أَلشِّتـاءُ رَبيـعُ الْمُـؤمِنِ ...
زمستان بهار مؤمن است، از شب هاى طولانى اش براى شب زنده دارى، و از روزهاى كوتاهش براى روزه دارى بهره مى گيرد.
بهار است آقا ! بهار است ! بهار فکر ! فکر و فکر و فکر در دل تنهایی های دلچسب زمستانی ! بهار است که خودت باشی و ماه! و شعله ی آتش و منظره ی آن برج بلند کنار خانه ! بهار است که باز نوجوانی کنی و شعرهای خام! پست مدرن ! بریزی بر سر تکه کاغذهای چروکیده ی ته جیبِ کتِ بی نوا و از رنگ و رو رفته ی کهنسالت! بهار است که درونت باز چیزهایی بجوشد ... بهار است که باز هوس توبه کنی ! بهار است که باز هوس کنی آن روی سنگ پای قزوینی ات! را به خدا نشان دهی ... باز بخندی ... باز پررو پررو به او بگویی تو هم بخند ! انگار که نه انگار تازه از پای بساط عصیان! و از زیر سقف لغو! بلند شده ای آمده ای زیر آسمان بی حجاب پرستاره اش که مثلاً یعنی بله! ما هم هستیم ! ما هم به فکریم ... ما هم سرمان به آسمان بلند می شود ! بهار است ... بهار دلهاست حکماً که دلت جسور می شود و هوس می کند بگوید خدا را که : خداااااااااا ... می دانم ... می دانم تو مثل بنده هایت نیستی ! والله نیستی ! می دانم که تو نمی خندی به این زار زدن های کودکانه ی لوس ... می دانم تو با همه ی بزرگی ات خیلی دقیق و فکورانه باز گوش خواهی داد به این حرف های هزار بار تکرار ... که درستش می کنم! که این بار دیگر مرد است و قولش! که این بار دیگر فرق میکند ! می دانم تو باز باور می کنی ... خیلی جدی هم باور می کنی ... آن قدر که به این میرزا بنویس هایت! بگویی از سر دوشم بپرند پایین وبروند سیاه مشقهاشان را هزار باره پاک کنند! و آنها باز با آن تعجب نخستین و بلکه بیشتر در تو بنگرند که باز خدا؟! باز هم او را باور کردی ؟! و تو با همان طنین ازلی ات خواهی گفت که شما نمی دانید !!! هنوز هم نمی دانید !!! می دانم این را خواهی گفت! این بار دست کم به خاطر فقر من ... و دست کم به خاطر اینکه داروندار منی ... دقیقاً همین "دار" و "ندار" ... و دست کم به حرمت بغض ... و دست کم به حرمت بهار ...
* رسول اکرم صلی الله علیه و آله / وسائل الشيعه: ج7، ص302
ا حـــ ســـ ا ن نـــــ مــــ ا ز ی