سه پرده از عرفات

1- بخشاینده: عرفات یعنی گشاده دستی باری تعالی بر بندگان خویش.یعنی که بیایید بندگان گناهکار من که دوباره تان در گشوده ام.یعنی که غل بسته ام به دست و پای شیطان،آنکه هزار بار پندتان دادم مباد خطواتش را پیروی کنید و اما کردید.عرفات یعنی تعبیر آن شوقِ خدا به بازگشت بندگان که حضرت حقش فرموده اگر قدر و اندازه اش را می دانستید هر آینه از فرط شور و شعف قالب تهی می کردید.

عرفات یعنی بنده ام،خلیفه ام،جانشینم اگر یادت رفته بود شب قدر را بیا که این روز را هم به تو بخشیدم از قدرِ فضل خویش.بیا و در خانه ام بکوب که منتظرت هستم.بیا که شرمنده ات نباشم بنده ی من که گرچه تو گناهکاری اما من به خویش واجب نموده ام اجابت تو را که تو را یاری نیست جز من.عرفات یعنی که بخوانیدم که استجابتتان کنم ای گروه توّابین.یعنی اگر فراموشت شده مرا من که یادم هست با تو از رازِ خود چه گفته ام! " الله که نیست خدایی جز او،زنده کننده و قوام بخشنده / "لا تاخذهُ سنة و لا نوم"  / هرگزش خواب و خُفت نگیرد..." و من را به غفلت راهی نیست.بنده ام که خواب گرفته ات بیدار شو و یاد آر.بیدار شو و یاد کن که من یادم نمی رود از شما هرچند شما عاصیان درگاهم باشید که نام نهاده ام بر خودم صاحب کلِّ غریب که نام نهاده ام بر خودم مونس کل وحید و تو شاید عاصی باشی و شاید تکبرت به عصیان کشاندت اما تنهایی.اما خردی.اما بخواهی و نخواهی مستجیر درگاه منی.فوقش از دستت برآید عصیان است و مرا از تو حاجتی نیست و دستان تو را توان گشودن گره ای نیست از کار من که من امرم مطاع است و در گروی اراده ای : "انما اذا اراد شی ان یقول له کن فیکون".و من خدای تو،الله ِ اکبر و بزرگ تر تو چگونه با خویش کنار آیم و تنهایی تو و دستهای مسئلت تو به سوی بارگاه قدسی ام؟ بیا بیا که فرض نمودم بر خودم تا امید باشم بر تو هر دمی.بیا که من از تو بر خودت عاشق ترم.بیا چقدر دوست دارم تو را ای ظلوم و جهول من! بیا و بخوانم.بیا و سر بگذار به دامان گسترده ی لطفم.بیا که باز داستان عشق است.و امروز باز یکی بود و یکی نبودِ فصل توبه.بیا که لوطی این داستان هم مثل تمام قصه هایی که همیشه درشان غیر از خدا کسی نبوده است خودم هستم؛بیا و برای خدایت بنال از غم روز و روزگار.بیا که  حتی جهالتت را در این روز می خرم،آری بیا و از مقدرات من که نفع تو در آنست و نمی دانی شکوه کن به درگاهم،اگر که من والی ام در این ملک عشق بگذار تو از عنایت و عطای من نیز دادخواهی کنی،آخر که نه زیانی ست مرا و نه چیزیست به دوش گرده های لرزانِ تو ای فراموش کار من، ای بنده ام، ای عزیز ساخته ی خلقتم ای زیبای صنع و صنعتم که خویشتن را به پیدایش تو شایسته ی آفرین یافتم "فتبارک الله احسن الخالقین".بیا و خُودِ کبر را از سرِ نخوت زمین بگذار و باورم آر که من تو را برای بهشتم آفریده ام، اگر بگذاری ...

2-گناهکار:عرفات یعنی خدای من،بار اله من،دار و ندار من،خالق من،رازق من،بخشاینده و غافرِ من آمده ام.آمده ام و یا بازآمده ام به تو و نشانی ام را داری تو ای عالم الغیب و الشهادة حتی بهتر از خودم.آنگاه که من گمم تو پیدایی و من نیز برایت پیدا.آمده ام تا دوباره دلتنگی هایم را به دامنت بریزم و صبوری ببینم از تو ای حلیم بردبار من.آمده ام تا خجالت نکشم از این ضمیر مالکیتی که بر نام تو می آورم و به خود نسبتش می دهم که تو خدای منی،آنچنان که صدایی تو را از ندای دیگری باز نمی دارد "لا یشغله سمع عن سمع" مال من بودنت نیز تو را از مال دیگری بودنت باز نمی دارد که حدی نمی شناسم بر تو و حصری.آمده ام به دوباره ی پیوند.به باز گره بستنِ آن گسست هایی که خویشتن رغم زدمشان و اگر نباشد لطف تو و نگاه تو و بخشایش تو و نگهداری ات معلومم نیست که دوباره نگسلند از هم این بندهای بندگی.آمده ام بگویم دیده امت و شناخته امت و پناه تو را می خواهم.آمده ام تا کلمات پدرم آدم را برایت دوباره بخوانم که از ابناء همان خلقت تو ام.و تو به آدمت این کلمات را برای توبه آموخته بودی: سبحانك اللهم و بحمدك لااله‌الاانت عَمِلتُ سوء و ظَلمتُ نفسي و اِعترفتُ بذنبي اغفرلي انك انت الغفور الرحيم.آمده ام به گفتگوی با تو و هر چه گشتم دیدم مبارک تر کلماتی از کلام مولایم حسین نمی شناسم برای گفتنِ با تو

اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَيْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ وَلا لِعَطائِهِ مانِعٌ وَلا كَصُنْعِهِ صُنْعُ صانِعٍ وَهُوَ الْجَوادُ الْواسِعُ

«ستايش خداوندي را سزاست كه چيزي قضايش را دور نمي‌سازد و از اعطا و بخشش او جلوگيري نمي‌كند و هيچ آفريننده‌اي آفرينش او را ندارد و او سخاوتمندي بي‌انتهاست»

 

آمده ام به تو به تو به تو ...به توبه... توبه... توبه ...

 

3-مظلوم:عرفات توضیح عقلانی موجز و فصیحی است برای تفسیر کل آفرینش.و شناسنده ای دارد 1400 ساله.معلمی دارد حکیم و فرزانه که درس تعقل را برای خردهای خُرد بشر سالهاست شرح می کند.عرفات همچنین ،غزلی است در رثای هجرتی گلگون.غزلی پر احساس و  پرشور.و شاعری دارد 1400 ساله.هنرمندی که از میانه ی کلماتِ بعد از ظهر عبودیتش در عرفه تا عصرِ خونین عاشوراش، تمام ، تراوش فهم است و اعتقاد.عرفات مبداییست بر یگانه شدن عقل و عشق.نه آنکه پیشتر نبود،و یا بعدتر نشد،اما از این پس هر دویش را تاریخ توسط یک نفر و تا منتهایِ کار شاهد است.عرفات یعنی عقبه ی فکریِ بند بند مصایب کربلا، که حسین راه کربلا را از عرفات پیش گرفت.عرفات یعنی تبیین چراییِ دست های بریده ی عباس و گلوی پاره ی علی اصغر و آواره گی زینب.عرفه پاسخیست بر سوالِ چرایی بزرگترین مصیبت زمین و آسمان از ازل تا ابد.واژه واژه ی دعای عرفه حدیث لب به لب تشنگی و عطش را در کربلا تفسیر می کند و  وقوف در عرفات هجرت سرخ کاروان عشق را.عرفات شناسنامه ی عقل و عشق است در یک مجلد.شعریست بر وزن عقل.شوری است در قالب متین و متقن منطق عبودیت.حسین در عرفات در مقام خطابه است برای جانهای شیفته ی دلیل و برهان و خطابه اش بر منبر دعا! و باز همان حسین در کربلا در مقام شاعریست و احساس و شعرش در بسترِ خون! ابتدا و فکر و انگیزه و دغدغه و همت و عمل و انجام ، همه در آفریننده ی حماسیِ عقل و عشق "حسین ابن علی" جمعند.عاشورا بی عرفات سر به بی چرایی می گذارد و عرفات بی عاشورا سر به بی هودگی.باید از نو شناخت این دو دریایِ یکی را.این دو وادی هم خاک را.این دو رود هم بستر را.این دو کوه هم دامنه را.این دو پیکر هم روح را.این تکبیرة الاحرام عقل تا سجده ی نماز عاشقی را.این سلطان ملک عقل و عشق، حسین را...