می خواهم از فاطمه (س) بنویسم، نمی توانم ... یعنی می شود نوشت ، می توانم ... اما ... تا توانستن را چه معنا کنی ... نوشتن را چه ... که من قرارم با "او" چیز دیگریست ... هر وقتی نمی خواهم برای "او" از فاطمه اش بنویسم ... هرچند که این وقت ، موسم میلاد ریحانه ی نبی عشق باشد ... آخر درست که وقت ، وقتش ؛ درست که فصل ، فصل مست شدن از عطر یاس ؛ اما ... اما اگر تو دلت بوی خزان بدهد چه ؟! اگر تو دهان احساست پر از طعم گس دوری چه؟! اصلاً اگر نور چشمی محمد خودش راضی نباشد که بنویسی تو ؟! اگر نوشتی و ...

برای فاطمی نویسی باید دلی وصل کرده باشی به معنا و تا قله رفته باشی ، تا مگر کلمات بالاتر از تو نباشند ...آنها نرانند تو را ... لگام تو دست آنها نباشد ... تا که موکب ران تو باشی و تا که خالق تو ... تا که معنا به "چنگ" تو باشد و شور سور رقص کلمات را  تو بنوازی ... باید سلیمان روح شاعری ات بیدار شده باشد تا ملک و ملکوت کلمات را امر کند به "شعر" ...این چند خط را هم نمی نویسم مگر به شرح این ناتوانی و این دوری ،  که من قرارم با "هو" چیز دیگریست ... قرار گذاشته ام وقتی بنویسم که بتوانم یا لبخندی بخرم یا اشکی به چشمی بنشانم ... لبخندی از لبهایِ "..." ! اشکی به چشمانِ "..." ! این ها را "او" ی من می داند ... اینجا دوباره همان راه را می روم که معلمم ، جانم ، سالها پیش -- قبل از تولد دوباره اش در کنج سینه ی من ، و بعد از آنکه خیلی ها مرگش را باور کردند -- رفت! ... او که دانست سلیمانیت ملک ادبش تنها تا پشت در خانه ی دردانه ی رسول اعتباری دارد و شوکتی ... او که موسایی شده بود و عصای سحر ادب معجزش ... دانست که وادی، وادی طور است ... مرور کرد با خود که : فَخلَع نَعلَیک ... باید برهنه شد از پای بست دل ... باید برای "او" شد تا بتوان برای "رضای" او نوشت . یافت که ادب ارجح است بر ادیب بودن ... ادبِ حضور ... دیگر کلمات را رها کرد ... نگذاشت واژه ها و رنگ ها و نگارها و آرایه ها و وزن ها بیش از این چاپلوسی کنند ، فریب قلمبه گی آنچه بار ادبی اش می نامند را نخورد ... دلی گره زد به معنی و توسلی و برای تعریف فاطمه ، مدد گرفت از خود فاطمه (س) ... نام فاطمه ... ... گوش سپرد به کلام علی (ع) : تَخَفّفُوا تَلحَقُوا: سبك بار شو تا برسی ... سبک بار شد ... دیگر دنبال چیزی نگشت ... "ف" "ا" "ط" "م" "ه" بود ، فاطمه (س) هم بود ... نوشت :

خواستم بگویم/ فاطمه دختر خدیجه بزرگ است/ دیدم که فاطمه نیست / خواستم بگویم فاطمه دختر محمد است / دیدم که فاطمه نیست / خواستم بگویم فاطمه همسر علی است دیدم که فاطمه نیست / خواستم بگویم فاطمه مادر حسنین است دیدم که فاطمه نیست / خواستم بگویم فاطمه مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست / نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است ...

 

پانوشت :

-          یکی همین اول کاری گفت ،،، تو که آخر نوشتی !!! مثلاً خواسته ای پارادوکس بیافرینی با "ننوشتن" و بعد با "نوشتن" ؟!!

-          می گویم کدام نوشتن فرزندم ؟! من تعریفم از نوشتن فرق دارد با تو ! آن بالا یک اشاره ای نمودمی ! باید دلی وصل کرده باشی تا خالق باشی ! تا نویسنده باشی ! و من تنها کوتاه شرحی دادم روایت غریب یک توسل را ... من "نوشتن" را از "نگاشتن" جدا دانستمی !!!

 

و  این چند بند را هم حالا پس از غروب آفتاب 3ام خرداد می گذارم ...  

 

چرا که : ۳ خرداد ، 3 خرداد است !!! سالروز آزاد سازی خونین شهر عزیز ... و مرا هم شرم است در این نگفتنم از حماسه  و هم عذر ↑ ...

 

3 خرداد امسال سالروز تولد روح الله – خمینی کبیر – امام شهدا هم هست ...

این کنار وبلاگ >>> زیر عکس "یک وری" ام از ارداتم به پیر عشق ، کوتاه نوشته ام و فعلاً با همان عذر

 قبلی ↑  چیزی نمی افزایم بر آن ...

 

و اما 3 خرداد برای بچه های ماهشهر حالا حالا ها یک طعم تلخ خواهد داشت و هیچ کاری اش هم نمی

 توان کرد متاسفانه ...

هیچ کاری جز حواله دادن به حکمت خدا جز تذکر دادن به نفس ... جز صبر و جز ...

مراجعه کنید به  +  ،  +  ،  + ،  +   و  + 

و اینکه این یک ساله چقدر حرف های جدید و زخم های تازه  هست برای گفتن و نمی شود گفت ، یا نباید گفت یا باید گفت و ...

قسمتیش را امروز دیدم یک بنده ی خدایی به اسم صبح صادق یک جایی نوشته بود ...

همه اش را قبول ندارم ... در واقع خیلی اش را قبول ندارم ... اما حرف حساب هم توی نوشته اش کم نبود ... حرف هایی که بیش از یک سال است مانده و کسی نگفته شان ... البته یک عده ای انتظار داشتند مثلاً بنده ، حرف بزنم !!! ... یا آقای فلانی ... یا بهمانی ... خب در مورد خودم که نظر بدهم اینکه : انتظار بی جایی بود آن وقت ... یعنی مغز علیل و تحلیل کج و معوج بنده می گفت وقتش نیست ... اما قبول دارم وقتش هم که شد نزدم ... نزدم و نزدند تا رسید به جایی که دیگر اگر کسی نگوید ، می شود خیانت ... و من هر چند "ادعا" باشد اهل این خیانت نیستم ... حاضرم تمام دوستان و تمام اعتبار خفیفم را بدهم  و حرفم را بزنم ... نه برای خودم که آفتاب لب بامم -- چقدر تحویل گرفته ام خودم را ! آفتاب؟! – برای آنها که می مانند ... برای آنها که می خواهند بمانند ...

خلاصه آنکه

هدیه به روح غلام رضای قنبری عزیز یک صلوات و فاتحه به احترام نام پاک بانوی عالم -- که شفیعش باشد ان شاء الله -- بفرستید ...

                                 

مرحوم غلامرضا قنبری

 

شاید کم رنگ شده باشی ... شاید تار شده باشد تصویرت ... اما هنوز هم می آیی ...می آیی با یادت ... گاهی در حال و احوال پرسی ها ... گاهی در پرسش غریبه ها! ...گاهی هم ...

گاهی هم به ...

 می آیی و روی ویلچرت دیگر ننشسته ای ... دو پا داری لااقل از من سالم تر ... و لبخندی که نمی دانم تعبیرش چیست ...

   به یادت داغ بر  دل می نشانم ...