روز/ شب/ و عقب افتاده! / نوشت ...
کاری که باهاش داشتم سخت بود ... خیر سرم نشستم و خیلی نقادانه خواندمش! و استخراجیدم
ازَش المان های داستان نویسی اش را ... اِی ... چیزهای قابلی دستم آمد ... راستش چون رفیق
"نوید" !!! سفارش کرده بود خواندمش وگرنه این همـــــــــه مدتِ داشتنش! دستم نمی رفت سمت
این "همسایه ها" و دلم نمی برد به خواندنش ...کوتاه که بنویسم اینکه هرچند پشیمان نیستم از
خواندن کتاب اما همان طور که حدس می زدم "احمد محمود" هم مالی! نبود ...
یعنی شما "مادر" ماکسیم گورکی را که بخوانی و یا حتی "دوران کودکی" ماکسیم را که بخوانی در
می یابی از مرحله پرت بودن "احمد محمود" را ...
بیشتر از پیش ایمان آوردم به استاد رضا سرشار عزیز و گرامی ...
تمام فضای ادبیات کمونیستی را آورده بود و بازتولیدش کرده بود در مختصات بومی ... جریان سازی حزب
توده را بسیار خیال پردازانه – غیر واقعی درست تر است – درآورده بود و به خورد مخاطب می داد ...
اشکالاتی که داشت به نظرم چند تایش را بگویم اینکه :
- اولاً متوهمانه ستودن حزب توده آن هم با تاکتیکِ کپی برداری سبک و سیاقِ ادبیات کمونیستی به
طرزی کاملاً مشهود ...
- دوماً توصیفات و توهیناتِ متوهمانه ، از و به جامعه - که البته انتظاری در این قسمت نباید از "وازفکر"
جماعت داشت -
- سوماً رنج بردن از تعارضات معنایی و مفهومی ... به فرض شما در کل این داستان متوجه نمی شوید
که بالاخره "ادب" داشتن از نظر نویسنده ی داستان یعنی چه؟!!!
محجوب بودن یعنی چه؟!!
پاک بودن یعنی چه؟!
که البته این نیز بر می گردد به حل بودن نویسنده در فضای وازفکری چپ در آن دوران ...
- و البته اشکالات متعدد دیگر که بیشتر جنبه ی فنی داستان نویسی دارند و اگر عمری بود و فرصتی
شاید بعداً بنویسم آن ها را نیز ...
و اما از نقاط قوت اثر هم می توان به بعضی توصیفاتِ قوی اشاره کرد ...
توصیفات جغرافیایی خوزستان - اهواز در واقع - از کارون و هوا و زمین و دیگر فاکتور ها را خوب در آورده
بود ... خیلی خوب ...
و نیز از توانمندی های دیگر داستان می توان اشاره کرد به همین بومی سازی مفاهیم در مختصات
زمانی و مکانی ...
انصافاً اگر کسی با تاریخ انقلاب آشنایی نداشته باشد و نیز با ادبیات انقلابی روسیه ، تحت تاثر فضا و
گفتمان و جو "توده" ای اثر قرار می گیرد ...
و اینجاست که جا دارد نالید از داستان پردازان انقلاب که ...
ولش کن! یک بار از آقای "ر.الف.خ" نالیدم! دیدم ایشان پیدایش کرده و بازش تابانیده
در سایت شخصی !!! اینست که بعداً که حالم خوش تر بود! می نالم !!!
و اما آخرین و البته جالب ترین! نکته ای که فعلاً بگویم از "همسایه " ها اینکه بنده رسماً اعلام می کنم
این کتاب درش یک دزدی ادبیِ بزرگ رخ داده !!!
پایین صفحه ی ۳۱۸ می خوانیم که : "کاش با سیه چشم! قرار گذاشته بودیم که هروقت از
همدیگر دوریم ، هر دو به ماه نگاه کنیم ..."
این جمله منهای سیه چشمش عیناً در یک اثر فاخرِ ادبی از جناب خودم! به اسمِ ... اسمِ ... - هنوز
اسمش را نگذاشته ام!!! - پیش تر آمده است !!!
مدارکش هست ... می تونم ثابت کنم!!! ... البته متاسفانه ایشون هم یک مدرک محکمه پسند دارند !!!
اینکه کتابشان را در !!! ۱۳۵۳ نگاشته اند !!! یعنی ۱۲ سال پیش از تولد بنده !!! منتها چه دخلی داره این
قضیه؟! ... این جمله مال من است ولا غیر ... اصلاً بنده متولد ازلم !!! قبلاً گفته بودم ...
ای داااد ... امان از دست این دزدی های ادبی !!!
۲: بعد از مدت ها! مدت ها ! و مدت ها ! نشستم و یک دل سیر!!! فوتبال نگاه کردم !!!
منی که حتی فینال جام جهانی را هم نگاه نکردم، نشستم پای این نمایش بزرگ جهانی و مثل میلیارد
ها آدم دیگر اغفال! شدم! ...
میلیاردها آدمی که اگر با هم فوت! کنند تنها ،،، دیگر اثری از ظلم و جور در هیچ جای جهان باقی
نمی ماند ... باد می برد! ظالمان و حاکمان و قاتلان و سفاکان و مابقی حافظان عزیز و گرانقدر
حقوق بشر!!! را ...
اما به جایش می نشینند و می نشینیم! و از یک "شوی" بسیار بسیار بسیار زیبای جهانی استفاده
می بریم ... یادم نمی رود! بچه که بودم تو کتم نمی رفت! فوتبال نگاه کردن چه ربطی دارد به تخدیر
شدن! آن هم از نوع دسته جمعی اش!!!
چقدر به آدم های عاقل می گفتم دیوانه!!! می گفتم التقاطی!!! می گفتم متحجر!!!
حالا که پیر شدم هرچند دیر اما به خوبی درکش می کنم این فضای احساسی عجیب حاکم بر ذهن و
فکر و قلب و روح آدمی زاده نسل آخرالزمان را که دوست دارد بترکد از شادی گل زدن "داوید ویا" و یا
دوست دارد اشک شوق بریزد از بابت رویت صحنه ی حماسیِ ! دریبل زدن های اعجوبه ی قرن!!!
"مسی" ...
بگذریم ... نه وقتش را دارم توضیح دهم فوتبال چیست؟!
نه حوصله اش را ... و نه فایده دارد اصلاً ...
خود من مگر نیستم!!! دوباره بعد از سالها ! نشستم و "شو" دیدم !!!
و مورد ۳ هم یک عقب افتاده!!! نوشت!!! :
دوهفته ی پیش یک آقایی قرار بود بیاد ماهشهر ، که خدمت ما باشه!!! در یک نشست سیاسی !
و بنده را هم در مقام آقای مجریهه ! در کنار خویش ببیند و تا مگر فخر دیگری بیفزاید بر مقاماتش!!!
صبح علی الطلوع زدم رفتم ماهشهر ، تا رسیدم اس ام اس دادند که :
آقاهه! نمیاد!!! گفتند که : 30 ثانیه !!! فقط 30 ثانیه! دیر رسیده به پرواز! جا مانده !!!
ما را بگویی در آن شرجیِ پیل افکن !!! زبانمان را گاز گرفتیم ... گاز گرفتیم و گاز گرفتیم تا همین حالا ...
الآن هم دیگه داشت زبانم قطع می شد که گفتم پناه ببرم به طبیب نوشتن !!! حقش بود یک چیز
اساسی برایش می نوشتم حالش را ...
اما خب دیگر ... قلب رئوف ! و دل دریا! و ... !!! و تازه برادران عزیز! و نقد پذیر رسانه ی ملی نیابتاً و
بجای ما ! حال بنده ی خدا - و البته ایضاً خودِ ما - را گرفتند ...
ای ... ای ... ای ... تر و خشک با هم می سوزند دیگر !!!
آقا گفته جبران می کنم!!! آخه برادر من ... عزیز من ... استاد من ... بزرگوار ... چی رو جبران می کنی؟!
فیلم شدن بچه ها را ؟! برنامه ریزی ها را!!!!!!!!!!! - نداشتیم! داشتیم؟! – یا از همه مهمتر 10 تومن پول
بی زبون کرایه ی شخص شخیص مرا ؟! از آن مهمتر وقت طلای مرا؟!!! - طلا!!! - بگذریم آقاااااااااااااااااا...
بگذریم ...
و اما روز بعد از تشریف نفرماییدن آقاهه! ، جناب دکتر محمد صادق کوشکی تشریفشان را آوردند !!!
برنامه ی ایشان دیگر خدایی تفصیلی ست ...
می گذارمش برای بعد !!! فقط یک نکته اش اینکه اگر آن التماسی را که بنده مجبور ،،، مجبور،،،
مجبور،،، مجبور،،،و مجبور شدم - مجبورم کردند ، بچه های بالا !!! - به محضر جناب ایشان بنمایم تا
برنامه ی ایشان نیز کنسل نشود و کار و تلاش بچه های آبادان لااقل به باد نرود به محضر استاد ...
کرده بودمی !!! الآن مدتها بود که واژه ی "عن قریب" !!! از قسمت معرفی وبلاگم حذف شده بود و ...
اما کور خوانده اوس "بابی جون" !!! حالش را می گیرم!!! او را می اندازم به التماس آخر !!!
بقیه ی ماجراهای من و دکتر کوشکی! را هم گمانم اوایل تیر ماه ؛ شاید هم اگر برسم آخر خرداد
می نگارم ... این اینترنت آخر جای ترسناکی ست گاهی ...
همین امروز سرچ می کردم دیدم به به !!! سوابقمون داره زیاد میشه!!!
رجانیوز! جهان نیوز ! پاونا ! و جدیداً عماریون !!!
می ترسم بنویسم و اوضاع سیاسی مملکت را قمر در عقرب کنم !!! - از این لاف و لوف ها !!! -
سر فرصت آدم بهتر می تواند گارد! بگیرد !
ا حـــ ســـ ا ن نـــــ مــــ ا ز ی