قرار بود رخت سفر بربندیم و برویم پایتخت!
برویم و دیدار تازه کنیم با برف !
برف !
این اعجاز خدا که دیدنش نفس هام را به شماره می اندازد ...
عاشقم می کند این برف ...
و چقدر است که دورم از این عاشقی ...
قرار بود برویم و عاشقی کنیم ...
قرار بود برویم و ۲۲ بهمن را در تهران تجربه کنیم ...
نزدیک یار ! نزدیک دلدار ... نزدیک آقامان ... نور چشممان ... سید علی مان ...
اما چه کنیم که ظاهراً خدا راه دیگری باز کرده است به روی بنده اش!
راهی برای توبه ...
خوب می شناسمش ...
باز از سر کرم نگاهمان کرد ...
او اگر می خواهد ... روی جفت چشمهام  ... می مانم ...
در آبادان عزیز برایش عاشقی می کنم ...
گردهمایی گردان مقداد است و ما را خوانده اند به دکلمه خوانی ...
شکرت خدا ...
بعد از آن همه پرده دری بنده ات باز روی این شانه های لرزان من حساب می کنی؟!
روی این قلم حقیر و ناتوان من؟!
باشد ...
نَفَسَم ارزانیت ...
کمکم کن ...
فردا شب دوباره شبگرد قبرستان های آبادان دست به کار می شود
و می رود تا آرامِ سردار گردان مقداد را به هم بزند! سردار منتظر باش ...
حمید جانِ طاهری ! منتظر باش ... اوقاتت را هم تلخ نکن سردار ... یک شب است دیگر ...

بعداً نوشت !!! :ای دااااااااااااد ... ای بییییییییییییداااااااااااااااااااد ... دیدی از دستمون رفت؟!!!

هم نمازجمعه ی آقا! هم گردان مقداد!!!