دیدی گاهی پیرمردها به هم می رسند و از گذشته های دور و بعید می گویند... دیدی دو پیرمرد همدیگر را در آغوش می کشند می بوسند و می گویند چقدر پیر شدی تو این بیست سال...کجا بودی؟...چقدر تکیده شدی...

من ۲۴ سال بیشتر از خاک نشینیم در این استیجار خانه ی دنیا نمی گذره اما همین چند ساعت پیش پسر عموم رو بعد از ۱۸ سال! تو بغل گرفتم...پسر عمو چیه برادرم رو...به نظرم می آید ما را مثل فیلم ها توی بیمارستان ازل عوض کردند... او را دایه ی اصفهان سهمش اوفتاد و ما را مام، آخرین غروبگاه خاک ایران زمین شد...آبادان...دیشب را دور آبادان با ماشین گشتیم به دنبال آب شرب...چقدر برایش عجیب بود...به قول خودش بغض گلویش را گرفته بود...خون خون را می کشد...خون به خون جوش می خورد...او هم اهل همین خاک و آب است...گیرم خودش درش نزیسته باشد...خانه ی پدر و مادر او نزدیک مسجد جامع خرمشهر با خاک یکسان شد و هیچ گاه مکان دقیقش دیگر کشف نگردید...

بغضش گرفته بود که دنبال آب شرب می گشتیم...