ما بالاخره این جناب مرد آبادانی را ملاقات نمودیم.آن هم شب عاشورا در حسینیه ی سپاه.جایی که به قول مرد آبادانی، مأوا و مأمن شهیدان سپاه و بسیج آبادان است...

چقدر لذتناک! است دیدار این بچه هایی که خود جوش و گمنام وارد این کارهای مبارک زنده نگاه داشتن یاد شهدا می شوند...نه مثل ما تا یک وبلاگی راه انداختیم با افتخار نوشتیم "احسان نمازی" ! ... حالا انگار که ملت منتظر بوده اند تا احسان نمازی هم وبلاگ بزند و برایشان بنویسد!اما به هر حال ما این رویه ی دور از اخلاص! را پیش گرفته ایم! علنی کار می کنیم چرا که می خواهیم سرخ و تلخ بودنمان پشت نقاب قرار نگیرد،هر چند که برادرم مرد آبادانی امشب فرمودندمان که ما نه سرخیم و نه تلخ! که باید پاسخشان دهم چرا برادر.هستیم.هم سرخ و هم تلخ! آنهایی که طعم نیش زبانمان را چشیده اند به هر دویش معترف اند،هم سرخی و هم تلخی اش! و البته من این دو خصیصه را فی نفسه امتیازی هم نمی دانم...فقط و فقط در یک حالت "این سرخ تلخ" سرفراز خواهد بود و آن هنگامیست که در هوای حسین (ع) نفس بزند و حنجره به شور عشق او کوک کند...خدایمان در این مسیر آورد و هم در این مسیر نگاه داردمان ...

و اما این پست را زدم تا بی اجازه ی برادرم صاحب وبلاگ با صفای "مرد آبادانی" او را به نام بخوانمش.چرا که او اگر زیادی مخلص است و گمنامی را می پسندد اما بنده این دور و زمانه را زمانه ای می دانم که اتفاقاً باید با اسم و رسم کار کرد.قبول تقوی داشتن لازم است و قبول تر که اخلاص مقامیست والا.اما علاوه بر انرژی هسته ای! این حق مسلم ماست که در زمانه ی در بوق و کرنا بودن اسم و رسم مدل ها و رقاصه ها و مچل ها و اطواری ها! ؛ بچه های ماه دیارمان را بشناسیم و بشناسانیم ...

پس با اجازه ی شخص شخیص خویشتن ، شما را به بازدید از وبلاگ برادرم " حامد عطشانی " عزیز دعوت می کنم ...

مردِ آبادانی