عقیده !

خدا حفظش کند ... خدا حفظش کند ...

+ من عقیده ام است بهترین دعا از برای امثال رئیس جمهوری امریکا و نوکرهای او مثل صدام ، بهترین دعاها این است که خدا مرگشان بدهد، این دعا برای آنهاست . اگرمی خواهید نفرین کنید بگویید خدا حفظشان کند؛ برای اینکه هر روزی که بر امثال اینها می گذرد، جهنمشان بدتر می شود. جهنم مراتبش مثل خود مراتب انسان لا یتناهاست . هرروزی که بر اهل معصیت بگذرد، جهنمشان بدتر و داغتر می شود. پس دعای برای اینها اگر بخواهید بکنید این است که خداوند اینها را مرگ بدهد تا اینکه این جهنم به آن سختی نباشد بر ایشان .

 امام خمینی - پیر عشق - / سخنرانی در جمع مسئولان نظام اسلامی به تاریخ :  ۲۷ / ۲ / ۱۳۶۷

+ این بالایی برای فرار از چوبه ی دار ! و اما این پایینی که ادامه ی همان بالایی ست جهت تفکر تجویز می شود ! تفکر شخص شخیص خودم و اگر گناهکار دیگری از این طرفها رد شد از برای او !

و خداوند ان شاءالله ، ما را هم بیدار کند، متوجه کند، متوجه کند که ما چند روزی بیشتر نیستیم ، منتها من زودتر و شما هم دنبالش دیگر، بعد از صد سال دیگر از این بساط خبری نیست . اینها همه گذراست و از بین می رود، آن چیزی که باقی می ماند حرکات خود انسان است . آن چیزی که به انسان جهنم را می رساند یا بهشت رامی رساند خود انسان است ، از خارج نیست . انسان که مُرد شروع می شود به یک عالم دیگری که خود انسان تهیه کرده ، از خارج چیزی نمی آید، هر چه هست از خود انسان است . کوشش کنید که ان شاءالله ، اصلاح بکنید در این روز، در این وقت ، در این سالهاخودتان را ...

درهم ! کاملاً درهم !

+ آهای تو .. بلی خودت ! تو که می دانی جانی و عزیزی قدر دنیا ! بمان و بزرگی کن آنچون که باید ! قضاوت آن هم در این مدار ! و بر این قرار! نه جنسِ توست ! ولو به فرضِ لامحال! این کوچک برادرت در موضع اتهام هم باشد ! بمان برقرارت که برنخواهد آمد از این من! دیگر برادری چون تو یافتن! امرم کن به معروف! نهی ام کن از منکر! اما در قضاوت درنگ دار ! درنگ دار که در این درخواست ترسم بر خود نیست !

+ خبرهای رسیده حاکی از اینست که الف نون! بازیکن به شدت مصدومِ باشگاه لیگ برتریِ الغدیر! در زمانِ نقل و انتقالات نیم فصل! طی مذاکراتی مشکوک! علی الظاهر به خدمت تیمِ حجت ! درآمده است !تحلیل گرانِ مسائلِ سوقُ الجِّیشیکال! با غیرمنطقی قلم داد نمودن خبر! از سویی در وادی حیرت اند که یک نفر آدمِ لنگ چه دردی را از یک تیم درمان تواند کرد! و هم از سوی دیگر نگران این مسئله ی بحرانی اند که در صورت صحت این خبر اگر این مطلب به گوش آقایانِ فضلایِ اهلِ دلِ حوزه ی الغدیر برسد چه پیامدهای شوم و یا ناشومی را می تواند در پی داشته باشد .

+ قصد آن داریم تا رساله ای تنظیم کنیم در بابِ "اصولِ مهارِ سگِ نفس"! و با همین عنوان! - گر چه "گرگ" شاید به نظرِ قلیلی! محترمانه تر به نظر آید ! - رساله ای مفیدِ فایده تنها برای یک نفر ! آنکه این روزها با این وحشی ِ پاچه گیرِ هار به رزمی خونین و نفس کش درافتاده است ...گفتنی آنکه می دانیم ما ، که این یک نفر! التماس دعا دارد بندگان باآبرو را ... خوب می دانیم ...

+ بشناس! خوب و با میزان! بشناس؛ تا فردا بی نیاز باشی از گریبان گیریِ جنابِ سوءتفهاهم !

همریه !!!

پیش نویس :
1-این پست نیز باز از قرار پست قبلیست !
2-ملت خواب می بینند : رؤیای صادقه ! ؛ روشن بینی شان دست می دهد ، فهم جهانِ معنی شان دست می دهد ، کشف و شهودشان دست می دهد! آن وقت ما هم خواب می بینیم :

طرف! با حالتی پریشان ، مضطرب و عجله دار! آمده بالای سر ما می گوید : "همریه" ، همریه را بده به من ! زووود ...  

- همریه ؟! همریه چیه ؟!

- تو نمی دانی همریه چیه مسخره ؟! بدش بهم یالاّاااا !

هاج و واج نگاش می کنم! ،آخه "همریه" دیگه چه کوفتیه ؟!

- خاک بر سر احمقت کنن نکبت!!!

با عجله خودش را می رساند گوشه ی اتاق چیزی از روی زمین برمی دارد ! بر می گردد نگاه به غایت عاقل اندر سفیهش را به من می دوزد و بدو رو از کادرِ خواب ما خارج می شود ! حتی نگذاشت ببینم این "همریه" چیه بالاخره ؟!

از خواب می پرم با این سوال حیاتی! و شگفت! که : همریه چیست ؟! چرا نشناختن چنین چیزی نتیجه اش می شود : حماقت من! و هم البته نکبت بودنم؟!
توی عمید چیزی نمی یابم ! دهخدا هم چیزی نمی داند از "همریه" یا "حمریه" !

هذیان

باد پیک هیچ عاشق و معشوقی نیست
بی خیال !
حافظ هم پیش از این عصر ترانس مدرن
سیم های شعر و موسیقا و بوطیقا و
همه را خلاصه قاطی کرد!
وگر نه تو این جاده را بگیر و برو تا ته اش!
اگر کسی از چراغ سراغ داشت ،
بگو تا به یاد ادیسون دو سه پیمانه ی سه فازِ ناب
بزنیم بالا !
بلکه برق خواب بپرد از سر این چرت بلند و خال دار !
بلکه شاید روح هم فرصت کند
دو سه گام بلند بلند دستگاه شور را کوک کند !
و شاید حتی این دیوارهای سمج بدقواره ی لامصب!
دیگر اینقدر پی آجر و سیمان و سایر مخلفات نگردند ،
آن هم در این غوغایی که
کسی نمی داند سیاه بوده شب در اصل؟!
یا رنگش کرده اند که به شب نشینی های کافه بیاید ...
نه ... واقعاً که می داند ؟!!
من اعتقاد دارم حتی آبی بودن دریا نیز خرافه است ،
و زردی آفتاب هم حتی ، و تو ، حتی تو !
و تو که خوب "وِتو" می کنی تمام مصوبات مسلم
قابل اجرای دبش قند پهلوی مرا ... حتی تو ...
می خواهی باورت کنم حالا ؟!
می خواهی ؟!
ساده است ... بنشین !
چایت را بریز و دعوتم کن !
به یک قصیده ی بلند از سیاهه مشقهای
گیسوان بلندی که اوضاع وزن و تناسب اندامشان حسابی به هم ریخته است
مثل تمام من در اینک !
یا مثل حرف های این کیبورد زبان نفهم که بلد نیست شعرهای
مرا خوب بسراید ...

+ بعضی ها اصولاً علاقه دارند از توی هر هذیانی به هر زوری که شده معنا استخراج کنند ! و در این سبیل چنان جان برکفانه و بی دریغ از هیچ سعی و تلاشی فروگذار نمی کنند که آدم دهانش کف! می کند ! حالا ولو اینکه خود صاب اثر! بالای اثرش! نوشته باشد : "هذیان" و سرما را اساسی و پدر و مادر دار خورده باشد! و تب داشته باشد و حالش خوب نباشد ! و داشته باشد بسوزد از گرما و تنها افتاده باشد در گوشه ای و هیچ کس نباشد و ...
اینها را گفتیم که بگوییم همین "بند" هم هذیانی بیش نیست ... و هیچ چیز اصولاً بی معنی نیست !!!
و بی ربط و هذیانی وش! یاد این جمله می افتم که " هر قانون کلی استثنا دارد ! و این خود یک قانون کلی ست" !
+ گاه از خامی "قمری" تعجبم می گیرد!!! اس ام اس داده که مُردی ناهار می دهند ؟!! واقعاً سوال اساسی اینجاست که آیا او "احسان" را نمی شناسد ؟! یا آیا او "اصفهانی" بودن را درک نمی کند ؟! و یا آیا او اساساً هیچ زمان دانسته معنای این حرف را که : " اخوی ما تا سی خدمتتان هستیم ! تا سی ! " ؟!!
و بیشتر تعجبم می گیرید که زنگ بزند بگوید حالت اگر بد شد خبر بده ! تا بیایم ببرمت دکتر !!! برادر آیا تو نمی دانی راجع به موضوع هولناکی چون "آمپول "! چگونه باید با یک نفر آدم ِ در بستر افتاده سخن کرد؟!!

+ برادری عزیز ، بی آدرس ، خصوصی چنین نگاشته مان که :
به نام خدا
سلام اخوی...این پستا چیه میذاری....در شان خودت و واین وبلاگ نیس اصلا!
از سیراب شیردون گفتن تا جایزه ی نوبل که هنر نیس...پستای قبلیت عالی بود...حس کردم همونجور که از اونا تعریف کردم....(بعضی هاش رو تو کامنتا و بعضی هاشونو توی دلم!)...از اینم انتقاد کنم....
خدا به قلمت برکت بده اخوی...
یا حق
 

أَلشِّتـاءُ رَبيـعُ الْمُـؤمِنِ ...

أَلشِّتـاءُ رَبيـعُ الْمُـؤمِنِ يَطُولُ فيهِ لَيْلُهُ فَيَسْتَعينُ بِهِ عَلى قِيامِهِ وَ يَقْصُرُ فيهِ نَهارُهُ فَيَسْتَعينُ بِهِ عَلى صِيامِهِ؛*
زمستان بهار مؤمن است، از شب هاى طولانى‏ اش براى شب زنده دارى، و از روزهاى كوتاهش براى روزه‏ دارى بهره مى‏ گيرد.

بهار است آقا ! بهار است ! بهار فکر ! فکر و فکر و فکر در دل تنهایی های دلچسب زمستانی ! بهار است که خودت باشی و ماه! و شعله ی آتش و منظره ی آن برج بلند کنار خانه ! بهار است که باز نوجوانی کنی و شعرهای خام! پست مدرن ! بریزی بر سر تکه کاغذهای چروکیده ی ته جیبِ کتِ بی نوا و از رنگ و رو رفته ی کهنسالت! بهار است که درونت باز چیزهایی بجوشد ... بهار است که باز هوس توبه کنی ! بهار است که باز هوس کنی آن روی سنگ پای قزوینی ات! را به خدا نشان دهی ... باز بخندی ... باز پررو پررو به او بگویی تو هم بخند ! انگار که نه انگار تازه از پای بساط عصیان! و از زیر سقف لغو! بلند شده ای آمده ای زیر آسمان بی حجاب پرستاره اش که مثلاً یعنی بله! ما هم هستیم ! ما هم به فکریم ... ما هم سرمان به آسمان بلند می شود ! بهار است ... بهار دلهاست حکماً که دلت جسور می شود و  هوس می کند بگوید خدا را که : خداااااااااا ... می دانم ... می دانم تو مثل بنده هایت نیستی ! والله نیستی ! می دانم که تو نمی خندی به این زار زدن های کودکانه ی لوس ... می دانم تو با همه ی بزرگی ات خیلی دقیق و فکورانه باز گوش خواهی داد به این حرف های هزار بار تکرار ... که درستش می کنم! که این بار دیگر مرد است و قولش! که این بار دیگر فرق میکند ! می دانم تو باز باور می کنی ... خیلی جدی هم باور می کنی ... آن قدر که به این میرزا بنویس هایت! بگویی از سر دوشم بپرند پایین وبروند سیاه مشقهاشان را هزار باره پاک کنند! و آنها باز با آن تعجب نخستین و بلکه بیشتر در تو بنگرند که باز خدا؟! باز هم او را باور کردی ؟! و تو با همان طنین ازلی ات خواهی گفت که شما نمی دانید !!! هنوز هم نمی دانید !!! می دانم این را خواهی گفت! این بار دست کم به خاطر فقر من ...  و دست کم به خاطر اینکه داروندار منی ... دقیقاً همین "دار" و "ندار" ...  و دست کم به حرمت بغض ... و دست کم به حرمت بهار ...

* رسول اکرم صلی الله علیه و آله / وسائل الشيعه: ج7، ص302

من برای یک روز ، نامه می نویسم

توفیق نوشتن نبود! اما خدا را شکر توفیق کُپی پیست! پست پارسال دست داد :

سلامی مخصوص بر روزهایی خاص ... و در میانه ی این خاص ها به روزی . که من می خواهم برای یک روز ، نامه بنویسم ... به یوم الله نهِ دی ماه ...سلام بر تو ای عزیز روز خدا ... ای یوم الله ... سلام به روزی که در فکر و ذهنم لااقل 3 پارادوکس و متناقض نما تفسیری حقیقی و واقعی یافتند ... سلام بر روزهای خدا ... بر همه شان ... که همه روز روز خداست ... و مگر سراغ هست کسی را ،روزی را، که روز خدا نباشد ... از شیرین ترین روزها تا تلخ ناک ترینشان همه یوم خداست... از ایام شادی و شور و سرور تا روز ماتم و غم و اندوه ... نمونه ی روزهای شاد عیدها ... و نمونه ی اندوهش بزرگترین جنایت تاریخ ...  بزرگترین ماتم تاریخ که اگر قتل ثارالله اش بدانیم در روز عاشورا ، روشنمان خواهد شد که خدا در پر گناه ترین روز  زیستن بندگانش روی خاک نیز چقدر نمودار است ... و اصلاً نمودارتر ...  آن روزش می شود جاودانه ترین روزش ... و زینبش در آن روز و حادثه های ناگوارش نمی بیند مگر زیبایی را ... با این همه ما عاصیان درگاه الهی روزهایی را شاید ندانسته! یوم الله می خوانیم که در واقع خودمان اهل خدا و برای او شده ایم ... روزهایی که عهد خلیفة اللهی اش را گردن نهاده ایم و  در مجرای تفسیر حقیقت آفرینش گام برداشته ایم ... روزهایی که چون ما بندگی کرده ایم و پیکره ی اندام عبودیت را به اخلاص رب العالمین زینت داده ایم هستی خدا کامل می نماید و آنگاهست که خدا از آنِ بندگانش می شود ... روزهایی که چون فرمان بردیم و طاعت پیشه کردیم هدایت "او" دست دلهایمان را گرفت و آورد تا ظفر ... تا پیروزی ...  راز امداد های بزرگ الهی در روزهای بزرگ و دستگیری ها و هدایت های نمودار و روشن الهی در آن چه یوم الله اش می خوانیم همین است ... خدا گاهی از آن بندگانش می شود که پیش تر بندگانش آنِ او گشته اند ... روزهایی که چون عزم رب کرده اند بندگان ، "او"ید الله شان فرموده ... و این اول نقیضه نمایی بود که این روز به واقع اش آورد ... شعری بود که در هوای خیال سروده نگشته بود ... نثری بود ادیبانه و هنرماندانه در بستر واقعیتی عینی و ملموس چون نَفَس ... یعنی برای انسان بودن خدا وقتیست که انسان برای خدا می شود ... و دوباره سلام بر این روز و نقیضه ی دومش...سلام بر روزی خاص که خواص آفریننده اش عموم مردم بودند ... روز پیروزی مردمی  هم نفس بر نامردمانی  هم هوس ... روز نفی دوباره ی دردانه پروری در نظام الله ... روز صاحبان انقلاب ... مردم سالاری حقیقی نه دموکراسی اتو کشیده ی کتابخانه ای غربی دوخته شده برای اندام پزهای شبه اندیشمندی و مناسب برای پر کردن دهان با آرغ های روشنفکرمآبانه و  البته تر که برای جرز دیوار ... مردم سالاری ای که منظورش آقازاده سالاری نیست ... خود مردم اند ... عمومشان ... یک چیزی که به قولاً  ننجون شیخ نیز بفهمد یعنی چه ... مردم دیگر ... همین ها که پای انقلاب آمدند و می آیند  و خواهند آمد ... نه آن "م ر د م ی " که توی دهان های نامردمانِ تا خرخره غرق در  عیش می گردد به اسم ... مردم دیگر ... مردمی که تقسیم ناپذیر باشند به دسته های شهروندی درجه 1 و 2 و 3 و  الی هر چند که برجک چشم و چال چپ آن گنده بک ها بشمارد ... آری سلام بر این روز خدا که زد برجک فتنه و فتنه سازان و فتنه بازان و  فتنه نازان را چپ که بود! چپ تر کرد ... و سلام بر این روز و نقیضه نمای واقعی سومش ... روز رخ نمایی حکمت  در برابر فیلسوف مآبی و روشنفکر بازی!  روزی که نشان داد باز حکمت درون سینه های پر شده از انفاس قدسی حق راه زندگی را از هر عالمی بهتر می داند . روز پیشرو بودن مردمی حکیم و بصیر بر عالمانی مانده در دفاتر و اوراد ... سلام بر این روز ... بر این روز که خالقانش بندگان بودند و  خواصش عامه ی مردم و  حکیمانش بی مدرک  ...

سینیوریتا !

آدمی با چهره ای بسیار بسیار موجه است . موجه البته از باب اتوکشیدگی .از باب به قول بچه ها گفتنی تیپ شخصیتی! داشتن! ، از این ها که معلوم است یک جایی یک کاره ای هستند! - و اتفاقا هستند هم -  نزدیکم می شود . می گوید : مهندس سلام !

- سلام از ماست ...بفرمایید !

با لحنی بسیار خشک و جدی! بی هوا شروع می کند به خواندن یک بیت از یک ترانه ی عشقولانه ی! تین ایجریِ سبک!  -دقیقاً آنچون که ذکرش در پست پیشین رفت - که :
"سینیوریتا نترس از عاشق شدن بیا اون با من!"

کمی ترس برم می دارد! قدری سرم را عقب می برم تا اندازه ی چند سانت هم شده از نمایی دورتر! و لاجرم فکورانه تر! نگاهش کنم ... تا بیایم افکارم را جمع کنم و بعد اگر نتیجه ای هم داشت این حاصل جمع! خروجی اش را بفرستم بر سر زبان! ، جدی تر از شعرخواندنش به حرف می آید : به نظر شما که معلوم است شعر را خوب می شناسید!!! توی این ترانه راوی چه کسیست؟! مخاطب چه کسی؟!

به قدری که آدمی می تواند در "جانش" احساس تعجب جا دهد ، راهِ خدا! می دهم به این تعجب ناب از راه رسیده و بعد هم سعی می کنم همه اش را بدون دور ریز! قالب کنم توی حروف سازنده ی کلمه ی "جان" با این فرمتِ ادا که  : جاااااااااااااااااااااااااااااااااان؟!!!!!!!!!!!!!!

می گوید : سوالم ساده است ... راوی کیست ؟! مخاطب کیست ؟!

- من گمانم هر دو معلوم اند دیگر ... نه ؟!

خب کی اند این دو معلوم؟!

- لابد عاشق و معشوق ... لابد ... لابد!

نه آقااااااااااااا ... از شما انتظارم بیش تر از اینها بود ! به نظر من راوی خداست ! خدا دارد به سینیوریتا! می گوید که : بابا نترس ... تو عاشق بشو! باقی حساب و کتاب ها با من !!! شما که اهلی! باید بهتر از مابقی دریابی اینها را !

با تعجبی بیش از آنکه دیگر بتوان راهش داد به جان ، دو شانه ام را تا حد توان بالا می کشم و دستها را به نشان نوعی گیجی و ابهام و در عین حال به علامت تسلیمی از در خلاصی خواهی از معرکه! بر می گردانم رو به آسمان و سر تکان می دهم که : لابد ... لابد !

پ .ن :
+ این "فرشید" جاندار یا حالا مسامحتاً آدم! عجیبی ست ! و این هم البته اولین برخورد عجیب من با او بود ...  تیپی کاملاً تکنوکراتی چه از نظر قیافه و مدل موی سر و  بی مویی صورت!  چه از نظر برخودهای ماشینی و فوق دیپلماتیکش ! و با این همه دلی که حتی در داستان "سینیوریتا" ! پی خدا می گردد ! تازه اضافه کنید به این مطلب "احمدی نژادی" بودن او را ! هیچ درکش نمی کنم ! هیچ ! ابداااااااا !

+ آتش بدون دود ...

یلدا ...

راستش بسیاااار سعی نمودیم تا در یک فروند! برداشتن تریپ تک خط نگاری! - از این مدل وب نگاری های مرسوم وبلاگ نویسان عاشق پیشه! - چیزکی بنویسیم یلدایی ! ته اش! دیدیم اما که نمی شود !
چه اینکه دیگر از سرمان افتاده آن شور و حال نوشتن های به قول بچه ها !!! گفتنی : تین ایجری!
حالا زندگی جدی تر ! هول ناک تر ! مشکوک تر ! شوخی بر ندار تر ! و بی مجال تر شده است برای این دست مزه ریزی های شبه عاشقانه ی ابتر !
با این حال دلمان نیامد جایی ثبت نکنیم این اعتراف را که : یلدا این شب سرد باستانی بی پیر را ... چقدر چقدر و چقدر از هر بهاری بیشتر می خواهم ... که چقدر دلگرمی خفته است در دل این شب اساطیری پر رمز و راز ...

+ امشب با رفیق نوید و کلنل بختیاری زدیم به دل "کافه شط" ! و نشستیم که یادی تازه کنیم از دوران جوانی ! دیدیم نه ... مثل اینکه بزنیم به تخته ! شیرین عقلی مان هنوز جنونش به راه ست ... دو ساعت : چرند محض ناب دبش دونبش دیشلمه ! در مطالعی کاملاً نوظهور و سپیده دمانی !!! که جرئت داری بمان و بشنو!!! توان داری بفهم!!!

+ و اما فال ! تفألی زدیم به دیوان شیخنا ! و شاعرنا جناب "قیصر" علیه الرحمة و چه خوش چه خوش چه خوش گفت که :

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

+ پست پارسال