دیشب مهندس محمدی زنگ زد قبل از هر چیز گفت ننویسی این رو هم تو وب!!! گفتمش مهندس جان اختیار داری شما نباشی اصلاً وب ما تعطیل میشه!!!

خلاصه مهندس شاکی بود میگفت اینا چیه تو وبت می نویسی! بعدشم گفت من که می دونم می نویسی آخرش...لااقل واسه ما بنال از صنف آرایشگرها!!!  این چه وضع قیمته! واسه یه مو کوتاه کردن ۴ هزار تومن پیاده شدیم! آخه مگه تو این سرِ ما چیه که ۴ هزار تومن بیارزه؟!!

اختیار داری مهندس.تو سرت خیلی چیزا... گرچه من بیشتر این روزا به تویِ دل رفقا و اصدقاء محتاجم...

به این که توی دلشون دعام کنند...اما در سرت هوایِ روزهاییست می دانم... (بزار کابینه رو که تشکیل دادیم ایشالله اون وقت روش می کنم،تو سرت چی بوده!)

اما مهندس...مهندس...اینایی که می نویسم اوناییشه که میشه نوشت... خدایی تو عمرم این جوری زمین نخورده بودم...البته اسمش این نیست...زمین خوردن نیست...چون به گمون خودم واسه خداست...چه می دونم شاید...شاید مال اون باشه...شاید برای اون باشه...امیدوارم برای اون باشه...

مهندس جان دعا...به خدا پر احتیاج ترین لحظات عمرم به دعاست این چند روز...