اوووووووووون زمان این شعر شد برگزیده ی به اصطلاح همایش شعر عاشورای دانشگاه ...

حالا که می خونمش ! از اون جوّ ذوقی و حتی فکری خودم تعجب می کنم! و از اون همایشی که این شعر برگزیده ش بود !!!

اما به هر حال ... ما که هی گیر می دیم به این و اون که مثلاً وزن شعرتو درست کن ...

قافیشو صاف کن ...

اینجاش مثلاً ناسازه ...

نمی دونم فلان چیزش رو درست کن ...

حالا بفرمایید ... خدمت شماییم با یک کار ضعیف عاشورایی ...

و چقدر تاسف که اون ضعف مایه ی پیشرفت همچین قابلی، در کار ما تا به امروز نشده ...

هی زمونه ... هی ... پیر شدیم رفت و آخرش هم نفهمیدیم چی کاره ایم ...

آقا ننالم دیگه ...

احسان نمازی در ۲۰ سالگی در اوان جوانی از اربعین می گوید  (می گفت البته) :

چهل شب می گذشت و پر ز خون هامون

چهل شب می گذشت ومویه ها جیحون

چهل روز آفتابی خسته می تابید

به هر نوبت گلی روییده از خونابه ها می دید

چهل شب دشت در گوش زمان می گفت:

چنین آید که در بطن زمین جوشیدنی بر پاشدست هنگفت

چهل فرسنگ آن قوم اسیران پای در زنجیر می پیمود

سواران سپاه خصم بی پندار

درون خویش می گفتند:

اسیران بسته در دامان زنجیرند

کنون در دست ما افتاده این افسار

به چوب خیزران این رود خونالود می جوشد

به ضرب تازیانه این درخت نو نهاد در بوته می خشکد

به تیر کاری ما آسمان هم عاقبت بر خاک می افتد

ولیکن تا که بر خویش آمدند از بام این رویا

به یک آن تا که برگشتند خود را مانده در مرداب فهمیدند

به یاد خامشان ناگه فرو افتاد

که سد رود را در کربلا بشکسته اند آنان

گریزی نیست از سیلاب

چهل هنگام از سرچشمه این رود آمد بانگ این پیغام:

شما را ای سپاه نور برخیزید...

جهان گمراه و مردم بی چراغی گم به تاریکند

چراغ خانه هاشان را شرر دوزید

جهان تشنست عیاران

به جام جانشان اینک

خدا را،جرعه ای ریزید

پیام پادشاه تشنه لب را چشمه ها از دور بشنیدند

چهل روز و چهل شب نی لبک ها داستان نینوا گفتند

چهل بیرق به دست کاروان عشق بر پا شد

چهل فانوس از خیزابه ها سر ها برآوردند

پیام زندگی چون باد بانها شد

بدین سان بر نجات آدمی کشتی محیا شد

چهل پستوی تاریخ ریا را

پرده بدرید و به کام آبها بنشاند

نقاب چهره ها را شست او ،بزدود

زمین از تیرگیها جان برون بر کرد

به هر منزل گهی اینک

اگر در صید نوری کور می گردند

کسی گم کرده در دریا

اگر امید ساحل را

ندا کن این صدا را ،صد صلا بر خوان:

چهل فانوس اکنون جای خورشیدند...