شاید ...

شاید... که می داند ... شاید روزی، شبی، لحظه ای، باری، اسم ما را هم آورده باشد تا تک زبان ... به زمزمه ای  شاید ...
به هر حال برای من این قطعیت نیست که اهمیت دارد ... مهم اینجاست که با همین خیالش هم من پر می شوم از باران ...
لبریز می شوم از حسش ... بزرگ می شوم ...  در خودم جا نمی شوم ...درون سینه ام طوفان می شود ...
و از "من" رها می کُنَدَم  ... برای چند لحظه ای دست کم ... و هر کس نداند تو می دانی ... تو می دانی که این چند لحظه پاک ترین! لحظه های این کسی ست که قرار نداشت این گونه در ناپاک ،  در ناسازگار ، در ناآرام و در ناملایم زیست کند!
تو می دانی و فقط به خاطر همین دانستنت رویم به دیوار ، شرم بر این دهان و درشتی کلامش  ، به خاطر همین دانستنت "محکومی" ! به دعا ... دعایم کن ...

+ ما شنبه نیستیم ... بگویید خب ... بعدش هم شاید نباشیم بگویید خب ... شمردن ها سرجایشان هستند خب؟! بشمار : 4 ... خب؟!

+ هرچند بی ربط اما به افتخار آبجی خانوم خودم که اینجا جوجه ها! دل تنگ دیدارش مانده اند :

سلام دنیا ... / اولین خستگی ...  / دومین خستگی ... / هم باز خستگی !!!  / اولین تشخیص غلط!!!

شِشُم !

طرف دارد برگه ی مشخصات پر می کند ! می پرسد : رنگ چشم ؟!
- نمی دانم ! گمانم قهوه ای مایل به مشکی !
- نمی دانی؟! مرا مسخره می کنی؟!
- نه به خدا نمی دانم ... فکر می کنم همین قهوه ای باشد ...
- بسه بسه ... من رو نگاه کن ببینم !
زل می زند توی چشمهام و یاداشت می کند : عسلی !
- می پرسمش عسلی؟!
- چشم غره می رود که پس چی؟!
***
ماشین را پارک می کنم توی پارکینگ ، نگهبان پارکینگ قبض بدست می دود به سمتم می پرسد :
پلاک ماشین ؟!
می گویم : نمی دانم !
- مسخره نکن ، پلاک؟!
- نمی دونم آقا !
- فک کردی ... می روم از رو می خونم می نویسم ! پول پارک رو از تو حلقومت می کشم بیرون !
- نگاه می کنم مات ! به خیابانِ خدا ! به پارکینگ خودخوانده ی شهرداری !
بعد خیره می شوم به این بدبخت مفلوکی که می خواهد پول را از توی حلقومم
بکشد بیرون و می روم توی فکر که چرا من پلاک های ماشین ها حفظم نمی شود !
***
می روم روبروی آینه و زل می زنم به چشمهام ... فایده ندارد ...
چشمهام رو خوب خوب باز می کنم ...
می روم جلوتر ... صورتم را تقریباً می چسبانم به آینه که بدانم
چه رنگی ...  ... ... ؛
باز آن ترس ... باز آن ترس قدیمی می آید سراغم!
کیست؟! این که پشت این صورتک دارد از داخل این
دو حفره مرا نگاه می کند کیست ... پس می کشم ...
بی خیال رنگ ... به ترس اش نمی ارزد ...
***
ماشینمان را از روی پدرم می شناسم !
یعنی اگر بابا پشت رل ماشینی نشسته باشد حکماً همان ماشین ماست ...
یا اگر ماشین دست خودم باشد! از روی جایی که پارکش کرده ام !
یا گاهی از روی صدای قفل مرکزی ماشین !
البته اینقدرش را می دانم که اسم ماشینمان پراید است ...
اما خیلی فرقی با ماشین های دیگر ندارد ...
یعنی روشن می شود و می رود دیگر ، مثل اغلب ماشین ها !
نمی دانم باقی مردم چطور اینجور چیزها را تشخیص می دهند ...
***
چرا می شماری؟!
- می خواهم حساب کار بیاید دستم ...
حساب چه کاری ؟!
- دقیق نمی دانم !
حساب بی دقت هم مگر داریم ! مسخره می کنی ؟!
- چه بگویم آخر ... تو که تهش حرف خودت را می زنی ...
من اما می شمارم چون به قول عزیزی فکر می کنم گیج شمردن
بهتر از گیجیِ نشمردن باشد ...
- حالا به چند رسیده ای ؟!
ساعت چند است؟!
- 30 دقیقه ی بامداد !
- گمانم به : شش !

...

قالَتْ فاطِمَةُ (س) فى دُعائِها يَوْمَ الْارْبَعاءِ:

«اللّهُمَّ احْرُسْنا بِعَيْنِكَ الّتى لاتَنامُ وَ رُكْنِكَ الَّذى لايُرامُ وَ بِاسْمائِكَ الْعِظامِ، وَ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ احْفَظْ عَلَيْنا ما لَوْ حَفِظَهُ غَيْرُكَ ضاعَ وَ اسْتُرْ عَلَيْنا ما لَوْ سَتَرَهُ غَيْرُكَ شاعَ. وَ اجْعَلْ كُلَّ ذلِكَ لَنا مِطْواعاً انَّكَ سَميعُ الدُّعاءِ قَريبٌ مُجيبٌ »

پروردگارا با چشمان همیشه بیدارت و ستونهای بی زوال و نامهای بس بزرگت پاسبان ما باش . و بر محمد و خاندان او درود فرست و از ما نگهبان آنی باش که اگر کسی جز تو نگهبانش باشد ، تلف گردد و آنی را بر ما بپوشان که اگر دیگری جز تو آن را بپوشاند ، شیوع یابد . و همه ی اینها را برای ما مایه ی بندگی  خویش  قرار  ده  که  تو  شنوای  دعا  و  نزدیک  و  پاسخ دهنده ای .

- دعای روز چهارشنبه - 

دعاهاى روزانه حضرت زهرا(س)

+ می شماریم: هفت ...

+ یک خبرِ خوب ! او هم از دست رفت ملت ! از دست رفت !

روز هشتم ...

آمدیم اعتراف کنیم که داریم گیچ و ویج می شماریم ! اصلاً از ۱۴ نباید می رفتیم بالا !

باید می آمدیم پایین ... ۱۳ ،۱۲ ، ۱۱ ، ۱۰ ، ۹ ، و امروز هم می شود : ۸ ... روز هشتم ...

و خب می دانید دیگر  آدم یاد روز هشتم می افتد ...

و آخرین جملاتش که  :

"خدا

روز اول آفتاب رو آفرید‍؛آفتاب چشم آدمو می سوزونه.

روز دوم دریا رو آفرید؛دریا پاهاتو خیس می کنه.

روز سوم چمن رو آفرید؛وقتی چمن رو میزنی فریاد میکشه،باید نوازشش کنی.

روز چهارم حیوانات رو آفرید؛نفسششون گرمه.

روز پنجم صدا رو آفرید؛بعضی صداها خیلی بلنده.

روز ششم انسان رو آفرید،زن،مرد و بچه ها؛من بچه هارو ترجیح میدم چون وقتی میبوسیشون صورتشون نرمه.

روز هفتم سکوت رو آفرید؛تا دراز بکشی و ابرارو نگاه کنی و کل تاریخو توشون ببینی.

و خدا فکر کرد چه چیزی هنوز کمه و 

در روز هشتم "ژُرژ" رو آفرید و این خیلی زیباست.

 --- روز هشتم ---

یا 19 یا 10 !

باز هم بشمار دل ... شمردن تسلا می دهد خاطر پریشان از "ترس" را ... بشمار ، امیـــد ، این نَفَس ها به "حسرت" ننشیند ...

سه دیدار در عین ِ عبــــــــــور ...

بشمار چند؟!

+ بشمار یک : 14 ! ، بشمار دو:15 ! ، یک نفر گرامی آمد و گفت : بشمار سه:16 ! جمعه هم که تعطیل بود! بشمار چهار :17 را ننوشتیم ! پس اکنون باید بنویسیم بشمار 5: 18 !!!

راستی گفتم جمعه یاد این شعر "فرهاد" افتادم که میگه :

جمعه ها تعطیله ! وبلاگا خسته ! جمعه ها تعطیله لینکا شکسته !

آدما سر برده همه توی لاک!!! مرده می برن وبلاگ به وبلاگ !!!

هان ؟! مال "فرهاد" نبوده ؟! جان؟!

ما که الآن توی ذهنمون آقای "فرهاد" دقیقاً داره همین اراجیف بالا

رو می خونه ... شما اگر نمی شنوید دیگر قصورش از ما نیست ...

+ و اما ... این آقا را می شناسید ؟!

+ پیام فضلی نژاد را نمی شناسید ؟! نه ؟! ای داد ... ای بیداد ... ای فغان ! بشناس! بشناس او را که در ایران کم اند این دسته پژوهشگرهای ناب  ...

پژوهشگر ارشد مرکز پژوهش های موسسه کیهان !

خصوص اگر اهل سیاستی . سیاستی آن گونه البته که در قاموس ما همان وجهه ای از دیانت است !

+ یادم می آید که سال 88 سخنرانی جالبی داشت راجع به فروپاشی اساس فلسفه ی لیبرال دموکراسی . و استدلال های جالبی . استدلال هایی که آدم را به وجد می آورد . اینکه یک پژوهشگر در کلاس کاری تحقیقات امنیتی آکادمیک خالصانه و معتقدانه یک دلیل فروپاشی فلسفه ی لیبرال دموکراسی را پیش بینی تحلیلی رهبر انقلاب بداند این فوق العاده است . برای من یکی فوق العاده عجیب !  البته این فقط یک دلیل از آن استدلالات متعدد بود اما این شاید خود یکی از اتفاقات نادراین چند ساله در حوزه ی علوم انسانی ست . اتفاقات نادری که خیلی به ندرت!!! رخ می دهند .درمهم بودن این اتفاق همین بس که جریان معاند و مخالف نظام تاب رساله های علمی و مستدل او را آن قدر نیاورد که اسفند ماه سال 88 مجبور شد او را ترور کند . هرچند که خدای را شکر او جان به سلامت دربرد از آن مهلکه  تا کلاس کار پژوهشی در ایران بی مثالِ خوب نماند !

 آقا وصیت می کنم او را دریابید ! وصیت می کنم تا نگویید کسی نگفتمان !

+ بگذریم ... این همه حرف زدم که بگویم آن رساله را سرچ کنید و پیدا کنید ! و بخوانید آن ادله را ...و بعد ایمان بیاورید که عمر لیبرال دموکراسی رو به اتمام است ! و در چنین شرایطی ما هم احساس می کنیم 3 روز مهلت به اجرای این فلسفه ی معدوم! در کامنت دانی وبلاگمان کافیست . چه اینکه آن ها که می شناسندمان می دانند که ما اصولاً دیکتاتور دموکراسی! را قبول داریم نه لیبرال دموکراسی را ! دیکتاتور دموکراسی که ان شاءالله رساله ی دکترایش را خودم! از خودم در آورده! به جامعه ی نیازمند به ایدئولوژی آوانگارد تقدیم خواهم نمود . در این مکتب! همه اختیار تام دارند که تنها رأی موجود را بپذیریند ! این طور هم اختیار آنها حفظ می شود و هم بحث جبر! درش لحاظ می شود !  !

البته این تنها وجه فلسفی این ایسم جدید خواهد بود ! و وجوه حکومتی - سیاسی و اقتصادی آن تا آماده شدن جهت ارائه کار دارد هنوز ! - یا پیغمبر !!! -

خلاصه آنکه متاسفم برای دوستانی که نام نویسی ننمودند به منظور بازدید علمی از "این سرخ تلخ" ... یک نفر البته نام نویسی نمود که ایشان هم متاسفانه به دلیل رعایت نکردن مقررات ! - اعلام خصوصی و نه عمومی! - از حق شرکت در این بازدید علمی محروم می گردد ... آن یک نفر هم باور کنید الشیخ العادل المعرفاوی نبود ... باور کنید نبود ... دهه ... باور کنید دیگر ...

+ و اما برگردیم به پیام فضلی نژاد عزیز و پیشنهاد چند لینک :

اول از همه:

 بیوگرافی بسیار جالبش را بخوان!

دوم از همه !!! کمی برگردیم عقب و برویم سروقت سبزیجات عزیز! :

ریشه های تاریخی «جنبش سبز ماسونی» در ایران و انگلستان، متن کامل اولین سخنرانی پیام فضلی‌نژاد پس از ترور

اگر حوصله ی گوشیدن! دارید سوم از همه برویم به سراغ :

فایل صوتی افشاگری پیام فضلی‌نژاد پیرامون «کودتای انتخاباتی اصلاح‌طلبان» در 22 خرداد 1388

چهارم از همه ! باز برگردیم عقب تر و برویم سراغ ممّد تمدن عزیز و دار و دسته :

پروژه شبه‌نظامی «گذار به دموکراسی» در وزارت کشور دولت خاتمی، گفتگوی پیام فضلی‌نژاد با ایرنا

پنجم از همه سریع بدویم جلو ... بکشیم جلو ... خیلی جلو ... برویم سروقت بوقندیار بوقایی عزیز :

رساله پژوهشی «معنا و مبنای فرقه ماسونی مشائیه» (کیفرخواستی علیه جریان انحرافی)، پیام فضلی‌نژاد

و

آیت‌الله علیه ماسون‌ها؛ نسبت فرقه مشائیه و مکتب ایرانی با ایدئولوژی ماسونی، پیام فضلی‌نژاد

ششم از همه عمیق تر شویم و :

پرونده/ علوم انسانی سکولار در ایران، گزیده آراء پیام فضلی‌نژاد

هفتم از همه هم  :

رساله پژوهشی «تاریخ سری ادبیات داستانی»، نوشته پیام فضلی‌نژاد

در"میانه" ... رو به افول ...

سلام ای نمی دانم کدامین کس ! ای "نمی شناسمت" ... ای خفته در یکی شبان دیر ، یا بیدار در روز و روزگاری نزدیک ...

ای لابلای سالهای ماضی رفته و یا ای موکول به آینده ی "خواهد آمد" ... ای تای بی قرار ... ای گم گشته به اختیار و یا  ای گم شده در بی حواس  ...  ای حکیم درد، رو به افول گذاشته ام ...

می آمدی ... هر باره در انتهای فصل رو به اتمام کلمات می آمدی ، چهره ای می گشودی و نوری می نمایاندی و "کلمه ای" می بخشیدی ...

بدان ... بدان که در انتهای فصلی منتهی به مشکوکم !

بدان که اضطراب آخِر شدنِ جان مایه ی زندگی مرا تا این حد به اضطرار آورده که اعتراف آورم : رو به افولم ...

نه جسماً ... که در افول جسم یا خود به خود دوایی نهفته و یا امید به طب طبیبان خاک توان بست و امید برای گذر از درد جسم کافیست ...

و یا نهایت می شود "جبرش" خواند و آنگاه به "تحملش" گذراند .

نه روحاً ... که روح را اگر افول بگیرد عاقبت پوچی به تمام قبضه اش می کند و من مدیدیست در فصلی میانه ام ! مدیدی ...

فصلی بی شک اما دور از یقین ... درست تر آنْکْ : دور از آن باغ که موقنین درش می زی اند ...

دردها ... آنها که درد خوانده شدن درخور شأنشان بوده دارند کوچک می شوند ... بجاش! اما زخم های خرد دارند بیش از آنکه باید آزار می دهند ... در تنزلم ... تنزل از مقام درد نشمردن این زخم های کوچک و این نمک های زندگی نمایِ بَرِشان پاشیده ! تا به دیدن همان زخم ها و نمک ها این بار در کسوت شوره زاری صعب ، و من درش گیر افتاده: عطشان .

در هوس عقب نماندن از "اغیار" افتاده ام آشنا !

ای حکیم درد ... دارم از آن جهان که در هر فصل تو یا از جنس تو کسی راغب دیدارش می نمودم پایین می ریزم ... می ریزم به "میانه" ی این خرد جهان کوچکِ واقع ! ... های حکیم روزهای درد ، می دانی که "میانه" زیستن یعنی مرگ ... های مرد ناسازگار همیشه ... بیا و بساز دردهای تازه را که رو به افول گذاشته ام ... بیا که بنای ناسازگاری ام رو به ویرانی ست ... بیااا ...

+ بشمار ۲ : ۱۵ !

+

//کامنت گذاشته شده ، پس داده نمی شود ! //

حتی شما دوست عزیز !

بشمار یک :14 !

من همیشه با زمان مشکل داشته ام ! همیشه ! علی الخصوص از وقتی! که در جهانی پست مدرن دارم زیست می کنم !!! از وقتی که فهم ما از زمان ، فهمی کاملاً حرکتی! فیزیکی! مکانیکی! ساعتی! و عقربه ای! شده است ...

از وقتی که نظم را ... صبر را ... انتظار را ... فکر را ! ... عبادت را حتی ! با تیک تیک های اختراع دست بشر! می شمارند و می سنجند ! از وقتی که فهم مدرن با فهم سنتی مان بی فرصت حتی درآمیختن! تاخت زده شد ...

 از وقتی شبانه روز را تقسیم می کنند به 24 ساعت !

 »» تا اینجا جدی ! ««

»» از اینجا به بعد هم جدی ست برای خودم ! ، منتها خب ... شاید ... ««

مثلاً یک اعتراضی که خود بنده و برخی از علمای دیگر همیشه داشتیم این بود که چرا به 23 تقسیم اش نکردند ؟! و یا حتی به عدد مقدس 19 ؟! و البته اینها اعتراضاتی زمینی بود !

بنده شخصاً اعتراف می کنم که اصولاً ! با تقسیمات قدیم تر نیز ناسازگارم ... مثلاً ... تقسیمات هفته و ماه و سال را ببینید شما !!!

چرا هفته ؟! ... به نظر من هفت روز کم است ! معیار را باید بگذارند روی "14" ! بگویند چهاردهه ! ماه را هم می توانند ضریبی از همین بسته های !!! چهارده تایی شبانه روز بگیرند!!! ... و اصلاً دوباره برگردم سر اعتراضم به 24 ساعت ! باباجان کم است ! 24 ساعت کم است ! آدم به هیچ کارش نمی رسد ! این تقسیمات را باید عوض کرد !

»» از اینجا به بعد نه شوخی نه جدی ... ««

تا حالا خسته شده ای ؟! ... نه ... نه ... نشد ... این خستگی های لوس را نمی گویم ... نچ ... خسته ی خسته ... خسته ی خسته ی خسته ... خیلی خسته ... قدر هزار سال ... قدر هزار هزار سال ... هزار هزار هزار سال ... نشدی ؟! هان ؟! من چطور اینقدر خسته شدم ؟! من ربع قرن را هم به زور پر کرده ام؟!

ببین نشد ... نشد باز .. معلوم است مقدمه را نخوانده ای و آمده ای اینجا ...

گفتم بنده به اصول و مکانیزم زمان سنجی به اشدّ طریق معترضم ! بلی ... معترضم ! اعتراض دارم !

این است که برای تو احسانِ خسته ... تو احسانِ خسته از تمام خستگی ها ! برای بغض های هزار ساله ی تو احسان ! بیا و بگذار ... بیا و بگذار با هم بشماریم! ... شمردنی با اصولی خودمختارانه ! آماده ای ؟!

بشمار پس ... بشمار که شمردیم و شمردیم و شمردیم و رسیدیم به : چهارده !

با چاشنی حب نفس ! تقدیم به خودم :

 

1 اما -  این وبلاگ تا زمانی نامعلوم در مقیاس شما ! تغییر کاربری داده است !!! و عن قریب باشد ظهور جوانبِ این معنا ...

2 اما - چون بعضی دوستان اصرار داشتند و تأکید بر این نکته که بنده نمی گذارم حرف هایشان! را بزنند! و الحمدالله و الحمدالله و الحمدالله لابد رسانه ی "این سرخ تلخ" ! خیلی جای مهمی ست که نکته را روزی چند بارش! می گویند! تصمیم گرفته ایم تا همان زمان نامعلوم در مقیاس شما کامنت دانی مان را باز بگذاریم ! بازِ بازِ باز ... 

خلاصه هر چه حرف در نای بعضی! مانده که نزده اند ! بگویند و بگویند و بگویند ...

البته ما هیچ قول نمی دهیم که جواب بدهیم ها ! هیچ ! و هیچ هم قول اصلاح نمی دهیم هااا ! هیچ !

اینجا منزل خودتان است ... راحت باشید ... حتی اگر عزیزی خواست ، چندان که کسانی هم خواسته اند بارها ! ما آماده ایم تا یوزر و پسورد وبلاگ فخیمه ی! "این سرخ تلخ" را هم تقدیم کنیم تا روحشان راحت بگیرد و این پشت!!! را هم ببینند و از چند و چون ماجرا آگاه ! شوند!  والاّاااااا ... ما که بخیل نیستیم ... وقتی بچه ی مردم شب خوابش نمی برد که توی "این سرخ تلخ" چه خبر است! به خدا که ما راضی نخواهیم بود به این همه رنج و دردش!  دوستانی که تقاضای گردش علمی! در "این سرخ تلخ" را دارند همین جا کامنت بگذارند و اسم و مشخصات بدهند تا ان شاءالله بعد از تکمیل فرم تقاضانامه و جمع و جور شدن بساط سفر موعد حرکت! خدمتشان اعلام گردد ... والله الهادی الی سبیل الرشاد !!! 

۳ اما - داستان "ننه زاغی" !!! در ارتباطی تنگاتنگ! با پست قبلی !

من! و بابا!

+ به کوشش برادر بزرگوار، بابک گشتی زاده و البته با پی گیری های حامد عطشانی عزیز ، پای پدر را کشانیدیم!!! به  آوای خورستان ...

+ امروز ۵ مهر است ... یعنی که سالروز شکست اولین حصر آبادان !!! داریم بچه ها را جمع می کنیم و سازماندهی می نماییم برای شکست حصرهای!!! بعدی ... دیریست طرح عملیات می ریزیم ! عملیات عملیات سختیست ، من می گویم سخت تر از ثامن الائمه (ع) ! که این بار دشمنان بومی اند !!! حالا البته به دلایل متعدد مسامحتاً می گوییم بومی ! رمز عملیات ...

+ شرح عملیات ثامن الائمه (ع) و شکست حصر آبادان را در وبلاگ محمد خدری عزیز بخوانید !

+ بعد قرن ها سکوت در عین عبور ... !