1 : شعور ...

تازه از ماهشهر راه افتاده ایم به سمت آبادان ...

هنوز 5 دقیقه ای از راه افتادنمان نمی گذرد که می رسیم به موقعیت شکل زیر ؛

 

 

 

سوار ماشین شماره ی 1 ایم ! بنده هم جلو نشسته ام ! – سمت شاگرد! –

پشت یک نفر بچه تهرونی با صفا نشسته که می خواهد برسد به پرواز آبادان – تهران !

جفتش هم یک دختر بچه ی 4-5 ساله با مادرش !

ماشین ما یک ماشین فوق ایمن است ... از تمام ماشین ها و مرکب های دو عالم

دستگاه! ایمن تر ؛ اسمش؟!

آفرین ! ، !congratulation تبارک الله ! : پراید ؛

ماشین 2 هم مثل مال ما ایمن است ! : پراید ؛

 

راننده ی ما شعورش قد نمی دهد ... به چی؟! الآن عرض می کنم !

 

1-      به میزان ایمن بودن ماشینش !

2-      به این نکته ی مهم و اساسی که : با توجه به شکل تا شعور شماره 2

به او فرمان کنار کشیدن نداده ، ما نمی توانیم از او سبقت بگیریم ؛

3-      به اینکه بعد از شونصد سال رانندگی در جاده های فوق ایمن

ماهشهر باید بداند راه شانه ندارد ! -  که البته گور بابای تجربه

اگر فقط چشم های آدم بسته نباشد معلوم است این قضیه! –

4-      به اینکه وقتی بوق می زنی تا ماشین جلوییت برود کنار باید

یکی دو ثانیه هم به او فرصت بدهی ! شاید عین خودت "بی شعور" بود!

5-      به این نکته ی اساسی که پدال وسطی ترمز است ...

تکرار کنید : ترمز ... ترمز ... ترمز ...

 

راننده ی ماشین شماره ی 2 هم شعورش نمی رسد ... به :

 

1-      اینکه وقتی قصد سبقت نداری خب بگیر راست ! بگیر؟!

راست ... کجا؟! ... راست ... سمت راست ...

2-      وقتی می خواهی با همسر محترمت لاو بترکانی! قربانت بروم

یک جای ایمن تر پیدا کن ! چرا که یک دوبار دیگر اینریختی

وسط جاده "لاو" ترکانی کنی یکهو دیدی زبانم لال خودت و "لاوت" ترکیدید و ...

بابا خانومِ خودته ! برو پارک ! برو کافی شاپ !

اصلاً برو خونه از صب تا شب زل بزن بهش! اگه کسی چیزی گفت ... والاّااااا ...

وقتی 100 تا سرعت داری نمی رسی هم ایمنی ماشین ایمنت را کنترل کنی و

هم ایمنی خودت و "لاو"ت را و هم جهت ثابت نگاهت را به سمت رخ ماهِ یار!

3-      ازگل ! نفله ! نکبت ! حالا درست است که آن بالا گفتیم چند ثانیه ای وقت لازم

است برای کنار کشیدن اما لامصب! بوق را که شنیدی بشنو! دل بکن از نگاه یار

یک چند و دل بده به جاده و به آینه! و بررسی پشت سر و نهایتاً کمی تنها کمی

چرخاندن فرمان ماشین به سمت راست ،

یعنی در کل نیم ساعت لفتش نده ! بابا خانوم خودته ! بذار ببینم ... بذار ببینم ...

شاید هم نیست  ... ها؟!!!

و اما ... و اما ... و اما اصل کاری ماجرا !

 

 

بله ... ماشین شماره ی 3 ! یک دستگاه پژو 206 با 5 سرنشین ...

آقاهه ! خانوم آقاهه ! مادر آقاهه ! یک خانم دیگه ! پسر آقاهه !

 

شعور نداشته ی راننده ی ماشین شماره 3 نیز به او اجازه نمی دهد تا دریابد که :

 

1-      مردیکه ی الاغ ! از سمت راست سبقت نمی گیرند ...

از سمت راست سبقت نمی ؟! نمی؟! ... گیرند ...

2-       با 150 تا سرعت در این جاده های ایمن می خواهی بروی کجا؟!

- طولی نکشید که پاسخ این سوالم را گرفتم ! -

3-       تو که دیگر سنِّت از  "لاو" ترکانی گذشته! ... تو دیگر چه مرگت است؟!

4-      عزیزم می دانی ، پژو 206 هم خیلی ایمن نیست ...

 

2 : ببینید بعد ...

 

 

 

 

در شکلهای شماره ی (5) و (6) به خوبی می توان هدف از وقوع این سانحه را

دریافت ! - توجه به محل استقرار جناب الف نون! می تواند در تحلیل ماجرا راهگشا باشد -

همچنین اگر دارای ضریبی از بصیرت - حداقل یک اپسیلون بالای بصیرت نن جون مستر کروبی -

باشید دست اجانب - خصوص دست پلید استکبار جهانی - را نیز می توانید در جهت

ترور شخص شخیص الف نون مشاهده نمایید  ...

یک بار دیگر ببینید :

 

 

دیدید؟! شما هم دیدید؟! شما هم یک دست سیاه نابکار را دیدید؟!         

 

در مورد شکل شماره ی (8) : شماره ی ماشین قرمز رنگ یعنی

 (3 ) دیگر معلوم نیست ! یعنی که ماشین شماره ی 3 چپ کرده ! پشت و روست !

ماشین شماره ی 2 هم که نیست ! یعنی؟!

بله دیگر ... یعنی بالاخره بیخیال "لاو ! شده ! گازش را گرفته و الفرار !

 

3 : نمای نزدیک تر ...

 

ما سبقتمان را گرفته بودیم دیگر که دیدیم یک فروند! پژو 206

دارد مستقیم می آید سمت ما !

در همان چند صدم ثانیه من فقط وقت کردم تعجب کنم !

آخر در یک جاده ی مستقیم! ایشان داشتند دقیقاً عمود می شدند بر ما !

خلاصه ! بلا به دور از جانتان که 206 عزیز آمد و کوبید درست به ما !

اگر ذره ای دیرتر از چنگال کمربند ایمنی خود را رهانیده و از در دور شده

بودم بی شک الآنه چیز قابل ذکری از پای راست! برایم باقی نمی ماند !

اما خب ما جنبیدیم و در رفتیم !

حالا دیگر ماشین ما توی شانه ی نداشته ی! راه متوقف شده و دور و بر

را گرد و خاک گرفته ... دید افقی 20 سانتی متر!

کمی که گرد و خاک می نشیند می بینیم پژو کامل چپ کرده !

همه منهای من از ماشین پیاده می شوند و از محل حادثه! فاصله می گیرند که مبادا جناب

پژو 206 مثل فیلم ها منفجر شود و ...

البته به جز این هم سفر تهرونی ما که الحق و الانصاف زود خودش را جمع کرد و

رفت در پژو 206 را باز کند ببیند زنده اند بندگان خدا یا ...

خدا را شکر همه سالم اند ! ظاهراً که اینطور است !

سوال اینست که در این بحبوحه بنده کجای معرکه ام !

خب معلوم است دارم لای شیشه های خرد و خاک شیر شده ای که

ریخته بر سرم خیلی خونسرد دنبال هندزفری گوشی مبارک می گردم!

چه آنکه بر اثر شدت ضربه! هندزفری از جایش درآمده و صدای دکتر

عباسی عزیز از اسپیکر گوشی خاک آلود در می آید که : خیلی خرسند

ام از اینکه باز توفیق دست داد تا شرف حضور داشته باشم خدمت ...

خلاصه !

خودم را می تکانم و از ماشین پیاده می شوم ! و البته هندزفری را هم یافته ام!

خانمِ آقاهه ی ماشین 3 که تازه از ماشین درآمده و گیج می زند می آید طرفم و بنا

می کند به فحش دادن ! شما ××× شده ها چرا بلد نیستید برانید ... شما ××× ...

بنده هم به خاطر درک بالا از شرایط و اوضاع پیچیده و همچنین! به خاطر

احترام به جامعه ی محترم نسوان! و از آن طرف هم برای اینکه  آتو دست ضد انقلاب ندهم!

 که فلانی ضد جنبش زنان است! و از این دست خزعبلات !

خودم را کنترل می کنم و می گذارم بنده ی خدا فحشش را بدهد !

فحش چیزی نیست ...

یک سری ارتعاشات مولکولهای هواست که پرده ی گوش را هم ایضاً کمی می لرزاند !

اما یکهو آقاهه از راه می رسد !

خدا را شکر او لااقل راننده را تشخیص می دهد و مولکولهای هوا را به سمت گوش

ایشان به ارتعاش در می آورد ! البته بنده هم می شنوم ...

می گوید که ××× ××× ××× ××× ××× ××× ××× ××× ×××

لامصب خیلی فرهنگی ست ! مثل آبشاری باشکوه! همین طور ادب است

که از او سرازیر می شود بر روی ماه جمعیت ...

هر یک به بهانه ای و به هر بهانه ای مدتی ...

خلاصه همه خیس از ادب ایشان می گردند!

بعدتر پسر آقاهه می رسد ! او هم جلوی مادر و مادربزرگش بنا می کند به

نشان دادن چشمه هایی از هنر ناب فحاشی که ××× شده های ××× ما را ××× ...

و ...

دستگیرم می شود که کلاً خانواده ی ادیبی هستند !

زبانم را یک گره ی کور می زنم و زندانی اش می کنم کنج دهان!

 حتی می پرهیزم از تشریح این نکته ی ساده که پدر بیامرز مقصرترین کس

اینجا تویی بنده ی خدا با آن سبقت 200%  قانونی ات !

تازه طرف آدم ها را که به فیض لذت ادبی رساند رو می کند به آسمان که :

خدا دیگه چی می خوای از جونم ! مگه نمی بینی دارم می رم ختم بابام؟!

خوب شد؟! می خوای ما رو هم ××× ××× ××× ...

دیگر کلاً خیالم راحت شد که وظیفه ی هر گونه فک زدن و زبان چرخاندن

در راه آرام کردن و دلداری دادن و اینها از عهده ام ساقط است !

رفتیم ماشین گرفتیم و برگشتیم سر نقطه ی اول ! - و شاید البته نقطه ی آخر ! درست تر باشد ؛

چه آنکه ماهشهر یعنی : منتها الیهِ آخرِ پایانِ دنیا ! -

 

حواشی :

 

+ این برادر تهرانی ما قبل از راه افتادن یک 200 تومانی داد به یک خانوم

سائلی ! بعد از همان موقع تصادف وقتی که ماشین ما متوقف شد توی گرد خاک ! بنا کرد

به گفتن اینکه : آن 200 تومنه ما را نجات داد ! گمانم تا رسیدیم به آبادان

10 باری لااقل گفت ! من اما در عین اعتقاد راسخ به فواید و عواید صدقه عجیب حس

می کنم ... ولش کنید اصلاً ... حسش نیست بگم چه حسی می کنم ...

شما بگیرید که همین 200 تومان ما را نجات داد !

 

+ گمانه ی دیگر این است که با توجه به نوع اصابت جناب 206 به ما مقصود از این عملیات

شخص بنده بودم ... ادله ی دیگر ی نیز وجود دارد ... تحلیل گران مسائل سیاسی کشور

 از جمله آقای حسین زاده و همینطور جناب قمری و حتی تحلیل گر برجسته ای چون کرم الله پایمرد

متفق القول بر این عقیده اند که عوامل این حادثه ی تروریستی در پی منهدم نمودن شخص

بنده از صفحه ی روزگار بوده اند چرا که ظاهراً نزدیک بوده امروز بالاخره از مهندس ناقصی درآیم و پروژه ام

را تسلیم حضرت استاد بنمایم ! و خود می دانید استکبار جهانی چقدر از نیروهای فکری و علمی ای!

چون بنده می ترسد !!!

 

+ علت اینکه حادثه به خیر و خوبی از سرمان گذشت هم احتمالاً اینکه حضرت استاد رگ

جوَّ ش گرفت و بعد از آنکه نتوانست ایرادی به پروژه بگیرد ما را فرمود :

"شما می خواهید از اسم بنده سوء استفاده نمایید!!! اسم من را می زنید روی پروژه تان!

نمی شود که ! نمی شود که با یک بار مراجعه به بنده من بشوم استاد راهنمای پروژه ! "

احمق جداً فکر می کرد که راهنمایی هم می تواند بکند کسی را ...

حیف طولانی ست شرح مسئله وگرنه همین جا درجه ی بی سوادی و حماقت

جنابش را رو می کردم ! همین قدر بدانید که نام پروژه را عوض کرد !

و گذاشت یک چیزی که اصولاً با هیچ منطقی - علی الخصوص منطق الگوریتم

ژنتیک که مربوط به پروژه ی ماست نمی خواند ! -

گفته برایش انشا بنویسم ! خب ... حرفی نیست می نویسیم ... هرچند انشا نوشتن

راجع به یک مطلب غلط علمی برای چون من عالمی ! بسیار سهل است اما خب

درجه ی علمی پروژه آن وقت می شود : 0

که آن هم البته به مدد گزاره ی منطقی قدرتمند ِ "گور پدر علم" حل است ...

خلاصه آنکه روز مهندس شدن ما بی شک همان روز مرگ ماست !

شک نکنید ...

این بار هم 1 ماهی جستیم و امان داده شدیم تا بعد ... !

 

+ البته ... البته و البته چند نفری نیز این گونه تحلیل کرده اند که رقبا

از حضور جناب الف نون در مسابقات آتی تکواندو لیگ استان به وحشت افتاده اند

و این حادثه تمهید آنها بوده در جهت ناکام گذاردن ایشان از حضور در این رقابت ها !

خدمت این دوستان عرض می کنم که خواب دیدید خیره ...

حرفامون رو تو شیاپ جانگ خواهیم زد !

 

+ از خودم بپرسی میگم من یکی زنده ام هنوز چون از "او" خواستم که :

خدایا ماه رمضونت رو ازم نگیر ... فقط همین ... و او هم کریم است و کرم کرد ... فقط همین ...

 

+ اگر چه قدری دیر اما بخوانید دعای امام صادق (ع) در شب آخر شعبان و شب اول رمضان را ، بخوانید ...

 

این قسمتش :

 

اللّهُمَّ إنَّ هذَا الشَّهرَ المُبارَکَ الَّذی اُنزِلَ فیهِ القُرآنُ هُدىً لِلنّاسِ و بَیِّناتٍ مِنَ الهُدى وَالفُرقانِ قَد حَضَرَ، فَسَلِّمنا فیهِ وَ سَلِّمهُ لَنا و تَسَلَّمهُ مِنّا فی یُسرٍ مِنکَ و عافِیَةٍ ، یامَن أخَذَ القَلیلَ و شَکَرَ الکَثیرَ اقبَل مِنِّی الیَسیرَ ؛

خداوندا! این ماه مبارک، که قرآن را در آن فرو فرستاده‏اى و آن را مایه هدایت مردم و نشانه‏هایى روشن از هدایت و فرقان قرار داده‏اى، فرا رسید. پس، ما را در این ماه، سالم بدار و نیز آن را براى ما سالم بدار و آن را با آسانى و تندرستى از سوى خودت، از ما دریافت کن. اى که اندک را مى‏گیرى و پاداش بسیار مى‏دهى! اندک را از من بپذیر!


اللّهُمَّ إنّی أسأَلُکَ أن تَجعَلَ لی إلى کُلِّ خَیرٍ سَبیلاً، و مِن کُلِّ ما لا تُحِبُّ مانِعا، یا أرحَمَ الرّاحِمینَ، یا مَن عَفا عَنّی و عَمّا خَلَوتُ بِهِ مِنَ السَّیِّئاتِ،یا مَن لَم یُؤاخِذنی بِارتِکابِ المَعاصی، عَفوَکَ عَفوَکَ عَفوَکَ یا کَریمُ، إلهی وَ عَظتَنی فَلَم أتَّعِظ ، و زَجَرتَنی عَن مَحارِمِکَ فَلَم أنزَجِر، فَما عُذری؟ فَاعفُ عَنّی یا کَریمُ ، عَفوَکَ عَفوَکَ ...

خداوندا! از تو مى‏خواهم که به سوى هر نیکى، راهى و در برابر هر آنچه دوست ندارى، باز دارنده‏اى برایم قرار دهى! اى مهربان‏ترینِ مهربانان؛ اى که از من و از گناهانى که در نهان انجام داده‏ام، چشم پوشیدى؛ اى آن که مرا به خاطر نافرمانى‏ها مؤاخذه ننمودى! ببخشاى، ببخشاى، ببخشاى، اى بزرگوار!
خدایا! پندم دادى، پند نگرفتم! از گناهانت بازم داشتى، دست برنداشتم! چه عذرى دارم؟! پس بر من ببخشاى، اى بزرگوار! ببخشاى، ببخشاى!

 

و خصوص این قسمتش می چسبد حسابی :

 

اللّهُمَّ ما کانَ فی قَلبی مِن شَکٍّ أو ریبَةٍ، أو جُحودٍ أو قُنوطٍ ، أو فَرَحٍ أو بَذَخٍ، أو بَطَرٍ أو خُیَلاءَ، أو رِیاءٍ أو سُمعَةٍ، أو شِقاقٍ أو نِفاقٍ، أو کُفرٍ أو فُسوقٍ أو عِصیانٍ، أو عَظَمَةٍ أو شَیءٍ لا تُحِبُّ، فَأَسأَلُکَ یا رَبِّ أن تُبدِلَنی مَکانَهُ إیمانا بِوَعدِکَ، و وَفاءً بِعَهدِکَ، و رِضا بِقَضائِکَ، و زُهدا فِی الدُّنیا، و رَغبَةً فیما عِندَکَ، و اُثرَةً و طُمَأنینَةً و تَوبَةً نَصوحا، أسأَلُکَ ذلِکَ یا رَبَّ العالَمینَ .

 

خداوندا! آنچه در دلم هست، از: شک و تردید، یا انکار و یأس، یا شادى بى‏جا و غرور، یا سرمستى و غرور، یا ریا و آوازه‏خواهى، یا دشمنى و نفاق، یا کفر و تبهکارى و نافرمانى، یا خودبزرگ‏بینى و یا هر چه که دوست نمى‏دارى ـ پروردگارا ـ از تو مى‏خواهم که آنها را به ایمان به وعده‏ات، وفا به پیمانت، رضا به تقدیرت، پارسایى در دنیا، شوق به آنچه پیش توست، بزرگوارى، آرامش و توبه راستیناست. توبه نصوح، یعنى توبه درست و بى‏غل و تبدیل کنى! اى پروردگار جهانیان! اینها را از تو مى‏طلبم.

 

+ عرض پوزش : خدمت همه عزیزان و دوستان و همراهان عارضم که وقت های آزاد ما را دارند به تاراج می برند ...

اینست که اگر خبری از پاسخ دادن ما نشد "یک هفته ای را من باب فرصت پاسخ " در نظر بگیرید و حتی الامکان بد و بیراه نگویید!

اگر هم گفتید البته گفتید دیگر ... نوش جانم! ... شما تنها لطف کنید و دیر پاسخی ما را به دل مگیرید ...

 

+++ آخر از همه هم اینکه نه خدایی ... خداوکیلی ... من گفتم؟!

من گفتم از اولین جمعه ی ماه مبارک رادیو شرجی کارش رو شروع می کنه؟! من گفتم؟!

اگه من گفتم کو مدرکش؟! نه آقااااااااااااااااااا ... اینها همهش پرونده سازیه ... من گفتم در ماه

رمضان ان شاء الله شروع می کنیم به کار ...  بروید ببینید خودتان !

در کل این پست یعنی اینکه : هستیم هنوز !