در"میانه" ... رو به افول ...
سلام ای نمی دانم کدامین کس ! ای "نمی شناسمت" ... ای خفته در یکی شبان دیر ، یا بیدار در روز و روزگاری نزدیک ...
ای لابلای سالهای ماضی رفته و یا ای موکول به آینده ی "خواهد آمد" ... ای تای بی قرار ... ای گم گشته به اختیار و یا ای گم شده در بی حواس ... ای حکیم درد، رو به افول گذاشته ام ...
می آمدی ... هر باره در انتهای فصل رو به اتمام کلمات می آمدی ، چهره ای می گشودی و نوری می نمایاندی و "کلمه ای" می بخشیدی ...
بدان ... بدان که در انتهای فصلی منتهی به مشکوکم !
بدان که اضطراب آخِر شدنِ جان مایه ی زندگی مرا تا این حد به اضطرار آورده که اعتراف آورم : رو به افولم ...
نه جسماً ... که در افول جسم یا خود به خود دوایی نهفته و یا امید به طب طبیبان خاک توان بست و امید برای گذر از درد جسم کافیست ...
و یا نهایت می شود "جبرش" خواند و آنگاه به "تحملش" گذراند .
نه روحاً ... که روح را اگر افول بگیرد عاقبت پوچی به تمام قبضه اش می کند و من مدیدیست در فصلی میانه ام ! مدیدی ...
فصلی بی شک اما دور از یقین ... درست تر آنْکْ : دور از آن باغ که موقنین درش می زی اند ...
دردها ... آنها که درد خوانده شدن درخور شأنشان بوده دارند کوچک می شوند ... بجاش! اما زخم های خرد دارند بیش از آنکه باید آزار می دهند ... در تنزلم ... تنزل از مقام درد نشمردن این زخم های کوچک و این نمک های زندگی نمایِ بَرِشان پاشیده ! تا به دیدن همان زخم ها و نمک ها این بار در کسوت شوره زاری صعب ، و من درش گیر افتاده: عطشان .
در هوس عقب نماندن از "اغیار" افتاده ام آشنا !
ای حکیم درد ... دارم از آن جهان که در هر فصل تو یا از جنس تو کسی راغب دیدارش می نمودم پایین می ریزم ... می ریزم به "میانه" ی این خرد جهان کوچکِ واقع ! ... های حکیم روزهای درد ، می دانی که "میانه" زیستن یعنی مرگ ... های مرد ناسازگار همیشه ... بیا و بساز دردهای تازه را که رو به افول گذاشته ام ... بیا که بنای ناسازگاری ام رو به ویرانی ست ... بیااا ...
+ بشمار ۲ : ۱۵ !
+

//کامنت گذاشته شده ، پس داده نمی شود ! //
حتی شما دوست عزیز !
ا حـــ ســـ ا ن نـــــ مــــ ا ز ی