امروز زندانی کد ۲۲۱ زندان سمپاد ، بند عشقی ها برایم نظر گذاشته :

این شعرت یادت هست؟
http://insorkhetalkh.blogfa.com/post-104.aspx

همون موقع یه چیز نوشتم تو جوابش. نمی‌دونم برات فرستادم یا نه. اگر نفرستادم، اینم جوابش.


در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان
در را نکوب و برو... هان! نمان که نیست

نشنیده ای که قلب و غزل مرد، جان من؟
نشنیده ای که خانه تهی است؟ جان که نیست؟

نشنیده ای که آســمان ِ همه جای این جهان ...
- «آبی کجا؟ سقف ِ سیاه، آسمان که نیست

بالاتر از سیاهی سقف هم رنگ هست...
این رنگ، در خور حضرت رنگین کمان که نیست!»

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
دل داده ایم و اشک، برای همان که نیست

ما اشک و عشق و قلب و غزل داده ایم ز کف
دلتنگ ِ یک ستاره در این آسمان... که نیست