آمد و برایم نظر گذاشت که "عالی" و من ندانستمی که چه عالی بود؟!!ا راستی چه عالی بود داداش؟!!
امروز سر زدم به وبلاگت.دیدم یه مطلب تحتِ عنوان اینک،ایدئولوژی زدی.البته کلِ وبلاگت با عرضِ شرمندگی یکدسته.چه اول رو بخونی چه تهش رو همش یه بو رو میده...بی اجازت! می خواستم نقد اون مطلبتو اینجا تو وبلاگِ فکسنی خودم بنویسم.امیدوارم ناراحتت نکنه.هر چی نباشه ما ۷ سال هم بند زندانِ "سمپاد" بودیم.کلی انفرادیِ عشق کشیدیم تو اون "تیزهوشان"ِ ملعون! هم نفس بودیم.هم خونی مون که یادت نرفته؟! خلاصه به دل نگیر داداشی که نقضِ غرض میشه کارم...
اول لینک مطلب: نگاه از بالا
دیم خود مطلب: الف)بنیادگرایان دینی، کسانی اند که سودای زنده کردن و بازگشت به نصوص و سنت ها را دارند. یعنی ظاهر دین. از این رو، آنها را می توان رادیکال ترین گروه در طیفی دانست که میانه روهایشان، متکلمان و فقیهان هستند: طیف ظاهرخواهان. از آن رو، باطنی گران و عارفان، سودای معنای دین و حقیقت آن را دارند و اغلب غایتشان اخلاق است. اینها نیاز به گفتن ندارند. ب) اما گاه در این دنیا، می بینیم که این دو کنار هم می نشینند. یعنی عرفان و بنیادگرایی، کنار هم می نشینند. از آن جمله، زمانی است که دین جامه ایدئولوژی بر تن می کند. ج) یعنی دین برای چیزی جز سعادت انسان می شود، سلاح می شود، سودایش سودای دوست و دشمن است و غایتش «هویت دینی». این همان نگاهی است که اکنون در سطوح اجرایی دارد جا می افتد. دم زدن از آزادی و تعظیم بد حجابان خارج نشستن و نشستن سر سفره کمونیست ها از سویی دعای فرج خواندن و آرمان انقلاب و امام را علم کردن از سوی دیگر.
سیم نقدِ بی انصافانه ی اینجانب بر نوشتار ناعادلانه ی شما...این به خاطرِ بی خبری اون به خاطر نادرستی.
اولاً آخر بندِ الف (البته بخش بندیش از خودمه) گفتی که اینها (تعاریفت) نیاز به گفتن نداره.اتفاقاً بسیار نیاز داره.تعریفی که از بنیادگرایی کردی یه تعریفِ لغت نامه ایِ صرف بود که فقط میشه روبروی Fundamentalism از حیثِ مسیحی اون قرار داد.البته خب ریشه ی پیدایش این کلمه هم از همون جا آب می خوره .این درست اما وقتی اون رو برمی داری میاری با یه معنایِ کاملاً متفاوت تو جامعه ی خودت هم کفو میگیریش این میشه یا بی انصافی یا بی اطلاعی.که بدبختانه تو به اولیش گرفتاری.
ارتودکسیسم،فاندامنتالیسم،یا همان بنیادگرایی اول بار روبروی تئوری "ماندنِ" کلیسای فاسد کاتولیک و از طرفِ دیگه هم پروتستانِ نوظهور با تئوری "رفتن"قد علم کرد.و تئوری خاصی نداشت الّا "بازگشت".به هیچ وجه نمیشه با بنیادگرایی و اصول گرایی که ما مدّ نظرمون هست مقایسش کرد به دو دلیل آشکار.1- فاندامنتالیست ها از این حیث برمیگرند به نصوص دین که گمانشان صحت و سقم دین است و حال اونکه می دونیم نیست.نص دین اونها به خودیت خودش دچار مشکلِ انحرافه.از این نظر حتی نمیشه اونها رو با سلفی گرهای اسلامی که واقعاً به نصوص اثباتی دین دسترسی دارند مقایسه کرد.حالا چه برسد به بنیادگرایی شیعی(داداش گذشت آن زمانی که با این کلمات می شد قبح معنا به وجود آورد. ) 2- بنیادگرایی اسلامی منادیِ این دعوته که نصوص را می شناسد و سنت اصیل را می خواهد اما نه برای بازگشتنِ تاریخی! برایِ امروزِ روزِ خود و برایِ فردا.برایِ زمینه سازی ظهور...اگر نظرت اینه که ما از حیث اجتهادی دین وارد نشدیم کاملاً حق داری اما می دونیم که این طوری نیست.اتفاقاً امثال تفکر جنابعالی دقیقاً توی ابتدایی ترین مسائل دین محل اشکال دارید.مثلاً حجاب! مثلاً حرمت ربا!اصلاً بحث شما تو حوزه ی مثلاً مانیفست دینی و این چیزها نیست.وگرنه آخر عمری متفکرترین آدمتان سروش همدم گوگوش نمی شد که !
در بندِ ب) آورده ای که این دو گاهی در کنار هم می آیند.(عرفان و بنیادگرایی).خب اینجا تازه یک بوهایی از واقعیت مسئله شنفته می شود.مشکل اساسی به نظر داداش کوچیکت اینجاست که اصلاً همچین تقسیم بندیِ متاسفانه هم سطحی و هم متاسفانه تر دیرینه خودش زایشِ اشکال دارد.چطور شما دین را به پوسته و هسته به عنوان دو شقّ بی ربط به هم تقسیم بندی می کنی که تازه با لحن تعجب و تاسف می گویی گاهی این دو به هم می آمیزند و آن هم در لباسِ ایدئولوژی.خب برادرِ من آن فهمی که تو از ایدئولوژی می کنی دقیقاً همان ذات دین است.دین یعنی روشِ زندگی.و هر روشی خواسته و ناخواسته مقبول و نامقبول یک ایدئولوژیست.زیر بار معنایی ایدئولوژی زدن هم به همین طریق خودش یک ایدئولوژیست.شما کسی را متهم می کنی به اعتبار معنایی که خود به آن گرفتاری.و تازه نمی دانی که گرفتاری...و این می شود... نگویم دیگر...کلامِ علی (ع) چاره گشاست.می فرماد "همانا هرگز حق و باطل به شخصیت ها شناخته نمی شوند.حق را بشناس تا پیروانش را بشناسی و باطل را تا پیروانش را"
تمام این مطالبی که نوشتی به خدا با همین حل میشه و میره.اگر ما باطن دین رو مولوی گرفتیم و ظاهر دین رو مثلاً علامه مجلسی این یعنی حرف علی فوت شده...
آقا...داداش...برادر...هر مکتبی رو می خواند بررسی کنند می برند تو الگوی سه گانه ی بنیان ها – روش ها – خروجی ها...هر کسی هر متفکری...غربی و شرقی و وسطی نمی تونه حوزه ی دیدش از این سه حلقه خارج بشه.تعبیرا فرق داره اما اصل مطلب یکیه...
سوال دارم.اسلام تو این مدل میشه 1- اصول به عنوان بنیان ها و حکمت ها 2- فروع به عنوان مانیفست اولیه و روش ها و 3- مظاهر و الگوها به عنوان خروجی های نظام اسلامی...تو کدوم یک از اینها میتونی ظاهر رو از باطن جدا کنی؟!! دقت! داستان جدایی انداختن بین اینها به عنوان دو چیز بی ربط است.وگرنه معلوم است که دین پوسته ای دارد و باطنی.اما تنها دروازه ی آن باطن همین ظاهر است و تازه خود این ظاهر وقتی به معنا رسیدی دیگر ظاهر نیست.همه اش یکجا می شود دین.مثلاً خدا رو میشه ظاهرش رو از باطن جدا کرد؟!! مثلاً نماز رو میشه بی ظاهر پرید تو باطنش؟!! و این مهمترین جهتِ اسلام : مثلاً پیغمبری یا امامی سراغ دارید که خلوت و جلوت و ظاهر و باطنش متمایز از هم باشه؟!!
و اما ج)جواب این قسمت را دو جور می دهم.یک،گیرم ما التقاطی فکر می کنیم.مثلاً نمی شود با کمونیست ارتباط داشت و دعایِ فرج هم خواند.که در این قسمت بسیار مناسب حال است که شما را به بررسی پیشینه ی تاریخی تمایلات لیدرهای فکریتان ارجاع بدهم.چپی و راستی و شمالی و جنوبی و غربی و شرقی همه شان.مگر فرقی دارد کمونیست با لیبرال؟!! اگر شما پی لیبرالش هستی پس شما هم دنبال التقاطی.خب به فرضِ ردّ این مطلب درمی یابیم که شما علاقه مند به خلوص نیتید.سوال؟ آیا به همان امامِ زمانی که ما دعایِ فرجش را می خوانیم شما اصلاً به بودنش اعتقاد دارید؟!!! با عرضِ شرمندگی باید به قطعیت گفت نه.اگر بگویی بله بیخ کار بیشتر می شود.چگونه ممکن است هم زمانِ هم کسی به تمامِ مطالبی که در وبلاگت هست یک ضرب و یک جا اعتقاد داشته باشد و به امام زمان و ظهور و این چیزها مثلاً مومن باشد؟!! این که تناقضش سر به افلاک می گذارد! خب بالاخره اگر بگویی اعتقاد دارم به وجود موعود باید بگویی به ظهورش هم اعتقاد دارم.سوال اینجاست که خب وقتی موعودی بود و ظهور کرد بعد چه؟ به نصوص بر نمی گردد یا بهتر بگویم نصوص را برنمی گرداند؟ با کدام دیدگاه قرار است مهدی در دنیا اتوپیا به پا کند؟!! نکند منتظر ظهور آقا دکتر مهدیِ محمدی با کت و شلوار و عینک ریبن اصل! فارغ التحصیل رشته ی اقتصادِ لیبرال از دانشگاه سربن هستید؟!! بالاخره یا کارتان به این مضحکه می کشد! یا بدتر می شود طبقِ نظریه فیلسوفِ قرن حضرت مستطاب مسترا... محمد رضای خاتمی می گویید ظهور می کند و در یک نظام لیبرال دموکراسی بر کرسی ریاست جمهوری مبتنی بر رای مردم تکیه می زند و هرگاه هم عمل کرد ضعیفی از خود نشان داد می توان او را در یک استیضاح قانونی برکنار کرد؟!! می بینید کار شما تا وقتی روشن فکری غیرِ مضحک است که لای فیگر های الفاظِ خوش آب و رنگ قایم شوید.وقتی بکرِ عقیدتان را راجع به نماد های دینی مثلاً خود وجود حضرت بخواهند با عرضِ شرمندگی به گفتن خزعبلات لاینحل می افتید.خلاصه دادش قبول دارم اصول گرایی تو ایران شده بچه بازی.شده علی مطهری.شده علی لاریجانی.شده فلانی و بهمانی.اما ذاتِ این مطلب نمرده.همون روستایهایِ بیسوادی که ازشون گفتی و همون زنایِ کم خردی که یه جای دیگه ازشون سرودی! پای کار هستند و میاند هم بیشتر...اهل شعار هم نیستم میشناسی منو.وقتی میگم روستایی دقیقاً منظورم هموناییه که میگی احمق اند.من خودم ریشتاً دهاتی ام.پدری و مادری.یه موی گندیده ی اون پیرزنایِ بی سواد روستایی رو به هزار تا دکتر و روشنفکر نمی فروشم.مهدی ما آقا داداش، عالم می خواد واسش می سازیم.کارکن می خواد می سازیم واسش.اما مهدی قبل از اینا پذیرش می خواد...قربونت تو از چیزی رد نشدی! پریدی! برکه رو تجربه نکرده از خوشی مرداب میگی...خب مردابش بزک کردست لامصب...
تلخ نوشتم می دونم.اما بمون و داداشم باش...به خاطر اون رامینی که یه روزی واسه "آقا" سروده بود:
مردی که فریاد از برای داد کرده شاگردی آن عالم استاد کرده
دشمن به فکر فتنه ای در راه او بود دست دعای ملتی همراه او بود
ایزد به فردا و به فرداها نگه داشت آری خدا او را برای ما نگه داشت
آ شیخ رامینِ عزیز.فتنه و فتنه ها اومدند و رفتند.ایزد هم به فرمایشِ شما چقدر زیبا برای فردا و فرداها حتی، نگه داشته او را.نگه داشت! با فعل ماضی.با امرِ محتوم.با اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ! من رامینِ خودم را می خواهم.خدایا من رامین، داداشم را از تو می خوام.نه برای سلیقه ی خودم.واسه خودش خودش رو می خوام.