تا اطلاع ثانوی !

وقتی می گذاری و می روی ، حالا برای یک ساعت، برای یک روز، برای یک سال، برای یک قرن! برای هرچقدر ... معمول و عرف! این است که باید بنشینی و کلی صغری کبری بچینی که به فلان دلیل و به بهمان دلیل دارم می روم و مثلاً اگر آن جور شود و یا آن طورِ دیگر شود می آیم!

اما درمورد خودِ اینجانب آن چه بر خودِ اینجانب معلوم است و گفتنی! آنکه خودِ اینجانب فکر می کنم نفس ِ پدرسوخته! از اینجا سنگری و مقری! ساخته برای پنهان کردن بعضی کم آوردن ها ! بعضی نرسیدن ها ! بعضی دردهای بی علاج مانده ! ساده اش کنم شده است : تخدیر!

یک تخدیر ِ اگر چه شاید همچین کوچک! اما با دامنه ی گسترده ی تأثیر ! یک تخدیر که مثل همه ی تخدیرها کارش بزرگ کردن پُفَکی است و بعد کوچک کردن اَلَکی! و من چندان که قیصر بزرگ در دو پست ِ قبل سرود ! :

نه چندان بزرگم
                      که کوچک بیابم خودم را
نه آنقدر کوچک
                      که خود را بزرگ...

 

+ از تولد تا ۶ سالگی بچه بودم!!! - شما این روایت را ساده بگیر اما من ... - / از ۶ تا حول و حوش ۱۲ سالگی که باز هم بچه بودم! نمونه ی یک بچه ی الگو بودم برای همه ! در درس و فهم و اخلاق و کمالات! - این روایت به دلایلی دروغ است البته که بماند! - / از ۱۲ سالگی تا ۱۸ سالگی که باز بچه بودم با همان کمالات تیزهوش نیز خطابم کردند و شدم شاگرد ممتاز ِ سمپاد ِ شهرین ِ آبادان و خرمشهر! باد کردم شاید! - این روایت هم به طریقی دروغ است که باز بماند! - / تا اینکه جنگ شروع شد ! جنگ ِ نامقدس ِ هشت ساله ی من ! از آغاز ۱۸ سالگی تا ته ِ ۲۵ سالگی که باز بچه بودم - و دیگر حدود یک ربعِ قرن از زندگی ام می گذشت - در این جنگ ِ منحوس شرکت اجباری داشتم و راست و حسینی بگویم شکست خوردم ! - این روایت را نمی گویم دروغ است اما دست ِ کم می توان آن را مشکوک دانست! - حالا در ۲۶ سالگی باز هم دارم با بچگی هایم سر می کنم . از پس جنگی خونین و مالین و تحمیلی و بس نامقدس! که البته تلفات ِ جانی خاصی نداشت . تنها یک مشت ذوق ِ بیهوده و مقادیری استعداد و میزانی اخلاق که سر و ته اش قدر هیچ نمی ارزید بر باد رفت! که نوش ِ جان باد البته ! بگذریم . حالا که اینها را این جا نوشته ام دوست دارم مرد باشی - مرد یا زن فرق ندارد! - مرد باشی و نپرسی چرا !!! و البته دوست دارم باز هم مرد باشی و شک نکنی من بچه بودن را دوست دارم! مشکل هزار چیز ِ دیگر است و این نه !

+ رفتنم به هیچ چیز ربط ندارد! مگر همه چیز . و بازگشتنم نیز به همین ترتیب . پس نه از رفتن بپرس و نه از آمدن که پاسخت را نمی دانم! به قول آن گرامی شاید فردا آمدم شاید پس فردا شاید هم ... / تنها به "همه چیز" ربط دارد .

+ یک لینک بی ربط : http://jahannews.com/vdceeo8wzjh8z7i.b9bj.html

+ تا اطلاع ثانوی کامنت دانی ِ این پست باز است!

+ دانلود زیارتنامه حضرت زهرا سلام الله علیها


قالت فاطمه الزهرا عليهاالسلام:

سمعت النبى صلى اللَّه عليه و آله، ان فى الجمعة لساعة لا يراقبها رجل مسلم يسال اللَّه عز و جل فيها خيرا الا اعطاه اياه قالت فقلت: يا رسول‏ اللَّه اى ساعة هى؟ قال اذا تدلى نصف عين الشمس للغروب قال و كانت فاطمة عليهاالسلام تقول لغلامها: اصعد على الضراب فاذا رايت نصف عين الشمس قد تدلى للغروب فاعلمنى حتى ادعو. (۱)

(فاطمه زهرا عليهاالسلام مى‏فرمايد: از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيدم، در روز جمعه ساعتى است كه هيچ مسلمانى مراقب آن نبوده كه حاجت خيرى از خداى عزوجل بخواهد مگر آنكه حاجت او را برآورده ساخته است. فاطمه عليهاالسلام مى‏گويد عرض كردم يا رسول‏اللَّه آن چه ساعتى است؟ فرمود: آن هنگامى است كه نصف قرص خورشيد در موقع غروب پنهان شود. پس از آن فاطمه به غلام خود فرمود: بر فراز بام درآى و چون ديدى نصف قرص خورشيد در هنگام غروب پنهان شد به من خبر ده تا دعا كنم.)

+ دعای فرج / دعای عاقبت بخیری / دعای ... / خودتان استاد ترید / دعامان کنید .

در مورد آن دلیل خاص!

خیلی سالها پیش ؛ شاید در دوران دبیرستان و در درس هندسه ، قضیه ای داشتیم به اسم "حمار" !
داستانش از این قرار بود که کوتاه ترین مسیر بین دو نقطه همیشه خط راست رسم شده بین ِ آن دو نقطه است و حکمتش هم اینکه ظاهراً خر در پیمودن فاصله ی بین دو نقطه همین خط راست را طی می کند ! من فکر می کنم از همان موقع بود که دانستم یک مشکل اساسی با منش این حیوان نجیب! دارم!
با اینکه همیشه نزدیک ترین راهها را می بینم و می شناسم اما از سر لج! و یا به خاطر آن دلیل خاص! من دورترین و دشوارترین راهها را بر می گزینم!
آن طور که در خاطرم مانده تنها معلم فلسفه بود که آن دلیل خاص را فهمید و به رویم آورد!
او گفت تو علی رغم اینکه می خواهی از خریت فاصله بگیری اما از هر خری خرتری!

مکاشفاتی در برزخ اثر بن دیواوت - Ben Devout -

+ ببخشید دیگر . خلاصه بعضی وقت ها ...

فلسفه ی سکوت

فلسفه ی سکوت / گفتگویی پیرامون همه یا هیچ!

فلسفه ی سکوت را نمی دانم اول بار بودا! از خودش درآورد! و به نیروانا فرو رفت و در سکوت شد و در راز و در حکمتِ اسپریتوال -spiritualism- و اینها یا کار کار کس دیگری بود . نمی دانم! و مهم هم نیست . اینجا حرف از سکوت دیگری ست .
می گویند شب بود و آدم هیج جا را نمی دید.به گمانِ ما منظور همان وقتی بود که انسان هنوز زبان باز نکرده بود ! فکر و اندیشه داشت ، بی آنکه بتواند از آن بگوید! می توانست حرکت کند به هر سو . آزادانه . اما در این آزادی به واقع گرفتاری عظیمی وجود داشت .اینکه "اینجا" فرقش با "آنجا" چیست؟! یک قدم عقب تر و یا یک قدم جلوتر .
کلمات و گویا کلام! اینجا آفریده شدند! مثل نوری در تاریکیِ "نگفتن ها" و "نتوانست گفتن" ها ! به مثابه چراغی شاید . پیش از آن آدم می توانست فکر کند! آزادی داشت فکر کند . اما تفکر قالب می خواهد و وسیله . بی کلمه فکر بی جهت است . شما گاهی می گردی که برای بیان معنایی یک کلمه ی مناسبی پیدا کنی و این یعنی تو پیش از کلمه! فکر می کنی . اما بی که پیدا کنی کلمه ی ناب ِ توضیح دهنده ی حالِ دلخواهت را فکر کردنت و طیِ طریق کردن اندیشه ات همچین کورمال کورمال است! و ابتر و بی دنباله!
خلاصه ! سرت را درد نیاورم! کلمات آفریده شدند! مثل نور . کلماتی که روح دارند! واقعاً روح دارند! نه اینکه شعرا و نویسندگان و روشنفکران خواسته باشند زور اضافی بزنند و از خودشان حکمت صادر کنند! خیر . واقعاً و هویتاً روح دارند . و هر یک در مدارجی و معارجی! اینکه می گویند بسم الله وسیله است یک سر توضیح اش اینجاست! در روح گرفتن کلمه ای میانِ دو لب ! : بسم الله! مثل صلوات که در روایت داریم فرشته ای به هر صلوات زاده می شود ! و شاید این فرشته روح کلمه است . روحی که می تواند سیر کند و رشد کند. چون آتشی بیدار شود و به شرط آنکه به نسیم نسیان ، اطفاء نشود افروخته گردد و فراز گیرد این حریق معنا . چندان که صلواتِ بر علی ابن موسی الرضا : صلاة کثیرة تامة زاکیة متواصلة متواترة مترادفة. کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک !
بگذریم ! قصد توضیح و تفسیر روایت و کلام نداریم فی الحال! رسیدیم به آنجا که کلمات زاده شدند! بله . از این فصل به بعد گرفتاری عظیم تر شد . پس از آن سکوت بی کلام و اندیشناکی ِ بی جهت و قبله! کلمات رخ دادند و بعد آدم باز محبوس شد و باز دربند و باز در حجاب سکوتی دیگر! این بار غل و زنجیر کلمات بودند اسباب گیر و گرفت آدمی ! بگذار حاشیه بروم! اصلاً بزنم به جاده خاکی ! تو کسی را پیدا کرده ای که گیر ترکیب ساده ی دو کلمه ی " دوستت دارم" ! نیفتاده باشد؟! و یا نیفتد؟! و یا ثبوتاً بتواند بگوید که نمی افتد!  البته بله ! گاه می گویند این مثلاً از ضعف است از نیاز به محبت و گاه می گویند خاص ِ جنس زن! است و گاه می گویند ... و گاه ... و چه بسا بعض این "گاه گفت ها" راست هم باشد اما ...
ولش کن! الباقی را اصلاً بی خیال! گفتم که بگویم این کلماتِ روح دار وقتی با هم ترکیب می شوند می توانند بر روح آدمی نیز چیره شوند و تسخیر کنند روحی را ! کسی را و دلی را !
و این تازه یک گوشه ی دونِ دنیایی ِ خاکی ِ این جهانی از سیطره ی سلطه ی کلام است ! بگذریم .بله باز هم بگذریم . گیر عاشقانه نیفتیم که از رسالت پُست جا می مانیم!
گفتیم کلمات روح دارند . و جهت و تابلوی اندیشه اند . قبله ی فکر ! و یک راز اینکه بعد از اقرأ باید می آمد "باسم ربک الذی خلق" ! همین که این جهتِ فکر خودش میزان شود و راه و سبیل ِ مقصود را نشان دهد . "باسم ربک" یعنی جهتِ جهتِ فکر ! دلیل ِ اقامه ی کلمه !

ای بابا ! شده ایم عین این نو طلبه ها! رشته ی کلام می رود از دست مدام بی آنکه از عهده ی گفتنی ِ گفتنی برآمده باشیم! کجا بودیم ؟! هان! فلسفه ی سکوت دوم !

سکوت پس از خلق کلام ! سکوت پس از دمیده شدن روح در کالبد الفبا و از مجرای ِ آفرینای ِ آدمی! : دهان! لب! شفتین! که فرمود :
أَلَمْ نَجْعَل لَّهُ عَيْنَيْنِ ﴿٨ سورة البلد﴾ وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ ﴿٩ سورة البلد﴾ وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ ﴿١٠ سورة البلد﴾ فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ﴿١١ سورة البلد﴾

و باز ماند شرح سکوت سوم! که البته گمانم هم خواهد ماند برای همیشه !
سکوت پیش پای عمل! سکوت حاصل ِ روح کلمات ! ماحصل کلمات : عمل ! حالا خواه عمل ِ در ساحت اقدام! یا عمل در ساحت ِ نفس و گذر از قلب و ...
سکوت و شکستن زیر بار کلماتی شگرف! تنها به این دلیل شاید که "تو" بی اضطرار! دست به گریبان کلمات شده ای ! بی تشنگی آب به کام خویشتن می ریزی و اینست که لذت سیرابی را نمی چشی. و وقتی تو از لذت! محرومی چه مالک یک وجب خاک باشی و چه مالک کائنات!

باز و باز و باز بگذریم!
گاه باید نیمه بگذاری حرفت را و بروی ! بی که برای کسی معنی داشته باشد حرف هایت . چیزی گفته باشی پیرامون هیچ یا همه! برای خودت! برای "او" ! یا حتی برای "تو" ! خواستیم بگوییم "کلمه" ی گفتنی هست . "کلمات" مان همچنان رو به ازدیاد اند اما پناه بر خدا از این کلمات چه آنکه قال الله الحكيم في كتابه الكريم :
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ ﴿٢سورة الصف﴾ كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّـهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ ﴿٣سورة الصف﴾
ای کسانی که ایمان آورده‌اید! چرا سخنی می‌گویید که عمل نمی‌کنید؟!  / نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد.

+ خداوکیلی اگر شما هم چیزی فهمیدید از این گیج و ویج نوشتها دریغ نکنید . ما را خبر کنید . ثواب دارد!

+ حالا باز هم بگویید پست بزن!

+ به زودی - به طور تقریبی می شود گفت در همین قرن اخیر - در عین شین قاف خواهید خواند :

۱- مقاله ی آموزشی از سری آموزش های آسان در شرحِ این مطلب که :
چگونه می توان به عروسی رضا قمری رفت؟!
2- ساعت هفت!
3- مقاله ی شناختی پیرامون ِ : ما ضدِّ انقلاب ها !
4- نقد ترانه!
5- رساله ی موفقیت! یا : همه چی آرومه!
6- سفیدنماییِ وضعیت "آبادان"ِ آبادان!
7- و نهایتاً : روایت هایی از زبان دوربین زبان نفهم!