هجرت !
اصفهان نویسی ها
قبل از آغازیدن به نوشتن لازم می دانم بابت اینکه بیش از یک هفته است نتوانستم به دوستان و گرامیان خودم سر بزنم و احیاناً جواب کامنت ها ، ایمیل ها و خلاصه هر گونه لطف و عنایت دوستان را بدهم جداً عذر خواهی می کنم.واقعاً محتاج به این یک هفته دوری بودم...ببخشند و به دل مگیرند آنها که به دل گرفته اند! آنها که انتظار داشته اند!و خلاصه شرمنده ی اخلاق و مرامِ وبی ...
هم اکنون در ساعات پایانی حضور نورانی ام! در اصفهان به سر می برم و در نزدیک ترین کافی نتِ موجود! به سی و سه پل !!! مدارِ عشق ...
سی و سه پل...راس العشق ایران زمین و بلکه کل زمین ...کمی هم که اغراق کنم: نزدیک ترین مکان برای شخصِ طبقِ معمول شخیصِ خودم ! به بارگاه عرش الهی ...
نائب الزیاره ی شما هم هستیم ... خیالتان تخت ... از این مکان استجابت دعا ! دعایتان می کنم از صمیم قلب ...ایمانتان را و صبرتان را و دل آرامیتان را از خداوند حکیم مسئلت می طلبم ...
و اما اصفهان نویسی ها ...
لازم به ذکر است که در این پست ،تنها چندیدن پراکنده نگاری از سری جدید سفرنامه ی اصفهان شیخ احسان نمازی دامت ظله را به همراهان "این سرخ تلخ" تقدیم می داریم !
مطالب مفصل تر سفرنامه بماند سر فرصتش ...
و دیگر نکته آنکه چون پراکنده ست پس اول و آخر نداره ... به همچنین سر و ته! ...
1-یعنی حاج حسین فهمیده بود؟!
توی اصفهان حاج حسین هی راه به راه نگاه می کرد ...اصلاً زل زده بود به ما ...خوب نگاه کردم ...پاییدم...دیدم نه واقعاً زل زده به ما ...
نه اون به کس دیگه ای نگاه می کرد نه کس دیگه ای جز من به اون !
خیلی صبر کردم ... مدت ها گذشت و بین این همه آدم فقط نگاه ما دو تا بود که تو هم گره خورده بود ...بگو بین 10 نفر... 100 نفر... 1000 نفر ...نه!خیر... گیر داده بود به ما ...

لبخند معنی داره اون و نگاه کمی تا قسمتی عصبانی ِ من !
یکی نیست به خدا بگه آخه عزیز من ! راز داری هم بد چیزی نیست ها !
تو که راز دار بودی ...حالا این حاج حسینت با اون لبخند آسمونیش چی می خواد از جون من ؟!!! یعنی فهمیده حاج حسین؟!!! یعنی به همین راحتی گذاشتی کف دستش؟!
باشه خدا ...بااااااااااااااااااااااشه...حساب ما بماند سر جایش ...تا شلمچه شاید...چه می دونم تا "اون جا" ! شاید ...چیه حاجی ؟! می خندی؟! به ما نمیاد؟!!
معلوم میشه اون! روز! معلوم میشه کا!!! فکر کردی فقط خون تو سرخه نه؟!!! نه داداش من ... نه ... منم عین خودت اصفهانی ام!منم عین خودت آبادانی ام! منم عین خودت اهلِ غربتم!!!! اهلِ غربت!!! می فهمی که ؟! اهلی شده ی خاک دامنگیر بلا ! بلای عشق ...
گیرم تو یه دستت ابوالفضلی شد و باز گیرم وجودت حسینی ... که چی ؟! این لاف و لوفا رو واسه ما که البته مخلصت هم هستیم که نمی تونی بیای که ...
ما راه خونه ی زهرا (س) رو خوب بلدیم داداش !!!
بماند ... بماند ... سر وقتش ...
2-و اما اصفهان ... خودِ اصفهان ... زادگاهم ... زادگاهی که می دانم هیچ وقت در آن پابند نخواهم شد ...باید اینجا آفریده می شدم اما نه برای اینجا!...وقتی می آیم دلم پر می شود از تشویش ... اصلاً دلم هی زیر و رو می شود اینجا... آرام نمی گیرد ...بی قرار است همه اش ...
اصفهان دلم مضطرب است و چه خوش اضطرابی...نمی گذارد بخوابم ... اینجا شبانه روزی 3 ساعت خواب کافیست ... باید نفس کشید ...
نفس هایی در بیداری ... باید تن داد به سوز و سرما ... به شور و شوق ...
حالا اما دارم آماده ی رفتن می شوم و نمی دانم این دیدار آخرم بود یا نه ؟!خدا می داند فقط ، خدا ... دل تنگت می شوم اصفهان ...
3-نگاهت اما دیگر!
چشمهایت همان ها بود /چشمهات همان ها /آشنایان همیشه /چشمهایت سر جایشان بود باز !/ درست زیر ابروهایت!/ اما نگاهت .../
نگاهت نه .../و من ایمان آورده ام که ما : نام فامیلی مان را جایی ...روزی فراموش کرده ایم / باور کن...
4-همه چی آرومه!
سه شنبه قرار بود سبزیجات بیایند و سی و سه پل مقدس!را مثل خودشان لجنی کنند!و آمدند هم !!! خیلی خیلی زیاد هم آمدند!!!! می دانید اینقدر زیاد بودند...
اینقدر زیاد بودند ... اوووووووووووووووووه ... خیلی ... اصلاً نمی شد بشماریشان! یعنی در واقع خب به شماره نمی آمدند! چه اینکه برای به شماره آمدن باید اصولاً "وجود" داشت ... و می دانید که باز هم اصولاً سبزیجات "وجودش" را ندارند که "وجود" داشته باشند پدر سوخته ها ... بدهم پدر پدرسوخته شان را درآورند پدر سوخته ها ... ها ... پدر سوخته ها ...بگذریم ؛
ملت هم فیلم اند ها! ما را هم فیلم کردند الکی ... دلمان را صابون زده بودیم حالا که اوین نشد ، یه آب خنک ایصفهونی لااقل بزنیم تو رگ ... نشد ... حیف ...
و البته طرف!!! این بار دیگه نتونست شردنگ به هم ببافه!!! یه دل سیر بنده خدا رو تمسخریدیم!!!!ای حال داد ... ای جگرم حال اووومد !!!
گناه داره بنده ی خدا ... سختشه یه بار بره راهپیمایی 22 بهمن رو لااقل از دور یه دید بزنه که حالیش بشه بی شمار! یعنی چه؟!
البته خب ریاضیاتش به رغم محاسباتش!!! خیلی خوب نیست...شاید اشکال از اینجای کاره!... حالا چطور ؟! کار خداست دیگه ... حکمتی داره حتماً با این خلقتش!
پانوشت :
1-به زودی با متن هایی متفاوت خدمت می رسیم ...
2-این یک هفته بی اغراق 7 ماه تجربه بود ...پیر شدیم آقا! پیر !...یعنی در واقع پیر تر!!!
ا حـــ ســـ ا ن نـــــ مــــ ا ز ی