تکرار صدایی بی تکرار

امروز دیدم سایت بچه های قلم دوباره سخنان شهید دیالمه راجع به میرموس و زنش رو برای دانلود قرار داده ... اگر نشنیده اید همچنان که خودتان را محروم ننمایید ...

شهید عبدالحمید دیالمه

انصافاً حظّی دارد این تحلیل ... معنای بصیرت یعنی این ... نه این ادا و اطوارهای تازه به دوران رسیده هایی مثل صاحابِ ! همین "این سرخ تلخ" خودمان !

پانوشت: چه تحویلی گرفته ایم خودمان را نه؟!! تازه به دوران رسیده ها!!! جداً ما در آن زمره هم نیستیم ...چه آنکه از دوران و دَوَرانُ و دور و گردش روز و روزگار ۳ سال لااقل دوریم ... دووووووووووور...

"دیر ها "

25 بهمنی ها آمدند و رفتند ...
همین... آمدند و رفتند ...
صرف نمی کند وقت را بیشتر از این خرج قزمیت ها کرد ...
شدند 10 هزار نفر؟ خب قبول ...این بار که الحمد لله والمنة خودشان هم بیشتر از این آماری ندادند ، مگر نه؟!
بنا بر این با یک حساب سرانگشتی و البته کاملاً منطبق بر موازین دموکراسی ! که حساب بکنیم همین چند خط کافیست برای سبزیجات...
تازه بگذریم که آن دنیا باید بابت همین چند سطر هم جواب داد ،و بابت همین وقتی که حرامِ        نوشتن از حرام لقمه ی جماعت کرده ای ...
خلاصه بیشتر وقت تلف نکنیم برویم سر اصل مطلب!
وقت را صرفِ گفتن از چند "دیر" می کنم !!!
دیر زبان باز کردنِ ناطقانِ دیرِ این روزها که هیچ معنای بصیرت نمی دهد و شرمنده ی همه ی سروران و گرامیانم هم هستم که بگویم همچو بصیرتی! مال جنس آدمی زاده محسوب نخواهد شد ...
و اگرمحسوبش کنند عده ای ،،، شک نکنید شعله ی "گفتمان سوزی !" بد گُری گرفته است .
و اما "دیر" دومی که مهمتر است ...
"دیر" مجلسیان عزیز و گرام که صدای ملت اند لابد دیگر!!!
صدای ملت بعد از 9 دی 89 به گوش آنها هم رسید!
چیزی نیست ... یک سال و خرده ای سرِ جمع می شود!
و آنها صدای ملت ایران را شنیدند!!! (این روزها این جمله همش  آشناست؟!! نچ! خیر!این حرفا کدومه؟!!)
و جناب لاریجانی هم بالاخره یکی از انشاهایش را به صورت اسپیشِل! به سرانِ بسیار محترم  و گرامی فتنه اختصاص داد ...
صدایشان خلاصه و بالاخره انقلابی! درآمد مجلسیان !
بگذریم که تلوزیون دیگر نشون نداد لاریجانی و مطهری و باهنر و توکلی کجا مجا بودند موقع فریاد مرگ گفتن ها!
البته شاید هم نشون داد، بنده ندیدم... فردا نرن بگند که "این سرخ تلخ" دروغ پراکنی می کند و "ذوب در یک قوه است!" ... نخیر ما در قوه ها ذوب نمی شویم! که خورشید بالا نشسته است ...
و "دیر" ِ سوم که مهمترین "دیر" این روزهاست ...
دیر بودن همیشه ی این قوه ی قضاییه ی محترم!
احتمالاً رئیس محترم دستگاه محترم قضا عن قریب با احترام کامل به ما بی حرمتانِ همیشه ی تاریخ !!! اعلام خواهد نمود : "ما که از روز اول اعلام نمودیم سران فتنه مجرم اند خب ! باز هم همان را اعلام می نماییم !!! اینکه دیر به دیر هم اعلام می نماییم مال اینست که ریا نشود ... مال اینست که نمی خواهیم توی بوق و کرنا بکنیمش!!! مال اینست که اهل تبلیغات نیستیم!!! "
به نظرم بی شک مدالِ "دیر" ترین قوه ی نظام مقدس جمهوری اسلامی را باید بر گردن این قوه ی محترم آویخت ... اگر عزیزان خواستند می توانند این رکورد را در گینس هم ثبت کنند که ان شاء الله تعالی خدا قبول کند ازشان و خیرش را هم ببینند ...حالا دوباره ملت باید 29 بهمن بیایند بروند جار بکشند که : مرگ بر موسوی مرگ بر کروبی !!!
دقت دارید که ؟!! سران فتنه هم دو تا شدند دیگر نه؟!! ملت هم آلزایمر دارند!
// آخ که می چسبد این روزها خواندن کتاب قلعه ی حیوانات! آخ می چسبد ! ای نور به قبرت بباره جورج اورولا!!!! //
ملت فیلم دو جریان است!!! جریان قزمیتی سبز  و یا سبز قزمیتی! و جریانی موسوم به "مصلحت" اندیشی که در واقع "منفعت" اندیشیست ...
۹دی و ۲۲ بهمن پارسال و روز قدس و ۲۲ بهمن امسال که دستشان نیامد باز !!! احتمالاً می خواهند بشمارندمان که چند نفریم 29 بهمن! تا با توجه به داده های بدست آمده و یک برآوردِ دقیق! محاسبه نمایند که ممکن است چند نفر در ایران به اقدام قوه ی قضاییه در جهت محاکمه ی سران فتنه خدای نکرده بالای چشمتان ابرویی بگویند ... خب آقایان محترم اند دیگر نباید ذره ای به تریج قبایشان خدای نکرده بر بخورد ...فحش؟!! نه ... نه ... نفرمایید ... پس بسیجی ها به چه درد می خورند؟!! خب اونا پیش مرگای ماند دیگه!!!بد و بیراه؟!! نه ... نه ... پس جایگاه رفیع ولایت مطلقه ی فقیه را امام برای چه از خودش درآورد؟!! آقا برای چه آقا شده است؟!! لابد باید برای ما آقایی کند و بار طعنه ها را یک تنه بکشد دیگر !!!افراط کنیم ما؟!!! انقلابی گری؟!!

گزارشاتی معتبر از اقداماتی نامعتبر ...

در راهپیمایی ۲۲ بهمن دیروزِ آبادان یه عده ای دقیقاً جفتِ ماشینِ آقای شعاردهنده
داشتند شعارهای انحرافی می دادند !!!
نه غزه ... نه لبنان ... جانم فدای ایران !!!
جمهوری ایرانی ....
آزادی اندیشه ...
به نظرتان آن گروه چه کسانی بودند؟!!!
1- دسته ای از خانواده ی سبزیجات ؟!!
2-دسته ای از صیفی جات؟!!
3- گروهی از نرم تنان؟!!
4-یک عده بسیجی درب و داغونِ عجیب غریبِ شوخ و شنگ
و حتی اجازه بدهید که بگویم : "مشنگ" ؛ که طول ریششان بعضاً
 تا زانوانشان هم می رسید ؟!!
بله درست حدس زدید ... گزینه ی چهارم درست است ...
بنده به سندِ شخص شخیص خودم خدمتتان عرض می نمایم که
در حالی که میان جمع این عزیزان بودم متوجه شدم که دارم شعار
می دهم : نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران!!!
شاید بار سوم بود که متوجه شدم بچه ها زدند روی دور مسخره بازی
و فی الواقع دارند مقدمات بساط اعداممان! را جور می نمایند!!!
ابتدا بنده اندرز دادم که آقا خوب نیست ... نگید ... حتی به شوخی هم نگید ...
اما خداییش به تهِ دلم که مراجعه کردم دیدم که از روی ترس دارم می گم نگید!
با خودم یه محاسبه ی سرانگشتی کردم دیدم که نه!!!
قوه ی قضاییه ماست تر از این حرف هاست ...
بعدِ دو سال هنوز راجع به محاکمه ی سران فتنه شعر آن هم موج نو  و کاملاً "بی وزن" می سراید ...
باز محاسبه کردم و دیدم که من کلاً امید زندگی ام را روی 30 سال بسته ام!
25 تاش که رفت ... بزار 5 تای دیگش هم دیگر تهِ تهِ صلابت عزیزان قوه ی قضاییه
تو زندان سپری شه ... اصلاً بهتر .. این چند سال را با فراغ بال و بدون مزاحم!
و تازه با کلی کلاس و افاده ی زندانی سیاسی بودن و پزِ روشنفکر بودن
به کتاب خواندن گوشه ی سلول انفرادی! می گذرانیم ...
این بود که بعد از این تحلیلات غامض و ژرف!!! با "رفقا" همراه شدیم و شعارهای انحرافی
سر دادیم آن هم دقیقاً جفت به جفتِ آقای "شعار گو " و مسئولین محترم و با صدای کاملاً رسا!!!
پانوشت :
 1: البته بنده بعداً به جناب آقای "خلیلی" عزیز که شعارگوی راهپیمایی بودند
خودمان را معرفی کردم! هرچند که معرف حضور بودیم تک به تکمان!!! که ایشان
زمانی نه چندان دورمعلم ما بودند و ما شاگرد ایشان بودیم و البته که ما بر سر منسب شاگردی
 ایشان هستیم همچنان ...
2:از آنجا که آقای شانس همیشه یک انگشت بزرگ و نامناسب و خلاف عفت عمومی اش را
 به ما نشان داده است، این بار هم محتمل است که قوه ی محترم قضاییه انقلابی گری اش
را با ما شروع کند و ما 30 را هم نبینیم!!! پس فرصت را مغتنم شمرده از شما خداحافظی
می نمایم ... ضمناً وصایایی چند دارم که به ترتیب : از حاج رقم خان و در صورت عذر
از حاج صادق خان و در صورت عذر از مهندس حسین زاده و در صورت عذر از مهندس محمدی
و باز در صورت عذر از جناب "کلنل بختیاری" (که ایشان دیگر غلط می کنند عذر بیاورند!!!)
درخواست دارم تا بند بند این وصیت نامه را اجرا بنمایند که ضامن اند در این مطلب ....
1- حق التالیف تمام اشعار، ادبی ها، تحلیلات، نظریات، و کلاً نوشته های بنده در اختیار خودم خواهد ماند ولو در گور ... تنها مورد استثنا در این بند مواردی ست که ظن آن وجود داشته باشد به وسیله ی نقل افاضات اینجانب هدایتی برای کسی پیدا شود که در این صورت باقیات الصالحاتی خواهد بود برای جناب بنده .
2- با حفظ حق التالیف آثار بنده و با تامین منابع مالی از طریق گرفتن پول زور از ابوی گرامی بنده شیخ "عبدالمحمد نمازی" این آثار را به هر گونه که مصلحت می دانید!!! در قالب کتاب هایی نفیس!!! به بازار روانه کنید ...
3-هر گونه نشر اکاذیبِ مثبت در مورد بنده پس از مرگم آزاد است!!! مثلاً بگویید در نگاه آخرش حرف می زد ... می گفت که من دیگر دارم می روم... دارم می روم شهید شوم ...مدام جلوی دوربین های عالم! گریه کنید و  در حالت مویه و زاری  بگویید که ایشان معجونی بود از تفکر ناب ، شعر ناب و عمل ناب ... هی چخان کنید ... اجرای این قسمت از وصیت نامه را بسپارید به رفیق "نوید" ! او در این زمینه ها تواناست !!! بهش بگید از من یک چهره ی کاریزماتیکِ نابی دربیاورد که ملت حال کنند ...
4-از بنده یک مجسمه ی همچین خوش تراشی!!! دربیارید (می دونم کار سختیه! حتی شاید نشدنی! اما عمل به وصیت نامه واجب است! می فهمید که؟!! ) و در میدان شهر نصب کنید ... مرا اولین شهیدِ "بی شعوری" لقب دهید!!! چه باک از این لقب که اگر قوه ی قضاییه ما را بر سر این اقدام اعدام کرد بالاخره از بی شعوری ما بوده است! و شاید هم از بی شعوری ... ! چرا که سایر "بی شعور ها" را تا حالا محاکمه هم نکرده، مجازات و این حرف ها رو که اصلاً ولِلِش...
5- مجموعه ی دکلمه ها و سخنرانی های!!! مرا در دانشگاه در قالب برنامه های تلوزیونی درآورده و جا بیاندازید برای ملت که نگذاشتند وگر نه او یک "آوینی" دیگری می شد ... حتی بهترتر !!!
6-چون احتمالاً که نه صد درصد جمهوری اسلامی اجازه ی اقدامات فوق را به شما نخواهد داد تا جایی که می شود در اجرای بندهای وصیت نامه را شما اقدام کنید باقیش رو بسپارید دست ماهواره ها و رسانه های بیگانه ی دوست داشتنی !!!
بگویید این بی بی سیِ پدر سگ یه چیزی از خودش در بیاورد دیگر! اما یادتان باشد حتی در شوخی هم این بی پدر و مادر ها نباید مرا ضد ولایت فقیه جا بزنند !!! چرا که "آقا" را عشقست ... شوخی و جدی هم نداره ...
7 - کووووووووووووووووووووووووووووور خوندید همه ی شمایی که منتظر مرگ بنده هستید ... بالا برید
پایین بیاید ما تا 30 خدمتتون هستیم ... بعد از ۳۰ هم خدا کریمه ... تا 30 سالگی من جون به عزراییل نمی دم ... مجوز دارم...
نامه هاش هست ... مدارکشم موجوده!!!

به روایت لینک ...

 ۱- حسن عباسی؛ آنفلوانزای تونسی

۲- حسین شریعتمداری؛ دوخبر و یك نتیجه

۳-لینک سخنرانی کامل حجة الاسلام پناهیان که چند پست قبل قسمتیش را بازتاباندم!!!

پانوشت : راستی یادتان نرود چند چیز را ...

۱- فردا در راهپیمایی باشکوه و به قول حسین قدیانی حکومتی ِ ۲۲ بهمن به صورت گسترده ساندیس توزیع می گردد ...از تمامی هواداران و دلبستگان به طعم خوش این ساندیس ها دعوت به عمل می آید تا در بزرگترین ساندیس خوری دسته جمعی تاریخ شرکت نموده و نام خود را در این کتاب مزخرف گینس که نه!!! بل در نظام خلقت به نامِ نامیِ بندگی عشق ثبت نماییم ... این گینس را بگذاریم برای اهلش تا که نقطه چین ترین نقطه چین های دنیا را درش ثبت کنند ... کرامت انسان کجا و این سخیف بازی ها کجا ... 

۲- و اما از ۲۲ بهمن مهمتر ۲۵ بهمن است ... حالا که میرموسی و کروب پلنگ اعلامیه و اطلاعیه میدن مگه من چمه؟!! آقا مگه توهم کاری داره ؟!! ... بله داشتم عرض می کردم ... ملت خداجوی ایران در ۲۵ بهمن ماه برای اینکه پشتیبانی خودشان را از بنده به عنوان رهبر پوزیسیون!!! نشان دهند از هیچ اقدامی دریغ نورزند ... موافقان بنده از ابتدای روز مداماً نفس بکشند ... آنهایی که باید سر کار بروند بروند و آنهایی که باید به دانشگاه بروند ، به مدرسه بروند و یا به جاهای دیگر ، آنها هم ایضاً بروند و با این اقدام مشت محکمی بر دهان دولت دیکتاتور!!! بزنند ... دیگر اقداماتی که می توانید انجام دهید مثلاً اینست که به هنگام بیرون رفتن لباس بپوشید !!! هر کس لباس بپوشد معلوم است که طرفدار جنبش سبز است ... البته من فکر میکنم سبز دیگر دمده شده اسمش ... جنبش ما جنبش قهوه ایست ... آری قهوه ای ... خلاصه ملت خداجو کم نذارند برای ما ... بجنبند کمی! ... البته خب تا حدی که حرام هم نشود!

به نظر بی ربط ...

سوال: آیا براندازیِ هر حکومتی حق هر ملتی ست؟!

بعضی ها ! معتقدند که براندازی از نوع نرم! حق طبیعی هر ملتیست ...البته بعضی ها! خودشان بهتر می دانند که این معنا را در مختصات خودش به کار نمی برند ، در یک فقره اش مثلاً در به کارگیری کلمه ی "حق" ! ... خب  این آش شله قلم کاریست که تفکرات التقاطی برای ما پخته است دیگر ... التقاط و برخوردِ دو شاهراه اصلی آدمی ...دل و عقل ...

 البته دل و عقل در اسلام ناب از یک منشا اند ... و رابطه شان تلازم است اتفاقاً نه افتراق ... در مکتب محمد (ص) عقل آدمی عشق می ورزد و دل آدمی آگاه است ... هیچ "شوری" در این مکتب بی "شعور" نیست و هیچ گمانه ای در آن از پشتوانه ی احساس و عشق خالی نیست .عاقل نماد این مکتب، آنکه اندیشه  اش در نهج البلاغة برای همیشه ی انسان آبشخور عقل است و علم است و استدلال ، خود عاشقانه ترین شعر جاویدان اسلام نیز هست ... از تولدش در اعجاز شکافتن کعبه تا فتح مرتفع ترین قله ی انسان : سجود او در "فزت و رب الکعبه" اش ...  از آن سوی دیگر حسین (ع) شوریده ترین و عاشق ترین نماد این مکتب ، همان است که وجوه اندیشه اش را در "عرفه" به رخ تمام عاقلان تاریخ می کشد ...

و اما در مکتب "التقاط فکریِ" مربوط به بعضی ها! دل و عقل دو راه متقاطع اند ... چرا که دلشان یعنی هواشان یعنی هوسشان! و عقلشان نیز در بهترین حالت از حیث عقلانیت راسیونالیستی ست ... یعنی عقل عدد شمار ِ محاسبه گر ... یعنی عقل سود و زیان تجربی و حسی ... نه عقل معاد اندیش ... نه عقل حقیقت پرست ... همین عقل دم دستی ...

انگاره های فکری این بعضی ها! همان است که آلبر کامو در داستان "سقوط" شرح می کند ... بیماری فکری دل بستن به "زیبایی ها" (منظورش هوس هاست) از یک سو و دل بستن به عدالت از دیگر سو ... ماجرایی که کامو خود به آن دچار است و درمانِ مریض تر  از خودِ مرضی که او ارائه می دهد!!! ... درمانی که برابر آن راهکارِ زیستن در هوس و عدالت به گونه ای همزمان اینست که انسان به ملامت خود برخیزد و در واقع خودتوجیهی کند خودش را و آنگاه برای عدالت بکوشد ... یعنی ریا کند ، ریا کردنی آگاهانه ... ریاکردن و سپس درمان عذاب های  ناشی از "وجدان درد" با اظهار به ریا کردن ... یعنی ریا کن و خودت هم داد بزن که دارم ریا می کنم! پیچیده می شود اوضاع! و دقیقاً دریافتن همین پیچیده گی ست که ما را به دریافت مرض روحی بعضی ها خواهد رساند ... تا مباد که خودمان روزی از بعضی ها شویم!

با این مقدمه ی به نظر بی ربط می روم سراغ همان اعتقاد به "حقّ براندازی" ... توضیحی که راجع به بی ربطی سخنم در این چند بند با هم می توانم بدهم اینست که هرچند پاسخ به "حق براندازی" را به صورت مستدل (از نوع بررسی نسبتاً حقوقی زیر که از جناب دکتر الهام است) بدهیم اما باز بیماری این بعضی ها درمان نمی شود ... که اصلاً بیماری،،، این "به حق دانستن ناحق" آنها نیست ... مشکل اینها همان گرفتاری "کامو"ست...گرفتاری التقاط ...اینکه از یک طرف ادعا کنیم : ما دلبسته ی به نظام اسلامی هستیم و از طرف دیگر اندیشمند مآبانه بگوییم حتی براندازی این نظام اسلامی یک "حق" است!!!   خدایمان نگاه دارد از این بلای ایمان سوز ...

و اینک پاسخ دکتر الهام :

ما در دوران اصلاحات گرفتار اين نگرش بوديم كه عده‌اي به نام دموكراسي شعار مي‌دادند كه جامعه مي‌تواند هر آن حكومت را عوض كند. اين امر نامعقولي است، چون بالاخره متغيرها بايد بر ثوابتي پايه‌گذاري شوند و اگر حكومتي دائماً سيال و متغير باشد، هيچ جاي ثابتي نخواهيم داشت. دموكراسي طبق اين تعريف اینست که فردي در انتخابات رياست جمهوري انتخاب مي‌شود و مي‌گويد حكومت را ماركسيستي كنيم و چون دموكراسي است، مجلس هم كه رأي بدهد، حكومت عوض مي‌شود. رئيس جمهور بعدي كه مي‌آيد، مي‌گويد اسلامي باشد و همين طور اين سير ادامه پيدا مي‌كند. اين حكايت ساختن خانه‌اي است كه تا سقف مي‌رسانيم و بعد تصميم مي‌گيريم آنجا را تبديل به ورزشگاه كنيم و نوبت بعدي هم به سقف نرسيده، مي‌خواهيم آن را تبديل به اصطبل كنيم. بالاخره از اين ساختن‌ها هيچ نتيجه‌اي حاصل نمي‌شود. به اين ترتيب نه اقتصاد شكل مي‌گيرد نه هيچ امر ديگري. اگر معني دموكراسي اين است كه به قول امام اين يك امر واهي و يك واژه موهوم است.

 لینک مطلب کامل

پانوشت : خنده دار است قیاس به اصطلاح جنبش سبز ایران و انقلابات تونس و مصر و یمن و ... و این پست هم نه در پی پاسخ دادن به این متوهمان عزیز است ... بلکه تلاشی است تا دلیل به وجود آمدن چنین توهمی بدست آید ... البته شخصاً معتقدم بالای ۹۰ در صد این قیاس گران خود به اباطیل خود می خندند اما بالاخره ۱۰ در صد هم ۱۰ درصد است!!! 

یامین پور می نالد ...

برای آنکه بیشتر شبیه پایگاه خبر رسانی نشود "این سرخ تلخ" فقط پیشنهاد می دهیم زین پس :

                            لینک مصاحبه ی وحید یامین پور با نشریه ی ۹ دی 

پانوشت : برنامه ای که با استفاده و استناد ابزاری از سخنان حضرت آقا تعطیلش کردند ... اینی هم که پخش می شود دیگر ؛ دیروز امروز فردا نیست ... به خیلی دلیل ها ... که مهم ترینش حذف مناظرات آن است .بعد بگویند اصدقاء که تدقیق نمی خواهد سخنان آقا ... مثلاً صریح بوده حرف آقا ... نه برارم نه عزیزم اتفاقاً خیلی وقت ها آقا حرف هایش را رسانده به گونه ای که صریح هم نباشد ...

کلاس ِ کاری آخوند ها ...

به نظرم هر کسی در هر منصبی یک کلاس کاری دارد برای خودش...حالا البته خیلی گیر ندهید که واژه ی "کلاس" کاری مثلاً نمی تواند حق مطلب را ادا کند و تعبیر مناسبی نیست و از این حرف ها ... مسامحتاً عرض می کنم "کلاس کاری" ... و اما بروم سر اصل مطلب ... جناب علیرضا پناهیان به نظر بنده ی حقیر کلاس کار یک آخوند است ... اصلاً لباس دین به قامتش برازنده ست ... از آن آدم هاییست که من را خیلی درگیر می کند ... ابتدا و شاید روزها  با یک تحلیل ش مرا به مخالفت با خود می خواند و در پایان اما عموماً مجبور می شوم دست ها را ببرم بالا و بگویم : تسلیم!!!

مطلب حاضر گوشه ای از آخرین سخنرانی ایشان پیرامون گفتمان "بصیرت" است که تقدیم دوستان و هم البته دشمنان! می دارم ...لازم است این نکته را هم ذکر کنم که قسمتی که انتخاب شده راجع به خود مفهوم بصیرت نیست! تحلیلی از درهم تنیدگی ایران ۸۸ و جهان ۸۹ است ... 

// امروز اظهر من الشمس است كه وقتي كساني در داخل موجبات تضعيف رهبري را فراهم مي‌آورند، بلافاصله بازتاب بين‌المللي دارد و نقش آن در اوضاع منطقه مشخص مي شود. اگر اين تضعيف نباشد، كلام رهبري براي نجات ملت‌هاي منطقه بُرّنده خواهد بود و رهبري ايران اسلامي براي نجات محرومين منطقه كافي است. در اين موضوع ترديد نكنيد. الان تنها بهانه‌اي كه استكبار براي كند كردن نقش رهبري جمهوري اسلامي براي هدايت مردم مظلوم مسلمان منطقه دارد، فتنه سال 88 است. بايد به تعداد كتك‌هايي كه مردم مظلوم مصر مي‌خورند و رنج‌هايي كه مي‌كشند، نفرين به كساني كرد كه فتنه سال 88 را پديد آوردند و هنوز هم فتنه‌گرايانه و فتنه‌جويانه اين موضوع را دنبال و سركوب مردم مظلوم و آزاديخواه و ضد آمريكايي مصر را به سركوب مشتي آدم‌هايي كه در جهت منافع اسراييل اقدام مي‌كردند، تشبيه مي‌كنند. در فتنه 88 عده‌اي اسراييلي‌مآب -البته غير از عده‌اي كه در ابتدا فريب شعارهاي فتنه‌گران را خوردند- توسط مردم سركوب شدند. همه هوشمندان عالم و جمهوري اسلامي مي‌دانند كه چه تفاوتي است بين شورش سطل آشغالي سال 88 با قيام آزاديخواهانه و اسلام‌خواهانه مردم مصر و نيز مي‌دانند كه چه تشابهي هست بين سران فتنه و سران ديكتاتور مصر كه هر دو در جهت حفظ منافع آمريكا و صهيونيسم كار مي‌كنند.

ما نيامده‌ايم كه در مورد اين موضوعات بحث كنيم. بنده مي‌خواهم در اينجا مطالبه‌اي را مطرح كنم. آيا نخبگان جامعه وظيفه ندارند در مقابل تضعيف‌هايي كه صورت مي‌گيرند و الحمدلله و المنّه هيچ تأثيري هم ندارند، به تقويت رهبري و ولايت‌فقيه اقدام كنند؟ آيا واجب‌ترين كلمه‌اي كه در بيانيه هر شخصيت سياسي در اين كشور بايد ذكر شود، نبايد برائت و بيزاري از فتنه‌جويان باشد؟ اولويت‌بندي‌ها در كجا تنظيم مي شوند؟ كدام عقلانيتي اولويت مسايل را براي افراد تعيين مي‌كند؟

امروز ما به يك قيام ملي، به يك نهضت جهاني براي تقويت روزافزون و هر چه بيشتر پايه‌هاي ولايت نياز داريم. الان اگر كسي مي‌خواهد به مردم مصر كمك كند، بايد ريشه فتنه‌جويان را در داخل كشور خشك كند. اگر كسي دلش براي مردم تونس مي‌سوزد، كافي است كه پايه‌هاي ولايت را در اينجا تقويت كند. اين كار اثر مستقيم روي مردم منطقه دارد و در جهت نجات آنهاست.

رهبري ما نياز ندارد در جريان مصر دخالت كند. همين كه در اين خطّه از خاك منطقه جهان اسلام نظام ولايي مستحكم شد، خود به خود به مردم فلسطين و به مردم مظلوم منطقه و نيز اقصي نقاط جهان اسلام كمك خواهد شد. همين كه اينجا تقويت شود و كار خودش را درست انجام بدهد، به كار ديگري نياز نيست. يك وقت از اين سخنان اين شايبه پديد نيايد كه ما مي‌گوييم رهبري بايد تظاهرات‌هاي مصر را رهبري كنند. نيازي به اين كار نيست. هر كسي اظهار نظر مي‌كند و مقام معظم رهبري هم اظهارنظر مي‌كنند. معلوم است كه نظر ايشان دلنشين‌تر و مؤثرتر از تمام سياستمداران عالم است. عرصه سيمرغ جولانگاه مگس‌هايي چون سياستمداران آمريكايي و اسراييلي و فتنه‌گران ما نيست. اينكه هر روز بيش از پيش همزبان شده‌اند و جالب اينكه حرف‌هايشان با هم يكي است و بي.بي.سي و شبكه‌هاي آمريكايي جلوتر از اينكه فتنه‌جويان بيانيه بدهند همان حرف‌ها را مي‌زنند. انگار اينها مي‌نشينند و رونويسي مي‌كنند و تازه يادشان مي‌افتد كه بايد چه بگويند! طبيعي هم هست. فشار روحي ذهن را مغشوش مي‌كند و چاره‌اي جز رونويسي نيست. اينها كه قادر نيستند از اثر حرف‌هاي رهبري بكاهند. //

پانوشت ۱: در ادامه ی مطلب صورت کامل تری از این تحلیل را بخوانید ... شما هم امتحان کنید ... درگیر شوید! گلاویز شوید! حتی بخندید! و بعد منتظر بمانید!!!

پانوشت ۲:حالا لابد جناب "یک دوست خیلی نزدیک" پیام خصوصی از خود ساطع می نماید! که این گفتمان بسیار به گفتمانِ کمونیستی مارکسیستی لنینیستی استالینیستی سوسیالیستی مائوئیستی هندوئیستی لائوتسئه ایستی بودیستی شینتوئیستی اسپریتوالیستی انترناسیونالیستی مرکانتیلیستی! پوزیتیویستی امپریسیستی اگوسنتریستی ترانس مدرنیستی پسیمیستی  اگزیستانسیالیستی لیبرالیستی اومانیستی پاگانیستی انکیزسیونیستی اسکیتزوفرنیستی! نزدیک است !!! .... پیش پیش به خدمتشان عرض می کنم که بله بله ... شما صحیح می فرمایید ...صحیح با تلفظ صاد بسیار بسیار غلیظ! و حاء بسیار بسیار حلقی!!! 

ادامه نوشته

چه خبر؟!

آی که پرسیدی چه خبر؟!

از گریه عجیب تر این روزها تبسمی ست

که هنوز ارزانی خیالِ تو می کنم ...

کمونیستی؟!

"یک دوست خیلی نزدیک" در خصوص پست "گفتمان سوزی در دمای بیخیال" برای ما خصوصی نوشته اند که :

این گفتمان بسیار به ادبیات کمونیستی نزدیک است . بیشتر بخوان . بیشتر ببین . سپس دست به قلم ببر . تو جوانی . داوری سخت است . ادبیات دعوت با ادبیات تخریب متفاوت است . به درس و مشقت هم بیشتر بچسب . به جاودانه‌ها بیندیش نه کلماتی که تاریخ مصرف دارند.

 -------------------------------------------------------

از خدا که پنهان نیست از شما نیز پنهان نمی کنم که این کامنت چند ساعتیست تا هم الآنه  روی اعصابم پیاده روی می نماید...

فقط و فقط و فقط به احترام اینکه این گرامی نوشته "یک دوست خیلی نزدیک" جوابش را آن طور که باید نمی دهم!

فعلاً صبر می کنم ... ان شاء الله که این دوست که خیلی هم نزدیک است خودشان را معرفی نمایند! تا جوابشان را مفصل و مستدل خدمتشان عرض کنم ...

آخر ای گرامی دیگه دمده شده انگ کمونیستی زدن! الآنه دور دور لیبراله ...

ما هم آنقدر ها که شما از ارتفاعات خودتان! می بینید جوان نیستیم ...

راستی کدام گفتمان را فرمودید؟!! گفتمان حضرت آقا کمونیستی است؟!!

یا گفتمان ما؟!!!

مگر بنده هم گفتمان دارم؟!!

العجب چه پیشرفتی کرده ایم ما و بی خبریم از آن!!!

 اصلاً می دانید به چه چیزی گفتمان می گویند؟!!

ادبیات تخریب؟!!!

درس و مشقم را بچسبم؟!!

شما؟!!

جاودانه ها؟!!!

تاریخ مصرف؟!!!

اصلاً متن را خواندید و نظر دادید؟!

دوست خیلی نزدیک... ما منتظریم ...

راستی اینی که نوشتم که تخریب از نوع مارکسیستی نبود ها؟!

خلاصه اینکه هر چه بیشتر این متن را می خوانم بیشتر می ترسم ،

یا از جهل خودم یا از ...

گفتمان سوزی در دمای بی خیال !

یکی از ایراداتی که امروز به عملکرد جریانات دلبسته ی به جمهوری اسلامی در حوزه های مختلفِ مرتبط با مفاهیم و تئوری های پایه ای انقلاب وارد است بحث نشر سطحی مقولات است . گفتمان غالبِ امروز جمهوری اسلامی موضوع و مورد ساده ای نیست که به راحتی بتوان آن را نادیده گرفت و در میانه ی غفلت ها و ساده اندیشی ها  به جای تثبیت و تعمیق آن ، وجوه مختلف آن را تنها به انبوهه ای از پیام های یکدست و یکسان تبدیل نمود ... امروز به یمن تبیینات و راهبری های رهبر حکیم و فرزانه ی انقلاب و همراهی و همدلی جریانات انقلابی اعم از خواص و عامه ی مردم و پس از گذشت فراز و نشیب های بسیار چنین فضای گفتمان انقلابیِ پیش تازانه ای به دست آمده است که نباید از حفظ و نشر آن با رویکرد های علمی و حکیمانه غفلت نمود .روز و روزگار ما در فضای طرح دوباره ی مفاهیمی از قبیل عدالت، ساده زیستی مسئولین،عزت مندی سیاسی در روابط دیپلماتیک بین المللی ، اخلاص و تقوی سیاسی و مثلاً طرح مفاهیم شناختی ناظر به بصیرت مندی در جامعه می گذرد . برای نمونه مطرح شدن همین کلید واژه ی "بصیرت" از سوی مقام معظم رهبری آنچنان که اهل فن و حتی قشر غالب همراه می دانند، خود آنچنان تاثیری در فرآیند روابط اجتماعی به نمایش گذاشت که به جرأت می توان گفت یکی از راهبرد های اصلی رهبری معظم انقلاب در کنترل و اداره ی فتنه ی سال گذشته از طریق طرح تعابیر و مفاهیم این چنینی بود .ما به عینه پس از طرح مبحث "بصیرت" بود که دیدیم فرضاً تقسیم بندی خواص بصیر و خواص بی بصیرت شکل می گیرد و خود موجبات ایجاد شناخت در جامعه نسبت به عوامل نخبه ی جریان ساز می گردد. خلاصه آنکه فایده ی این گفتمان سازی بر کسی پوشیده نیست.

گفتمانی که شاهدیم در سطوح مختلف جامعه طرح و پذیرفته شده است . گفتمانی غالب که دیگر هم جنس مفاهیمی از قبیل دموکراسی از نوع لیبرالش،حقوق بشر از نوع سکولارش،آزادی از نوع لاقیدی و بی بند و بارش و جامعه ی مدنی از نوع تئوری ها و متد های رفتاری غرب منشانه اش نیست ؛ هر چند که در پرتو غفلت ها و کمبودهای تئوریک امروز هم بجای مطرح شدن مضامین جامعه شناختی و یا حقوقی قرآنی باز هر از چند گاهی مفاهیمی در قالب بندی تعابیر غربی مطرح می شود اما با این حال ما گذار مشخصی از کج روی ها نسبت به مبانی انقلاب در برخی ادوار گذشته به سوی مضامین اصیل و حقیقی انقلاب داشته ایم . در واقع بار دیگر رجوع به انقلاب و انقلابی گری در عملکردها و همچنین در صورت معانی و مفاهیم و نوشته ها و  صحبت ها و خطابه های ما نمود پیدا کرده است.

اکنون آنچه باید مورد توجه بیشتر قرار گیرد اینست که ما در مرحله ی نخستین این جریان سازی قرار داریم. نگرانی بجا و به حقی که مطرح است ادامه ی نشر این گفتمان به نوبه ای ساده اندیشانه و سطحی است.چیزی که به شدت امروز از آن غافلیم آنست که می بایست همچون خود مقام معظم رهبری جریانات فکری ما به بحث تثبیت و تعمیق گفتمان انقلاب بپردازند. اگر هر کسی تنها بخواهد از کلیدواژه های این گفتمان به نفع خود بهره گیرد به زودی این مفاهیم از صورت فعال خود خارج شده و شکل ابزاری به خود می گیرند.و یا اینکه تنها بروز ازدحامی از واژگان های ناکارآمد را به بار خواهیم نشست.وقتی مبحثی مطرح شود بدون پرداخت به مولفه ها و مشخصات شناختی موضوع، آن مطلب به تدریج اصلاً بار خود را از دست داده از سوی جامعه باززده می شود.اصطلاحاً گوش ها دیگر بدهکار آن نخواهند بود زیرا که به کاربرد سخیف آن نزد هر کسی "عادت" نموده اند.فی المثل باز همان موضوع مهم "بصیرت" را امروز هر شخصی و هر روزنامه و هر سایت و هر منبع نشر خبری ولو اینکه خودش سرسوزنی با این مبحث بصیرت سنخیت نداشته باشد مطرح می کند.واین روند گفتمان سوزی را اگر هر چه سریع تر و البته با رویکردی علمی،فکری به حالش نکنیم ما را دچار همان اتفاق خواهد کرد که جریان اصلاحات و گفتمانش را.البته گفتمان انقلابی ابعاد فراتری از قبیل فطری بودن و ریشه داری و پذیرا بودن در جامعه ی دینی را نیز به همراه دارد اما به هر حال این ذخیره های ارزشمند نباید ما را به تساهل در قبال وظایف خود سوق دهد...به مانند استفاده ی از این کلیدواژه ها به تأسی از رهبر معظم انقلاب می بایست در نشانه گذاری و شناخت اطراف قضیه نیز همچون ایشان به بازخوانی این مفاهیم در پرتو تبیینات منابع اصیل دینی خود چون قرآن و نهج البلاغة و صحیفه ی سجادیه و سایر منابع موثق و متقن خود روی بیاوریم... خصوص این روزها که تحولات گسترده ای در پیکره ی جهان اسلام در مواجهه ی ملت ها با حکومت های جائر و فاسدشان در حال وقوع است و در این میانه اظهار عطش و طلبِ ملت های این سرزمین ها از قبیل مصر و تونس و یمن و اردن و سایر کشورها نسبت به مبانی انقلاب جمهوری اسلامی ایران بار این انتقال معنا را بر دوش ما سنگین تر از پیش می نماید.امید آنکه گفتمان سازی ما روندی درخور یابد تا قدمی باشد موثر در ایجاد بلوغ لازمه ی پذیرش جامعه ی مهدوی و تسریع در امر ظهور حضرت صاحب الزمان (عج) ان شاءالله ...

ساعت 9 و نیم ... امام آمد ...

***خمینی ای امام ، خیمنی ای امام***

اى مجاهد، اى مظهر شرف اى گذشته ز جان در ره هدف
چون نجات انسان شعار توست مرگ در راه حق افتخار توست
این تویى، این تویى پاسدار حق خصم اهریمنان، دوست دار حق
بُوَد شعار تو، به راه حق، قیام ز ما تو را درود، ز ما تو را سلام

می مانیم!

قرار بود رخت سفر بربندیم و برویم پایتخت!
برویم و دیدار تازه کنیم با برف !
برف !
این اعجاز خدا که دیدنش نفس هام را به شماره می اندازد ...
عاشقم می کند این برف ...
و چقدر است که دورم از این عاشقی ...
قرار بود برویم و عاشقی کنیم ...
قرار بود برویم و ۲۲ بهمن را در تهران تجربه کنیم ...
نزدیک یار ! نزدیک دلدار ... نزدیک آقامان ... نور چشممان ... سید علی مان ...
اما چه کنیم که ظاهراً خدا راه دیگری باز کرده است به روی بنده اش!
راهی برای توبه ...
خوب می شناسمش ...
باز از سر کرم نگاهمان کرد ...
او اگر می خواهد ... روی جفت چشمهام  ... می مانم ...
در آبادان عزیز برایش عاشقی می کنم ...
گردهمایی گردان مقداد است و ما را خوانده اند به دکلمه خوانی ...
شکرت خدا ...
بعد از آن همه پرده دری بنده ات باز روی این شانه های لرزان من حساب می کنی؟!
روی این قلم حقیر و ناتوان من؟!
باشد ...
نَفَسَم ارزانیت ...
کمکم کن ...
فردا شب دوباره شبگرد قبرستان های آبادان دست به کار می شود
و می رود تا آرامِ سردار گردان مقداد را به هم بزند! سردار منتظر باش ...
حمید جانِ طاهری ! منتظر باش ... اوقاتت را هم تلخ نکن سردار ... یک شب است دیگر ...

بعداً نوشت !!! :ای دااااااااااااد ... ای بییییییییییییداااااااااااااااااااد ... دیدی از دستمون رفت؟!!!

هم نمازجمعه ی آقا! هم گردان مقداد!!!

 

منِ لعنتی

یا شنیدم! یا خواندم همین ایام که :

باید از این "من" خلاص شوم ... از این منِ لعنتی ...

باید خلاص شوم ...

کلاً پانوشت !

چه بگویم ؟!

 کوکِ درد و بغض و دریغم ...

سازی ناساز ...

تا فردا موسیقی احساس چه باشد ...

--------------

پانوشت :

 آقا ... خانم ... خیلی با حس نخونش!
مونده تا شعر بشه ...
ایشالله تو همین روزا !
بالاخره خواستیم از پشت صحنه ی دنیای شعرهای یک وری مان !
شما را هم بخبریم ...
گر چه ما که فی الحال خود از خود نیز بی خبریم ... و از شعر و از شعور ! حتی !
تعارف که نداریم الآنه می شود اینگونه توصیفمان کرد :
منم من ... دشنام پست آفرینش ... نغمه ی ناجور ! ...


ایضاً پانوشت:


از همیشه به چند تا اسم و عنوان ادبی علاقه ی عجیبی داشتم
که مدام هم یا روی خودم می گذارمشان یا روی مایملکم!
مثلاً اسم گوشی ام را گذاشته ام داروگ!
گاهی هم خودم داروگم!
این قورباغه ی زشتی ! که خبر از باران می دهد ...
و دیگر تعبیر " نغمه ی ناجور " که خیلی با آن جورم ...
با تعبیر "لولی وش" اخوان عزیز هم اختیت خاصی دارم !
لولم می کند این تعبیر ! لولِ لول !
اخوان جان کجایی؟! الآن حال می داد با هم بزنیم به خط پیاده روی در
کوچه باغ های بریم (شمال شهر آبادان!) ... زیر این باران بی امان ...
خیس خیس خیس ...
هرچند ما بچه ی جنوب شهریم ها ! (بوارده ! ) ...
راستی اخی جون نگفتی چرا این همه سال تو آبدان بودی و
یه شعر خشک و خالی هم حواله ی این دیار عشق نکردی؟! ها؟!!
بی خیال خودم می سرایم برای آبادان ...
تو از همان زمستان قشنگ تر می گویی و اینجا زمستانش خیلی
هم زمستان نیست ... راستی حَسَبِ وظیفه ی داروگی عرض می نمایم :

دارد می بارد آسمان ...
آاااااااااااااااااااااای نفس بر آ دمی بر آ ...
دارد می بارد آسمان ...

چهل فانوس ...

اوووووووووون زمان این شعر شد برگزیده ی به اصطلاح همایش شعر عاشورای دانشگاه ...

حالا که می خونمش ! از اون جوّ ذوقی و حتی فکری خودم تعجب می کنم! و از اون همایشی که این شعر برگزیده ش بود !!!

اما به هر حال ... ما که هی گیر می دیم به این و اون که مثلاً وزن شعرتو درست کن ...

قافیشو صاف کن ...

اینجاش مثلاً ناسازه ...

نمی دونم فلان چیزش رو درست کن ...

حالا بفرمایید ... خدمت شماییم با یک کار ضعیف عاشورایی ...

و چقدر تاسف که اون ضعف مایه ی پیشرفت همچین قابلی، در کار ما تا به امروز نشده ...

هی زمونه ... هی ... پیر شدیم رفت و آخرش هم نفهمیدیم چی کاره ایم ...

آقا ننالم دیگه ...

احسان نمازی در ۲۰ سالگی در اوان جوانی از اربعین می گوید  (می گفت البته) :

چهل شب می گذشت و پر ز خون هامون

چهل شب می گذشت ومویه ها جیحون

چهل روز آفتابی خسته می تابید

به هر نوبت گلی روییده از خونابه ها می دید

چهل شب دشت در گوش زمان می گفت:

چنین آید که در بطن زمین جوشیدنی بر پاشدست هنگفت

چهل فرسنگ آن قوم اسیران پای در زنجیر می پیمود

سواران سپاه خصم بی پندار

درون خویش می گفتند:

اسیران بسته در دامان زنجیرند

کنون در دست ما افتاده این افسار

به چوب خیزران این رود خونالود می جوشد

به ضرب تازیانه این درخت نو نهاد در بوته می خشکد

به تیر کاری ما آسمان هم عاقبت بر خاک می افتد

ولیکن تا که بر خویش آمدند از بام این رویا

به یک آن تا که برگشتند خود را مانده در مرداب فهمیدند

به یاد خامشان ناگه فرو افتاد

که سد رود را در کربلا بشکسته اند آنان

گریزی نیست از سیلاب

چهل هنگام از سرچشمه این رود آمد بانگ این پیغام:

شما را ای سپاه نور برخیزید...

جهان گمراه و مردم بی چراغی گم به تاریکند

چراغ خانه هاشان را شرر دوزید

جهان تشنست عیاران

به جام جانشان اینک

خدا را،جرعه ای ریزید

پیام پادشاه تشنه لب را چشمه ها از دور بشنیدند

چهل روز و چهل شب نی لبک ها داستان نینوا گفتند

چهل بیرق به دست کاروان عشق بر پا شد

چهل فانوس از خیزابه ها سر ها برآوردند

پیام زندگی چون باد بانها شد

بدین سان بر نجات آدمی کشتی محیا شد

چهل پستوی تاریخ ریا را

پرده بدرید و به کام آبها بنشاند

نقاب چهره ها را شست او ،بزدود

زمین از تیرگیها جان برون بر کرد

به هر منزل گهی اینک

اگر در صید نوری کور می گردند

کسی گم کرده در دریا

اگر امید ساحل را

ندا کن این صدا را ،صد صلا بر خوان:

چهل فانوس اکنون جای خورشیدند...

 

قرو قاط!

روز و شب مرگی های تازه :

امروز :

اولاً که بهمن آمد ! و من دلم اکنون به وقت محلی نوفل لوشاتو! عاشق است ...

دوماً که جمله ی بالا را بعدا کامل تر خواهید خواند !

سوماً که "دوماً" به شرطیست که ما وقت کنیم و ذوق و البته همت و بنویسیم کاملِ "اولاً" را !

و اما چهارماً دیروز ما رفتیم سر جلسه ی امتحان "گاف کاف" جناب ...

دیروز:

در طول ترم سر کلاس ها رفته بودیم؟! خیر ...تقریباً ابدا ! ... جزوه اش را دیده بودیم سابقاً ؟! خیر ... کلاً اطلاعی از "گاف کاف" داشتیم تا دو روز پیش؟! خیر... پس با چه جراتی و با چه پشتوانه ای رفتی سر جلسه آخه مردک؟! ... اختیار دارید قربان! پشتوانه؟! ... پشتوانه ی ما همانا نفس زدن در هوای نظام ثابت شب امتحان خوانی به شیوه ی اختصاصی و منحصره ی "داگ لرنینگ" است با نزدیک به دو دهه! تجربه ی موفق ... و اما جرات ! ... ای آقا بعد از شونصد ترم حمل عنوان فخیمه ی "دانشجو " بر شانه های پیکرِ "اینک از کت و کول افتاده" دیگر ما را ترسی از مرگ هم نیست امتحان را که دیگر تو بگو : شکلات!

و اما سوال و جوابهای نهایی این بخش: پاس می شوی؟! بله بله بله ... اگر دکتر باز هم به شیوه ی فراخناکی خاطر و  با چشم های خمار و ساتر ! و  مصرف چیزهای وافر! و  آنگاه  بر سیاقِ قاط... (قافیه ی این قسمت را سانسور می نماییم چه اینکه دور از ادب و احترام آن مقام و شاید این قلم است!  ) نمره ندهند و اندک التفاتی به نگاشته های حقیر بنمایند آری با نمره ی نسبتاً خوبی پاس می شویم ... و ترس من از همین نسبت و نسبی اندیشی جناب دکتر است که لامصب به نسبیت انیشتین گفته است : زکی ... !

تو همین چند روزه :

ایران امارات را 3 بر صفر زد ... ژاپن قطر را حذف کرد ... ایران یا کره یکی شان فردا اون یکی را می زند! و می رود بالا ... اگر کره بزند کم اتفاقی که می افتد آنست که ایرانی ها همگی آلزایمر گرفته و از قطب عالم وجود! در دقیقه ی ایرانیانِ اکنون! جناب قطبی! روی گردانده و فحش های شسته و نشسته ی خود را به محضرشان تقدیم می دارند! و این به نظرم تازه روی مثبت ماجراست!

اگر ایران بزند! اول اتفاق آنکه یک سرود حماسی پخش می شود! قهرمانان! دلاوران!نام آوران! به نام یزدان ... و الی آخر  ...  دوم اتفاق امید بستن! به آینده  تیم است ... اگر فرضهای به اصطلاح منفی را کنار بگذاریم ایران ته تهش می شود قهرمان فوتبال جام ملت های آسیا ... خب حالا لطفاً کمی فاصله بگیرید ... از کامپیوتر نه ! از جو و هیجان ! بله بله ... فاصله بگیرید ... بیشتر ... بیشتر ... آره ... بازم ... بازم ... یکم دیگه ... آ آ آ خوبه .. خوبه .. حالا یک بازخوانی : ببینیم قهرمانان و دلاوران و نام آوران ایران! چه کرده اند که ما این قدر خوشحالیم؟! (شاید هم ناراحت ها!) من می گویم شما یا تایید کنید یا تکذیب! البته گوشی را دست هیجان ندهید ها ! از همان دور! گوشی دستتان است؟ خب : یک سری مرد گنده! یک شی گرد را چند بار با پا یا سر (یا حتی نقاط دیگر!) از میان چند تا آهن پاره رد کرده اند به گونه ای که آن شی گرد! به تور اصطلاحاً نشسته است ... چیز دیگری هم می یابید؟! یعنی خلاصه اش همین است دیگر ... حالا باید یافت پرتقال فروش را و پرسید از او معنی چند واژه را : قهرمان ... دلاور ... و حالا نام آور را نپرسید ! . یک سوال را هم از خودمان بپرسیم : ما چرا خوشحالیم؟!  ...

دوباره امروز و به عبارتی امشب! :

آخرین سروده ی بنده به دنیای ترانه ها پای نهاد !

خب لامصب صدای آدم خیلی خوب می شود در حمام !

به اصطلاح اهل فن! : حمومی میشه صدا !

و جان می دهد برای ترانه سرایی!

اهل خانه هم بالاخره کنار آمده اند با آواز خر در چمن که نه! در حمام !

و اما ترانه :

زرنگ تشریف دارید ها!!

اول ثبتش می کنم بعد می گذارمش روی وبلاگ!

تازگی ها چند نفری! مثل همین جناب برادر "ممکن" پیدا شده اند و خود! حق التالیف اثر را پاس نمی دارند !

با این حال اما یک بیتش را مهمان ما ، همین جورِ می گذاریمش :

جار می کشن چشمات ... که عاشقی تو هنوز ...

                  به درد من تو نمون ... به سوزِ من تو نسوز ...

پانوشت :۱-گاف کاف یکی از دروس اختیاری رشته ی مهندسی کامپیوتر است که ابتداً اسمش را نوشته بودم اما خب بعداً دیدم که بد استاد را نوازیده ام و دور از انصاف است نشانی دار کردن او! چه اینکه اسم این درس با نام استادش معادل اند در ماهشهر!

 ۲- داگ لرنینگ چیست؟! پاسخ : شب امتحان اگر جزوه ی حجیمی دست شما بیافتد که به قدر بز نابالغ ! از آن سر در نمی آورید دیگر خرخوانی و این سوسوسل بازی ها حق مطلب را ادا  نمی کند!!! چه آنکه شیوه ی خرخوانی ناظر به کمیت حجم! است و از فاکتور سرعت و وقت ، غافل! پس باید شیوتی دیگر به کار گرفت ... و این شیوه و راه همانا داگ لرنینگ یا گلاب به رویتان! سگ خوانیست! ... که در مهندسی این راهِ اخیر کمیت سرعت نیز مد نظر طراحان بوده است!

۳- من متاسفانه عاشق فوتبال ابتدا نیستم و بعد هستم !عاشق نبودنم در نگاه کردن به این رویداد مسخره ی جهانیست ... و  اما عشق بنده به فوتبال در مقام بازی کردن است!!! آخ ... آخ ... آخ ... چه درس ها که در راه رساندن خود به سالوووونِ فیتبال! حذف ننمودم و چه زخم ها که در این راه بر دست و پای ننشاندم! خب کلاً فرق دارد فوتبال بازی کردن با مقوله ی "به وسیله ی فوتبال" دچارِ بازی شدن! فرقش در جابجایی فاعل و مفعولش هست و در خیلی بحث های دیگر که اگر عمری باقی بود مرا ، به صورت مستدل و آماری با نقد این پدیده ی منحوس در خدمت خوانندگان کثیر! "این سرخ تلخ" خواهیم بود ...

۴- شرمنده ... شرمنده و شرمنده از بابت سگ و خر و گاو و گوسفند و مرغ و خروس و ... خب بالاخره اینها هم آدم اند ! نه چیز ... چیز ... این چی می گند؟! ... چیز دیگه ... بله بله اینها هم مخلوق خداند بالاخره ... شما ببخشید ...

۵- اگر هوس کردید ترانه ای مثلاً همان یک بیت ما را در حمام بخوانید مراقب شکیات! اهل خانه هم باشید ... بالاخره نمی شود همه را قانع کرد که این ترانه است ترانه ... ت ر ا ن ه ... حاج آقای نمازی! اگر این مطلب را می خوانند بدانند که انتظار خبری نیست مرا ... / نه ز یاری / نه ز دیّار و دیاری / باری ... 

جار می کشن چشمااااااااااااات ... که عاشقی تو هنوز ...

                  به درد من تو نموووووووووون ... به سوزِ من تو نسوز ...