اس ام اس داد و چه اس ام اسی :

برادر وبلاگت را خواندم! حق با توست و... (و بقیه اش که خصوصی است!)

و کاش نمی خواندی رفیق!!! اصلاً آدرسش را نداده بودم که نخوانی!!!

نه این که نامحرمی اینجا! زیادی محرمی  و من نمی خواستم دلت بشکند...

زیادی برادری و می دانی برادر همین که گمان بری محافظه کارم برایم لذت بخش تر است تا اینگونه در پیش فکرت به آنی از هم بریزم! چه می دانم انقلابی شوم،زود رنج شوم،کم تحمل شوم،افراطی شوم،رادیکال شوم! اصطلاحش با تو...دوست نداشتم...و این دوست نداشتنم حرف ترس نبود...حرف دلگیری های بیهوده بود...

و اما تو شگفت زده ام کردی!!! به جایِ انتصابِ این القاب! با آن اس ام است... درهمم ریختی...حس کردم چقدر به هم نزدیک بوده ایم این همه سال...لعنت به این پرستیژ و فیگرهای زمانه دوزِ ما...کاش یک بار رو در روی هم زار زده بودیم...چقدر دوست داشتم قالبِ روزگار ما هم می فهمید که بی واهمه ی از مردی به دور بودن! ، آغوش های اشک ناک! برادرانه را باید دریافت! و تنها برای لایِ کتابهای داستان باقی نگذاشت.

باور کن این پیام امروزت ارزش نامِ برادری را بیشتر دارد...

من از تو اسمی نبردم که حتی در بی خبریت مباد کسی بویی ببرد...

اما تو آخر باز...نباید می خواندی...

نباید آدرس این وبلاگ فکسنی می افتاد دستت...

به خدا که راضی نبودم آن طوری فکر کنی که به این پیامت منجر شود...

اما حالا که خواندی چه کنم؟!!!

مرا ببخش بابت نوشتن...حدیث من نقلِ پرخاش به آدمی که نمی داند نبود...تمام غمم ناروا خوردنِ از دست کسی بود که بیشتر از خودم دوستش دارم...

برایت جان می دهم ای کاش...تنها ای کاش...

برادرم از خودش دو حق را و از من یک حق را دریغ نمی کرد:

از خودش آن را می کند و می داند "نباید" است! و آن را که نمی کند و می داند که "باید" است

و آنگاه که این دو حق را به جا می آورد حقّ  من خود ادا می شد:

او می شد برادرترینم!!!