که گمان می برند مسبب این دسترسیِ بچه ها،پدرها و شانه های پدر ها هستند...

آنجا دست بچه ها می رسد به خاطر آنکه هنوز این وری،این طرفی نشده اند...هنوز خاک مجذوبشان نکرده است...هنوز دچار توهم ماندگاری نشده اند...دلشان...چشمشان...اشکشان هنوز نشانی  آن سوی پرچین دنیا را می دهد... 

پیامی همین الآن

سید ابوالفضل عزیز گاهی با پیاماش میرسه به دادام... چون پیرمردی شدم واسه خودم میگم ممنون داداش کوچیکه اگه نه سید سروره...

پیام: آموخته ام که وقتی نا امید می شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود و عاشقانه انتظار می کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم.آموخته ام که اگر به آنچه خواستم نرسیدم خداوند برای من بهترین را رقم زده است...

احسان:البته من امیدوارترم که بهترین را برای شما رقم بزند...شما که لطفتان بر سرم زیاده است...

توصیه های آشنا

یک آشنا توصیه کرد کتابِ مهر و مهتاب را بخوانم!!!

یک آشناتر توصیه کرد اگر شمال می روم ساری نروم!!!

شاید بی ربط باشد اما هم اولی را گوش کردم و هم دومی را...

آن قسمت از ربطش را که شما می توانید بفهمید اینجاست که خواندن کتاب را از شمال که به سمت آبادان حرکت می کردیم شروع کردم...از کنار ساری که می گذشتم چند دقیقه ای رهایش کردم...در اتوبوس ادامه دادم...در انتظار پرواز در تهران پی گرفتم و عاقبت در آبادان در انتهایِ شب همان روز! در اتاقم میان اشکهای بی قرار و بی اختیار تمام کردم...

راجع به کتاب مفصل بعداً خواهم نوشت اما آنچه اینجا بدانم تعهد است یک تشکر است و یک پیغام...

آشنای همیشگی و غریب و محبوب،از بابت کتاب ممنون...

ای آشناترترترترترتر،،، ساری نیامدم اما،نمازهایم در شمال همه به افق ساری بود...

نیمه شعبان

به مناسبت نیمه شعبان عده ی کثیری از مردم کشورِ صاحب زمان برایِ تعجیل در ظهور حضرتش هر چه قر در کمرهاشان مانده بود و هر چه عشق و اردات ( بخوانید هر جای بدنشان) در وجودشان بود که مهلت ابراز آن به ایشان دست نداده بود را برداشتند و آوردند در کوچه و خیابان و کوی و برزن و ...

هیهات...هیهات و هیهات و هیهات که ظهور را باز هم عقب انداختند!!!

یا صاحب الزمان با چه رویی بگوییم بیا...بیایی که چه...آقا اصلاً از کجا بیایی...اینقدر گفتیم بیا که باورمان شد رفته ای...انگار نه انگار که این ماییم که از خویش رفته ایم و تو را تنها گذاشته ایم...

آقا می آییم...تو بنویس می آییم...تو بخواه می شویم...شاید کم کم....اما آقا دلت را بیش از این نمی شکنیم...سوگند می خورم آقا از حجاب های ظهور تو نخواهم بود...اما تو هم باید بخواهی...به خدا نوکری ات را فقط به کوشش نمی دهند...به علم نمی دهند...آقا حتی به تقوای خالی هم نمی دهند...

یک طرفِ این داستان پسند توست...مولای مشکل پسند ما...جور می کنیم برایت...

آن ۳۱۳ تا را برایت جور می کنیم...

تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ  تلاجن سايه ها رنگ سياهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پای سرو كوهی دام
گرم يادآوری يا نه ، من از يادت نمی كاهم
تو را من چشم در راهم

بازگشت

آمدیم از مشهد...در واقع از ایران گردی برگشتیم.از شهر کرد،اصفهان،تهران،مشهد،شمال...

اما واقعیت خیلی مهم نیست...حقیقت مهمه که برگشتن از مشهده...از شهر آروم...از جوار نور...

از کنار ماه...آقا آرومم کردی...دست گلت درد نکنه...خدا...خدای من...اونایی که امام رضا ندارن رو چطور آروم میکنی؟!!

راستی به اطلاع کلیه خوانندگان انگشت شمار اما عزیز وبلاگ محقرم می رسانم که نوشته های به تعویق افتاده ی این چند وقته رو به تدریج در همین مکان می نشرمشان...پیشاپیش به خاطر دل ناپسند بودنشان عذر همی خواهم خواست از محضر انورتان...