برای مراسم غلام متن تسلیت را من نوشتم.وقتی می خواندمش بغض گلویم را ترکاند.جمع گریه می کرد.بعد از مراسم عموی غلام در آغوشم گرفت و کلی تشکر کرد.من اما چه بگویم...غلام رفت...

بسم الله الرحمن الرحیم

انّا لله و انّا الیهِ راجعون

غلام رفت.رفت و برایِ همیشه ماندنی شد.شبیه به آنچه آوینیِ شهید در رثای شهیدان گفت: ما گمانمان این است که شهدا رفتند و ما ماندیم، حال آنکه زمان ما را با خود برده است و آنها مانده اند.غلام رفت.رفت و ماندنی شد.رفت و برای تا همیشه ماندگاریش را مهر تضمین زد."غلام" رفت تا "رضا"ی پروردگارش را دریابد . رفت تا  "غلامرضا" به منتهایِ معنی خود تعبیر شود: آنکه غلامِ ، رضایِ ، پروردگارش بود.آنکه به خلقت خویش لبخندِ آری زده بود.آنکه از خویشتنش پشیمان نبود و سر تسلیم را به ساحت خدایش فرود آورده بود.درود بر آن پدر و مادری که نامش نهادند غلامرضا... حقّ پدر و مادریشان را چه خوب ادا نمودند.و او نیز چه خوب فرزندی بود برای آن پدر و مادر.

غلام رفت،این پنجشنبه با هم امتحان آزمایشگاه سیستم عامل داشتیم."سیستم عامل" را نمی دانم اما در "سیستم عالم" غلام بیستش را گرفت و رفت.حالا ما ماندیم با این آزمایشگاه آدمی زاد و امتحانات ناگهانش، تا کی پای ما را به دام گیرد و ما چگونه امتحانی دهیم...

غلام رفت.رفت و در ثانیه هایی سوخت ، اما ما را و ثانیه های ما را تا ابد سوزناک کرد.

غلام داغ دید اما داغ خود را بر پیشانی تاریخ خاطرات ما زد.پشت سرمان خاطر لبخند های امیدوار او را داریم و تلخی کوتاه شدن دست دیده هامان از دیدار روی غلامرضا.

غلام رفت.در سوم خرداد رفت.به یاد یاران ما،یاد یاری مهربان افزوده شد.غلام رفت در سالروز آزاد سازی خرمشهر از حصار شهر تن،از زندان تنگ و تار دنیا،از تبعیدگاه خاک آزاد شد.

غلام در تسلیم برابرِ خدایش مسلمان بود و در مسلمان بودنش بسیجی.راه آنان که منتهایِ آرزوشان مرگ در راهِ خدا، در راه اعتقاد و ایمانشان است. و او تا انتهایِ این راه را رفت.راهی که پای سالم می خواهد و دست سالم و قامت راست... و او این همه را داشت . دستهای غلام از دستهای ظاهر ما سالم تر بود.دست های او گشاده تر بود.چه کسیست که دستهای او را گرفته باشد و گرمی عشق خلوص را درک نکرده باشد.پاهایش.پاهای غلامرضا سالم تر بود.پاهای غلام دیدی کجا پا گذاشت؟! روی جاپای تعبیر "عروج شهادت گونه" .حرف چشمهایت را گوش نده.قامت غلامرضا راست ترین قامت ها بود.محدودیت دنیا را نگاه نکن.غلام نگاهش، لبخندش ، شعر بود،شعر ناب.غلام با کف دستانش شعر می گفت.کافی بود دستان گرمش را به دست بگیری...

غلامرضا سخت گیر بود.بعد از چهار سال تازه به ما گواهی پایه یک راندن ویلچرش را داده بود.ما غلام غلامرضا بودیم.اما او را رسم سروری نیز کوتاه بود.طاقتش شاید نمی شد.دلش تنگ جایی بود.شاید بویی می شنید.بویی که او را تا رفتن غسل پرواز داد.غلام یک عمر روی صندلی نشست و آخرش به همه خندید.دستهایش را باز کرد روی صورتش گذاشت و به سجده افتاد.و به خیال خام ما خندید که فکر می کردیم افتاده است.غلام عروج را در آغوش تن می کشید.پر میزد.پرواز می کرد.اهل آسمان می شد.ستاره می شد.دور می شد.درخشان می شد.می تابید..و اشاره ای می شد به سوی خدای واحدش...

قرآن را باز کن برای خدا به یاد غلامرضا.وصّافات صفّا / فالزّاجرات زَجرا /فالتّالیات ذِکرا/انّ الهکم لواحِد /ربّ السّماوات و الارضِ و ما بینهما و ربُّ المشارق / انّا زیّنّا السّماءَ الدُّنیا بزینةٍالکواکب

سوختم دنیا و دنیا سوختم – از لب گفتن دگر لب دوختم

رفتنم آتش کشید بر قلب ها - خوب می دانم که دل آشوفتم

دستهایم رفت تا میثاق نور هشتمین – پنجر فولاد را در کوفتم

تا غلام آن رضایم بیم هیچ – خوب من گنجی به دل اندوختم