پلنگ سنگی ام ...
پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم
تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم
مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازههای بسته شهرم
- فاضل نظری -

+ لینک شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب اسلامی- رمضان 1390
+ بی ربط مثل مرگ : خداوند کسی را این روزها برد که مرا سخت به وحشت انداخته ... ۱۸ سالش بود ... حافظ قرآن بود ... داشت می رفت پابوس امام الرئوف ... می گفتند کلی آینده دارد ...یعنی لابد می گفتند ... و من همیشه فکر می کردم خدا اینطور بنده هایش را نگاه می دارد ... نگاهشان می دارد برای خودش ... نگاهشان می دارد تا کارشان را انجام دهند ! تا کارش! را انجام دهند . محاسباتم پاک به هم ریخت اما ! که این از دستش کار برمی آمد و رفت ... من ... یعنی ...
ا حـــ ســـ ا ن نـــــ مــــ ا ز ی