این رمضان فرق دارد
این ماهِ رمضان فرق دارد.با همه ی رمضان هایِ قبل فرق دارد.و حتی با همه یِ رمضان های بعد...از حالا بویِ خوشش را به مشام کشیده ام...این رمضان از تو خواهم گرفت...همه چیز را...با آن کرمی که از تو سراغ دارم پیش از همه بخششت را و نگاه مهربانت را و دوباره ی اعتمادت را خواهم خرید...و چه معامله ایست این معامله! من از تو خواهم خرید! "همه" چیز را! آن هم به چه بهایی؟!! به بهایِ "هیچ!" به بهایِ این جنسِ بنجلی که خودت متاسفانه خلقش نموده ای! احسانت! و آری تو چه به دست می آوری؟!! هیچ!!! اگر قبول کنی که من معرفتم قدرِ آن چوپانِ داستان موسی و شبان هم نیست بگذار بگویم در این معامله سرت کلاه می رود! بگذار هر چه می خواهد دلِ تنگ شوخ و شنگ و زبان نفهمم بگوید با تو...می دانی! تقصیر خودت است.به دو دلیل. ۱- وقتی می گویی صَمَد هستی،کار داده ای دست خودت.یعنی اینکه بی نیازی! و این بی نیازیت به من جرات می دهد بگویم خدایا از محمدت مگر بهتر داری؟!! جانِ من داری؟!! نداری دیگر! او برایت کاری کرد؟!! نه اینکه نکردها! خیلی کارها کرد! اصلاً کاری نکرد مگر به عشقِ تو.اما نکته همینجاست.او برایِ عشق تو کار کرد.به پایِ این عشق عاشقی کرد نه پایِ خودیتت! پایِ ذاتت! آخر تو که صمدی! بی نیازی! هیچ کس را توان آن نبود که برایِ تو کاری کند.به آن معنا که نیازی رفع کند که تو بی نیازی! و این تازه شد ۱.و اما ۲ آنکه تو همانی که اسماءش همه حسناست...و این باز هم کار دستت می دهد...یا من سریع الرّضا...هان...دیدی؟!!...یا من سریع الرّضا...چه می گویی؟!!...بازم نمی بخشی؟!بازم اعتماد نمی کنی؟! دوباره ام نمی بخشی؟!!با آن رحمتی که از تو سراغ دارم مگر می شود؟!! با آن نام زیبایِ قاضی الحاجاتت مگر می توانی ندهی؟!! مگر خودت با خودت کنار می آیی که ندهی؟!! مگر بنده ات را می توانی تنها بگذاری؟! مگر دلت می آید آخر؟!! بنده یِ معترف به گناهت را به که واگذاری آخر؟!! خصوص که آدرست را هم خوب بلد است! الهی و ربی من لی غیرک!!! بنده ی مقر به عصیان و غرق شرمت را که پناه دهد...الهی فرار می کنم از تو! از تو فرار خواهم کرد!به کجا؟!! معلوم است...به آغوشت...مگر مفری هست از تو به غیر از آستانِ رحمتِ خودت؟!! که و لا یمکن الفرار من حکومتک...که نمی شود از گستره ی حکومت تو به جایی گریخت...و تازه گیرم بشود!گیرم یک روز عشقت بکشد جایی را مفرِّ از خودت قرار دهی...بالاخره خدایی تو...می توانی...گاهی از این کارهای عجیب کرده ای...سابقه ی این کارهایت کم نیست...مگر از خودِ آفرینش انسان عجیب تر است!!! نه ولله...اگر روزی جایی را ایمن از خود قرار دهی به عشقت قسم...به فاطمه ات قسم...به فاطمه ات که باز به خودت فرار می کنم...فرار از تو به تو...از تو به تو...به تو...تو به...توبه...توبه...به تو...به تو...توبه توبه توبه...می دانی نام فاطمه را حتی منِ احسانت فقط و فقط و فقط به صدق بر زبان می آورم...سر بسته بهَت قول می دهم تو آن خدایی هستی که هم می بخشیم،هم نگاهم خواهی کرد،همه عطایم خواهی نمود به استجابتت،و هم آن آرزوهایِ مرا به نقشِ شدن رنگ خواهی زد...نیمه ی خراب این سیبِ عشق خالق و مخلوق همیشه از آنِ من بوده است...نیمه یِ سرخ و شیرین تو را و نیمه ی تلخ! و زرد مرا...امسال تیغ کشیده ام و آن نیمه خویش را بریده ام...و نیمه ی عشق را یافته ام! آورده امش...کال است اگر چه هنوز اما...تو خدایِ کارهای محالی...کال را رساندن به رسیدن دیگر برایت آبِ خوردن است! اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ! بیا این هم سومیش...بگو بشود خدایا...بگو باشد...بگو بشو تا ببینیم چه کسی را یارایِ نه گفتن است...خدایِ ماه ترین رمضان عمر منتظرِ خواسته هایِ بزرگ من باش بی آنکه به انتظار دیدن لیاقتی بنشینی! پس چه خیال کرده ای! می خواستی خدایِ من نباشی! می بینی که از چوپانِ شعر مولوی خیلی پرت ترم! و تو اما چه بگویم من...شعر مولوی کجا و کرمِ تو کجا! یا ارحم الراحمین...یا ابصر الناظرین...یا اسمع السامعین...یا غیاث المستغیثین...یا صریخ المستصرخین...یا من علی کلّ شی قدیر...یا صاحب کل غریب...یا مونس کل وحید...یا رفیق من لا رفیق له...یا من یعطی من یشاء...یا من یعطی من یشاء بغیر حساب...یا من یعطی من سئله...یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه... چقدر لذت دارد مرور نام هایِ تو...الهم اذقنی حلاوة مغفرتک و حلاوة استجابتک...
این رمضان فرق دارد...با همه ی رمضان های همه ی عمر فرق دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۲۰ ساعت 12:49 توسط احسان نمازی
|
ا حـــ ســـ ا ن نـــــ مــــ ا ز ی